|
تلفن را روی میز کوچک کنار دستم می گذارم، کلاه پشمی را روی پیشانی ام می کشم. دستم را که در گزگز سرمای پاییزی سرد شده، زیر پتو می برم و همراه دست دیگرم که گرم مانده، لای ران هایم فرو می کنم. درون صندلی فروتر می شوم. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. "بالاخره یه جوری درست میشه"! گل آلودگی دریا را از اینجا هم به خوبی می شود دید. از بالکن تا کناره ی ساحل دو کیلومتری فاصله است. یک کشتی مسافربری تازه از ساحل سوئد جدا شده. انگار بلند گفتم؛ بالاخره آنیتا هم رفت!
از گوشه ی کاناپه، همانجا که هفت؟ یا هشت سال پیش؟ نشسته بود، گفت؛ فکر می کردم همه چیز را در همان سفر اول برایت گفته ام. گفتم در تمام آن سه چهار روز، فقط مسیر رفت و برگشت فرانکفورت – پاریس را با هم تنها بودیم که صحبت از سال هایی شد که همدیگر را ندیده بودیم. نگاهم کرد؛ یعنی داستان فرودگاه آمستردام را هم نگفتم؟ نخیر بهرام خان! آن حکایت چه باشد؟ دست چپش را روی هوا تکان داد؛ به! پس هیچی نمی دانی! جرعه ای سر کشید؛ سفر آزادی! خنده ای کرد، با سر به اتاق خواب اشاره کرد؛ آنیتا اولین هدیه ی آزادی بود! سیگاری روشن کرد و ادامه داد؛ گفتم با چه مصیبتی پاسپورت گرفتم؟ یک چیزهایی گفتی.
وسط های خرداد 58، عامل آمریکای جهانخوار و بانی انحراف جوانان مسلمان و غیره را آزاد کردند. لبخند تلخی روی لبش نشست؛ دوسه هفته ی آخر، با یک افسر گارد هم بند بودم. یادش بخیر، آدم جالبی بود. گفت فلانی همین امروز بگذار و در رو. کار این مادرقحبه ها حساب و کتاب ندارد. راست می گفت. تقاضای پاسپورت دادم. یک ماه، دو ماه، می گفتند حاضر نیست. دروغ می گفتند بی ناموس ها. از بهار 57 یک پذیرش از "ونسن" داشتم. یک سال مهلتش تمام شد. پاک ناامید شده بودم که ریختند، سفارت را گرفتند. قاراشمیشی بود که نگو و نپرس. سوسن گفت پاشو برو شاید تو این خر تو خر، پاسپورت تو را هم دادند. خیلی خلوت بود. یک یارویی اونجاها پلاس بود. جلو گیشه که رسیدم، اشاره کرد بیا اونطرف. کاغذ را گرفت و دو دقیقه بعد، با پاسپورت برگشت! به همین سادگی. یک چیزی کف دستش گذاشتم و آمدم بیرون. روی هوا راه می رفتم. یک تاکسی گرفتم و یک راست آمدم سر ویلا. یک آژانس بود، مرا می شناخت. گفت با ک. ال. ام. جا دارم، از طریق آمستردام. گفتم از طریق جهنم هم شده، بده. چهار روز بعد، ساک دستی ام را برداشتم و رفتم مهرآباد. به هر در و دروازه ای که می رسیدم، یک بار می مردم و زنده می شدم. روی صندلی توی هواپیما، تمام مدت چشمم به در بود و ثانیه ها را می شمردم. هر ریشویی وارد می شد، می گفتم آمدند. تا هواپیما پرید، سه کیلو لاغر کرده بودم.
سه ساعت بعد که در آمستردام پیاده شدم، باورم نمی شد. پاسپورت مبارک را که تحویل دادم، بلیت خواست. چند روز می مانی؟ یکی دو روز. برای چی آمده ای؟... از این سوال های مسخره، بدتر از همه رفتار تحقیرآمیزشان بود. می خواستم شکمش را پاره کنم. روزهای اول اشغال سفارت بود و سقوط دولت موقت و اینها. کار به جایی کشید که فحش می دادم، فریاد می زدم پاسپورتم را بده تا از همین جا برگردم. گور پدر آزادی تان،... و از این ایرونی بازی ها. یک پلیس زن شانه هایم را گرفت و همین طور دست به شانه و کمر، هی می گفت سخت نگیر، و از این کس و شعرها. مرا تا سالن تحویل بار آورد، پاسپورتم را داد، دستی به پشتم زد و رفت. همانجا روی زمین نشستم و سیگاری روشن کردم. ساکم روی تسمه ی گردان برای خودش می چرخید. وقتی آمدم بیرون، دنبال اطلاعات می گشتم ببینم چطور می شود رفت شهر. انگار کسی گفت بهرام! قلبم ایستاد. نگاهی توی جمعیت انداختم. فکر کردم شاید کسی چیزی گفته، شبیه به اسم من. دوباره دلشوره افتاده بود به جانم. خیال می کردم تعقیبم می کنند. خندیدم. گفت؛ بجان کورش تا دو هفته بعد، یک آبجوی کوفتی که می خوردم، بی اختیار این طرف و آن طرف را نگاه می کردم. دوباره خندیدم؛ تو بهرام نیستی... حرفم را قطع کرد؛ خب، حالا تو بگو. ولی اگر آن روزها را به چشم دیده بودی، می فهمیدی چه می گویم. تنبان مردم را وسط خیابون می کشیدند پایین و تازیانه می زدند. آن وقت وسط فرودگاه آمستردام یکی بگوید بهرام! یک خانم پالتو پوستی، از وسط جماعت دست تکان می داد. برگشتم بطرف اطلاعات. باز یکی صدایم کرد! وقتی برگشتم، همان خانم با لبخندی مشکوک، پشت سرم ایستاده بود. با آن پک و پز و زیبایی کاملن اروپایی، هیچ چیز آشنایی در او نمی دیدم. لحظه ای ساکت ماند. نگاهم کرد. پرسیدم؛ آنیتا بود؟ سرش را تکان داد. گفتم نه! گفت به جان عزیزی ت، همین که می گویم، عین فیلم های هندی. هیچ کس باور نمی کند! بعداز چند سال؟ پانزده سال! از روی عکس شناخته بودت؟ با تعجب نگاهم کرد؛ عکس؟ مگر یادت نیست، یک سفر آمد ایران؟
سر شب به آنیتا گفت همه اش تقصیر این بود. تعجب مرا که دید، گفت؛ یادت نیست؟ عصرها بعداز مدرسه، در دفتر شمس، آن بالا، روبروی مدرسه ی چهارباغ، ماشین نویس بودی؟ چیزهایی یادم می آمد. اما این که یک روز بهرام را برده باشم دفتر و گفته باشم آدرست را بنویس، بیست و پنج زار هم بده، بعد از یکی دو هفته یک نامه از جایی از دنیا به دستت می رسد، یک رفیق قلمی، و... اینها را اصلن یادم نمی آمد. گفت؛ آخر جناب آلو در همان آموزشگاه – زشگاه را کش داد – درس انگلیسی مرتکب می شدید. بعد هم یکی از شاگردان مربوطه را قر زدی که به مزاج رییس خوش نیامد، اخراجت کرد. مات نگاهش می کردم؛ این داستان ها را از کجایت در می آوری؟ گفت؛ ارواح عمه جانت! یعنی اصلن یادت نیست؟ یادم بود که یک روز در مدرسه، عکسش را نشانم داد، کنار آب، جایی در هلند دراز کشیده بود... اما آمدنش به ایران ... گفتم؛ فکر می کنم سر امتحانات خرداد بود که گفتی دختره می آید. به گمانم تعطیلات تابستان را تهران بودم. سری تکان داد. بعله! همان عکس کار دستمان داد. دعوتش کردم. وضع مالی اش خوب نبود. یادش بخیر، مادر زنده بود. پول بلیتش را مادر داد. ویزا گرفت و آمد. یکراست آوردمش اصفهان. دو روزی بودیم و بعد بردمش شیراز و تخت جمشید و اینها. برگشتنا یک هفته همه جای اصفهان را نشانش دادم. صبح می رفتیم و شب بر می گشتیم. مادر و زهره هم خداوکیلی سنگ تمام گذاشتند. دو سه روزی هم رفتیم یزد. می خواست کویر را ببیند. پاک خل و چل شده بودم. مادر پیله کرده بود که ننه درست را تمام کن و از این حرف ها. اما زهره ی پدرسوخته مدام تحریکم می کرد. می گفت خر نشو داداش. دختر به این خوشگلی، ساکت و سر به زیر، در خواب هم گیرت نمی آید. روی کاناپه پا به پا شد، به اتاق خواب اشاره کرد؛ هنوز هم همان طور است، بی سر و زبان و ساکت. گاهی شب ها که می آیم، می فهمم گریه کرده. اما وقتی می پرسم، بغلم می کند، مرا می بوسد و جواب نمی دهد. از لحظه ای که بیدار می شد، می خندید تا شب که دوباره می خوابید. مادر مهمان خانه را برایش مرتب کرده بود. ما هم که بچه شهرستانی ندید بدید، شب ها یواشکی می خزیدیم توی مهمانخانه! زهره می گفت؛ خر نشو داداش، دیپلمت را بگیر و برو هلند. دل و دین از دست رفته بود، کورش خان! روز آخر تا خود تهران و توی فرودگاه، اشک ریخت. گفتم سال دیگر همین موقع پیش توام. ناگهان ساکت شد. چهره اش به شکل دردناکی درهم رفت. ترسیدم دوباره یاد زندان و گرفتاری ها، حالش را خراب کند. از جا بلند شدم؛ حرفت یادت نرود، یک بدهکاری به رهبر دارم، بپردازم و برگردم.
از دستشویی که برگشتم، پرسیدم با سوسن ارتباط دارید؟ آره، تهران است، خانه ی محمود زندگی می کند. نگاهم کرد؛ محمود که یادت هست؟ آره بابا، دو سال در عمران خوزستان همکار بودیم. دوباره به پشتی کاناپه تکیه داد؛ راست میگی، پاک یادم رفته بود. یک نوروز هم با سوسن آمدیم سراغتان. آناهیتا یک سالش بود. پرسیدم؛ آناهیتا چه می کند؟ طوری نگاهم کرد که مگر نمی دانی؛ اون که آمریکاست. الان سه سال می شود. پس سوسن اینجا بود که رفت؟ آره، سوسن یک سال بعد رفت. سوسن که رفت، یکی دو ماهی تنها بودم، تا آنیتا آمد. یک سال پیش. نگاهش روی قفسه ماند؛ در ماساچوست است. امسال درسش را تمام می کند. شاید خیال کرد نفهمیده ام. یک لحظه برگشت و گفت؛ آناهیتا را می گویم. شانه هایش را بالا انداخت؛ در یک بانک هم مشغول است. خودش این طور می گوید. با سری کج و پلک های نیم بسته، به قاب عکس روی قفسه اشاره کرد؛ دو سال است با یک یانکی زندگی می کند. حتی اگر در گوشه ی تاریک قفسه ی کتاب ها هم نبود، تشخیص صورت پسر و دختری که در آن قاب همدیگر را می بوسیدند، مشکل بود. طوری حرف می زنی که انگار تماس ندارید؟ گیلاسش را برداشت؛ تا دو هفته ی پیش داشتیم. تلخی ودکا که به گلویش رسید، صورتش در هم رفت. با سر و چشم به اتاق خواب اشاره کرد؛ با آنیتا حرف نمی زند. گوشی را که بر می دارد، می گوید؛ بده دست بابام. یکی دو بار پرسید؛ چرا آناهیتا اینقدر تلخ است؟ گفتم عزیزم! این فرهنگ ماست. همه از هم طلبکاریم. اگر گناهی هم اتفاق افتاده باشد، من از تو تقصیر کارترم. اما پیش ما، همیشه زن گناهکار است. آخرین بار، دو هفته پیش زنگ زده، گفته بهرام خانه نیست. لابد خیال کرده دروغ می گوید. فحش داده و گوشی را گذاشته. چند بار زنگ زدم، پیغام گذاشتم، خبری نشد. نگاهم می کند؛ مدتی ست ساعت پنج بعداز ظهر کیوسک را تعطیل می کنم. نمی رسم. یعنی نمی کشم. خیال کرده خانه ام. رفته بودم خرید. باور کن از این سر تا آن سر مملکت می روم تا یک بسته سیگار کوفتی را یک مارک ارزان تر بخرم. این بیچاره هم روزها تنهاست. بگو چکار به کار این داری؟ اصلن به کسی چه مربوطه. حالا سوسن اگر حرفی می زند، حق دارد. تو را که یک عمری سر پنجه نگه داشتیم. حالا هم رفتی پی زندگی خودت. چکار به کار من داری. با سر به اتاق خواب اشاره کرد؛ این بدبخت هم عاشق چشم وزغ شده، زندگی و آسایش را ول کرده، آمده چپیده تو این سوراخ، ور دل من. من هم که جز یک علاقه ی خشک و خالی، چیز دیگری بهش نمی دهم... خوش نداشت گلایه کند. گفتم؛ برای او همین علاقه، همه چیز است. در ثانی، مگر تو باعث شدی دست از آن زندگی بردارد؟ بهرحال، من هم دخیلم. نمی خواستم چیزی را بهم بریزم. نشد، نمی شد. پنج سال با خودم جنگیدم. فقط گاهی می دیدمش. وقتی فهمیدم سوسن بو برده، یک شب داستان را برایش گفتم. پرسید دوستش داری؟ گفتم آره. گفت می خواهی جدا شویم؟ گفتم نه. یادت که هست چطور سوسن را می خواستم. به جدایی که فکر می کردم، دلم برایش تنگ می شد. هنوز هم هیچ فرقی نکرده. به خودش هم گفتم. گاهی وسط روز، مغازه را ول می کردم و می آمدم خانه تا ببینمش. نگاهش روی فرش چرخید. همین گرفتاری را با این هم دارم. می داند به سوسن و ایران فکر می کنم. ولی نگاهش که می کنم، دلم می ریزد. دو دقیقه که پیشم نیست- به پهلویش اشاره کرد- دنبالش می گردم، ... انگار لبخند را روی لبم دید. خندید؛ ما مردهای ایرونی، هرچقدر هم که امروزی باشیم، ته فکرمان چند زنه ایم، کورش خان! گفتم؛ آخوندزاده هم که باشی، دیگه نور علی نور. انگار جان گرفت؛ خواهش می کنم تو یکی درش را بذار. در عمرت یک شب تا صبح روی یکی بند نشدی. به سوسن می گفتم، گفتم هر بچه ای توی خیابون می بینی، یک چیزیش به کورش رفته. غش غش خندید. گفتم؛ خالی شدی؟ خوب شد من آمدم که بی کیسه بکس نمانی!
آهسته پرسیدم؛ آنیتا خوابید؟ گفت؛ به! هفت پادشاه را هم خواب دیده. دلم برایش کباب است! اغلب شب ها وسط شب می آید، لاش مرا از پای تله ویزیون تا رختخواب می برد. گفتم؛ پس وظیفه ی مردانگی را هم بجا نمی آوری! گفت؛ این تنها وظیفه ای ست که هنوز هم از عهده اش بر می آیم. ولی خر که نیست. می فهمد حالم سر جا نیست. سکوتی کرد. سرش را تکان داد و گفت؛ اینم یه جوری درست میشه! خندیدم. گیلاس ها را دوباره پر کرد. گفتم؛ انگار قصد خواب نداری. نگاهم کرد؛ حوصله ات سر رفت؟ من نه، ولی تو مگر صبح زود نباید بروی سر کار و کاسبی؟ گفت؛ بنشین بابا حال نداری. یک شب، هزار شب نمی شود. گرسنه ات نیست؟ نه! شام درست و حسابی هم که نخوردی. گفتم؛ تعریف کن ببینم آنیتا آنجا چه می کرد؟ شوهرش از کانادا یا یک جایی می آمد. شوهرش؟ آره، شوهر داشت. همان شب؟ نگاهم کرد؛ نه! شب های قبل هم شوهرش بود! خندیدم؛ منظورم این بود که همان شب از کانادا می آمد؟ آره دیگه! وگرنه فیلم هندی نمی شد. تاجر چوب بود انگار. یعنی شوهره را هم دیدی؟ خیره نگاهم کرد؛ پس چی؟ اول که همان جا جلوی اطلاعات مرا ماچمالی کرد. مثل جنده ی کتک خورده، خودم را کنار می کشیدم. نتوانستم جلوی غش غش خنده ام را بگیرم. سرش را تکان داد؛ خنده دار هم هست، به علی. از جهنم جمهوری اسلامی در بیایی، آن وقت یک خانم خوشگل و شیک و پیک، جلوی هزارتا چشم، به تو آویزان شود و حالا نماچ، کی بماچ. مگر کسی نگاهتان می کرد؟ چشمش را خمار کرد؛ چی را نگاه می کردند؟ تخمشان هم نبود. وسط خیابان همدیگر را می کنند. این مغز کوفتی من بود که پر از ویروس جمهوری اسلامی شده بود. چهار ساعت قبلش در جهنمی بودم که برای گرفتن دست زنت، باید شناسنامه نشان می دادی. آن وقت ... شوهره چی گفت؟ هیچی، مثل یک دیوث متمدن دست داد، اظهار خوشوقتی کرد، بعد هم ما را بردند خانه. لابد دو تایی، این طرف و آن طرف آنیتا خانم خوابیدید؟ یا شوهره رفت توی هال، روی کاناپه خوابید؟ لبخند زد، سری تکان داد؛ یک چیزی شبیه به این. کنجکاوانه نگاهش کردم.
از فرودگاه تا خانه شان یک ساعتی راه بود. مرا جلو نشاند و خودش رفت عقب. تمام راه، سر صندلی عقب، آن وسط نشسته بود و سرش کنار گوش من بود. سیمون رانندگی می کرد. هنوز در شوک بودم، مثل خر هم خجالت می کشیدم. تمام راه، دست راستش پشت گردن من می چرخید. سیمون هم می دید اما انگار نه انگار. خندیدم. گفت؛ تا وسط های شب، یک خط در میان به خودم می گفتم این آن آنیتا نیست. بهرام! گفت؛ آخر چطور می شد باور کرد؟ سیگاری روشن کرد؛ تمام راه و تمام شب، از همه چیز آن سال ها پرسید. حتی از خانه و مادر و زهره. مدام هم می پرسید؛ خسته که نیستی؟ اصلن هیچ چیز حالیم نبود. گفت تا سه ماهی بعد از برگشتن از ایران، نامه نوشته. چون خبری از من نشده، خیال کرده با برگشتن او، تب عشق من هم فروکش کرده. این ها را توی ماشین، پیش روی سیمون تعریف کرد. روحیه ام پاک عوض شده بود. از توی گاراژ، یک راست رفتیم توی نشیمن. مرا روی کاناپه نشاند. سیمون هم روی یک مبل راحتی، روبروی من نشست. پرسید گرسنه ای؟ خوردن و شاشیدن و همه چیز بکلی یادم رفته بود. فقط مات نگاهش می کردم. مشروبی ساخت و با سه گیلاس برگشت و کنار من، روی کاناپه نشست. گفت هر وقت خسته ای، اتاقت آماده است. هه! اتاقم! و باز ساکت شد. از نگاه ثابتش می شد فهمید که در اقیانوس سال های گذشته شنا می کند. پاک خسته بود. گفتم چیزی نپرسم شاید خواب به سراغش بیاید. انگار یک سالی ساکت، سر جاهایمان نشسته بودیم.
در چشم هایم نگاه کرد و لب هایش آرام جنبیدند؛ وقتی فهمید اجازه ی خروج نداشتم، اشکش در آمد. پرسید؛ چرا ننوشتی؟ چه باید می نوشتم؟ گفتم؛ فکر می کردم بعد از شش ماه بی خبری، دیگر منتظرم نیستی. مرا بغل کرد و بوسید. سیمون همان اول شب، نیم ساعت بعداز آن که رسیدیم، شب بخیر گفت و رفت گرفت خوابید. ساعت پنج صبح بود، پرسیدم می توانم یک دوش بگیرم. از جا پرید و گفت؛ آره. سیمون هم کم کم باید بیدار شود. زیر دوش که بودم، حوله آورد. بی اختیار دستم را جلوی خودم گرفتم. خندید و گفت؛ منم. گفتم نیم ساعتی دراز می کشم. آمد مثل بچه ها لحاف را رویم انداخت، مرا بوسید و رفت. گفتم؛ پس آن شب داماد نشدی؟ نگاهم کرد، سر تکان داد و گفت؛ می دانی سیمون چه گفت؟ مرا که به فرودگاه رساند، تشکر کردم و گفتم فرصت نشد از آنیتا هم حسابی تشکر کنم. گفت؛ پس تمام دیشب چکار می کردید؟ چند لحظه ای نگاهش ثابت روی صورتم ماند. لابد می خواست عکس العمل مرا ببیند، یا بشنود. گفت؛ وقتی سیمون تقاضای ازدواج کرده، بهش گفته کس دیگری را دوست دارم. داستان را که برایش تعریف کرده، سیمون قبول کرده. سرش را زیر انداخت؛ فکرش را نمی کردم یک ماه دیدار ما در ایران، آن هم برای یک دختر اروپایی، این همه جدی باشد. با فندک بازی می کرد؛ تازه آن موقع، معنی رفتار و احترام سیمون در تمام شب را فهمیدم. چه خوب که آن لحظه خوابیده بود وگرنه از خجالت آب می شدم. نمی دانستم کجا انسانم؛ اینجا یا در وطنم! لب هایش آشکارا می لرزیدند. آرنج هایش را سر زانوها تکیه داد و سرش را میان دست های بزرگش پنهان کرد. بعداز چند لحظه، فقط گفت؛ به خیال خودم از درد فرار کرده بودم... دنبالم می آمد. تا همین جا هم آمده... نمی بایست می گذاشتم دوباره یاد زندان بیافتد. یک بار دیگر هم سفر اول، در راه پاریس، یاد گرفتاری چند ماه آخرش در ایران افتاد، و پاک در هم ریخت.
وقتی شنیدم به آلمان آمده، چند جا زنگ زدم تا شماره اش را گیر آوردم. خانه نبود. سوسن گفت در مغازه است. حالش را که پرسیدم، گفت؛ از همه چیز بپرس، جز زندان جمهوری اسلامی. پرسیدم مگر چه بر سرش آورده اند؟ گفت؛ هر چه تو می دانی، من هم می دانم. یک بهرام دستگیر شد، یک بهرام دیگر آزاد شد؛ درهم شکسته و خرد. از آن شش ماه، با هیچ کس حرف نزده. اول شب تلفن کرد. گوشی را که برداشتم فریاد زد؛ نالوطی، بالاخره پیدایت شد. خندیدم؛ چطوری مدیر؟ مکث کرد. بعد که پرسید؛ کی می آیی سراغ ما، صدایش دیگر آن شور اولیه را نداشت. وقتی فهمید ماه بعد، یک سفر کوتاه به پاریس دارم، گفت؛ بیا اینجا با هم می رویم. چهار ساعت بیشتر راه نیست. قرار شد با قطار از فرودگاه بروم ایستگاه مرکزی، آنجا همدیگر را ببینیم. ولی وارد سالن فرودگاه که شدم، یکی فریاد زد؛ درود بر کورش کبیر! جا خوردم. سخت لاغر شده بود، با موهایی کاملن سفید. اما هنوز هم با آن قد بلند، مطمئن قدم بر می داشت. گفتم؛ مگر قرار نبود در ایستگاه مرکزی منتظرم باشی؟ گفت؛ سوسن به ریشم خندید. آخر خانه ی ما تقریبن در نیمه راه فرودگاه به "هاف بان هوف" است. اینجا سه ربع ساعت زودتر می دیدمت، یک ساعت زودتر هم به خانه می رسیم.
تا خیابان های خلوت صبح را پشت سر بگذاریم، دو سه باری گفت؛ امیدوارم این قراضه ما را به پاریس برساند. خنده ام عصبی بود؛ بچه ی سرتق! چند بار گفتم با قطار برویم، راحت و بی دردسر. قرار خاصی که نداشتیم. گفت؛ "فکرش را نکن، بالاخره یه جوری درست میشه". بی اختیار بر زبانم آمد؛ تو بهرام نیستی، مصطفایی. همیشه هم محمد مصطفا بوده ای. از ته دل خندید؛ خیلی وقت بود این جمله را نشنیده بودم. آثار مه صبحگاهی، اینجا و آنجا روی زمین های سبز اطراف جاده مانده بود. آفتاب کم رنگی از پشت مه، جاده را روشن می کرد. پرسید؛ آخرین باری که همدیگر را دیدیم، کی بود؟ فکر کنم اواخر 56، یک بعداز ظهر با برادرم آمدیم دفترت. گفت؛ یادم نیست. بخیالم یک شب شام پیش ما بودی که صبح رفتیم کوه... آره. بعداز آن برادرم از انگلیس آمد. مدرکش باید شناسایی می شد. تلفن کردم، گفتی فردا بخاطر شلوغی دانشگاه یا چه می دانم چه، جلسه داری. پس فردا آمدیم. یک ساعتی نشستیم تا ملیحه خانم ترتیب کار مدرک اخوی را داد و... فهمیدی بر سر آن بدبخت چه آمد؟ نگاهش کردم. همان روزها گرفتندش. اول گفتند دزدی کرده. بیچاره ها بعداز سال ها کار، تازه یک آپارتمان سر ایرانشهر خریده بودند. از اول کار وزارت علوم، همانجا منشی بود. هم به کارش وارد بود، هم یک پاپاسی خلاف نمی کرد. به گمانم کار یکی از همین اوباش، گیر کرده بوده، مدرکش را قبول نمی کنند، یا چه، از دختر بدبخت کینه به دل می گیرد. گفتم؛ سبزه روی خوش ترکیبی بود. گفت؛ آره، به گمانم همان هم کار دستش داد. سنی هم نداشت. گفت؛ نه، سی و چند سالش بود. دوبار هم زاییده بود اما مثل یک دختر بیست و چند ساله، باریک و جلد بود. چه بر سرش آوردند؟ گفت؛ خدا می داند. بعداز سه چهار ماه دوندگی، سند آپارتمان را وثیقه گذاشتند، تا آزادش کردند. دوست سوسن بود. دو سه باری تماس گرفت که ببیندش، شوهره گفته بود هیچ کس را نمی بیند، حتی خواهر و برادرش را. سوسن می گفت؛ به گمانم بهش تجاوز کرده اند... چند ثانیه ای ساکت ماند؛ نه یکی، نه دوتا! نمی دانم، سوسن می گفت.
مدتی ساکت بود. گفت؛ انگار همان 56 غیبت زد. کی آمدی بیرون؟ مهر 56 از خوزستان برگشتم. گرفتار اسباب کشی و اینها شدم. اسفند رفتم ایرانشهر و چاه بهار. آنجا چرا؟ قرار بود یک پروژه ی آب شیرین شروع کنیم. بعد از نوروز برگشتم که کارها را روبراه کنیم، که اوضاع بهم ریخت و... شش ماه نشد که آمدم بیرون. حتی یک تلفن نزدی خداحافظی کنی، خوش غیرت. آنقدر همه چیز قاراشمیش بود که فرصت نداشتم از خودم هم خداحافظی کنم. با تعجب گفت؛ تو که کاره ای نبودی، شرکت خودت را داشتی و... آره. قرار هم نبود برای همیشه بمانم. آمدم لندن، اتفاقی برخوردم به یکی از این آمریکایی ها که از عمران خوزستان می شناختم. وسوسه کرد که بیا آمریکا، برای تو کار هست. رفتیم و شوخی شوخی شروع کردیم و ماندگار شدیم. دو سه ماه بعد تلفن کردم. ولی انگار از آن خانه رفته بودید. لب و لوچه اش جمع شد؛ باید بعداز بهمن بوده باشد. مرا که گرفتند، سوسن هم آناهیتا را برداشت و رفت خانه ی محمود ... به تابلوی کنار جاده اشاره کرد؛ باطری را چک کنیم، بد نیست، و وارد پمپ بنزین شد. یارو گفت؛ این دیگر باطری بشو نیست. گفت؛ شما فعلن روغن را عوض کن تا ببینیم. تا کناری بایستیم و سیگاری روشن کنیم، به خنده گفتم، کلی خرج روی دست خودت گذاشتی. دستش را روی هوا تکان داد؛ مزخرف می گوید. شش ماه است با همین باطری می چرخم. پکی به سیگار زد. این کیوسک، تمام زندگی مرا گرفته، اصلن یادم نمی آید دفعه ی آخر کی روغن عوض کردم. سوسن ساعت 9 صبح کرکره را می کشد بالا و خدا می داند، گاهی تا یازده دوازده ی ظهر، دنبال خریدم. اگر سوسن را نداشتم... گفتم؛ حسابی تکیده شده. گفت؛ این کره خر، آناهیتا خانم که دست به سیاه و سفید نمی زند. همه ی کارها با سوسن است. کی جرات دارد به شازده خانم کمتر از گل بگوید! مادره چنان یال و کوپال می کشد و توی شکمت می رود که از حرف زدن پشیمان می شوی. با من که حرف نمی زند، اصلن آدم حسابم نمی کند. چشم هایش بی هدف دور و بر می چرخید. در جیب هایش دنبال چیزی می گشت... یارو صدا زد حاضر است. گفت؛ باطری را اینجا نمی خرم، دولا پهنا حساب می کند. بالاخره یه جوری میشه. از کیوسک پمپ بنزین، دو تا کولا خرید، یکی را به طرف من دراز کرد و سوار شدیم. دو سه کیلومتری ساکت راند؛ تو ناکس همیشه بزن و برو بودی. به خنده گفتم؛ سرش را بگیر آن طرف. باز یاد چی افتادی؟ خندید؛ اصطلاحات آن زمان، خوب یادت مانده. چطور؟ همین "سرش را بگیر آنطرف"، انگار صد سال بود نشنیده بودم. یا صبحی که گفتی تو بهرام نیستی،...! خوب، این یکی که حرف ندارد، تو هیچ وقت بهرام نبودی. ثانیه های درازی، شاید دقایقی ساکت راند. برای زندگی که من کردم، مصطفا هم زیادی بود. به تابلوی "رستوران" کنار جاده اشاره کرد؛ گرسنه است نیست؟ نه، ولی قهوه ی خونم افتاده. وارد فرعی شد؛ نصف راه بخیر آمدیم. چطور؟ اینجا "اوزنا بروک" است. دو ساعتی دیگر راه داریم.
وقتی سر میز نشستیم، پرسیدم؛ زهره چه می کند؟ لب و لوچه اش کش آمد؛ بچه می زاید! خندیدم. پنج تا! گفتم نه! مگر چند وقت است ازدواج کرده؟ نگاهم کرد؛ تو هم مثل آن یکی کورش، خواب مانده ای انگار... حواسم نبود. انگار به زهره فکر می کردم. چیزهای دیگر هم گفت. شکل و شمایلش اصلن به یادم نمی آمد. گفت؛ ... حادثه پشت حادثه آمد. شک و پرسش را در چشم هایم دید؛ سال آخر مدرسه یادت نیست؟ چه را؟ تظاهرات آذرماه؟ دستگیری من؟ گفتم؛ چرا. سیگاری روشن کرد، لبخند تلخی زد؛ آزاد که شدم، از درس و مدرسه وامانده بودم، مادر و زهره هم که جز چندرغاز حقوق پدر، درآمدی نداشتند. دیگر اجازه ی خروج هم نداشتم. دنبالت گشتم، آمدم در خانه تان. برادرت گفت رفته ای تهران. آدرس را از او گرفتم. مادر هرچه داشت و نداشت، فروخته بود. روزها در یک لباسشویی سر عباس آباد، کار می کردم و عصرها می رفتم اکابر! تا دیپلم حاصل شد. بعد هم عصرها می رفتم کلاس کنکور،... خدای من، چه جان سگی داشتم. همان وقت ها زهره هم رفت. نگاهم کرد و پرسید؛ عروسی که یادت هست؟ سر تکان دادم. سر سال، زهره پا به ماه بود که مادر رفت. تا چهلم ماندم و آمدم تهران. گفتم؛ این یکی را یادم هست، و خندیدم. غم از صدایش محو شد؛ البته که یادت هست! من مادر مرده را همان شب اول ورداشتی بردی تپه سیخی! جنده بازی توی مینی ماینر! چه کارها که تو نکرده ای. می دانی تپه سیخی چی شد؟ خندید؛ گلستان، میلاد، شهرک غرب! به قیمت "بیجا" شدن جنده بازان بی خانمان تهران، یک مشت پولدار، صاحب آپارتمان های گران قیمت شدند! با دست روی زانویش زد؛ عجب روزگاری بود. دلم برای آن کس خل بازی ها لک زده، کورش! گفتم؛ آخر نه این که کس خل بازی را بکل تعطیل کرده ای! غش غش خندید. سیگار را خاموش کرد و برخاست؛ شاش و پشگلی اگر داری، همین جا ترتیبش را بده.
از رستوران که بیرون آمدیم، گفت؛ بچه ی اول زهره متولد 1348 است! خواب مانده ای کورش خان! محسن آقا سال دیگر دانشگاهش تمام می شود! دختر آخری را سه سال پیش زایید. گفتم؛ خدا از سر تقصیراتت نگذرد، آقا مصطفا! مرا هم پاک در آن سال ها سرگردان کردی. سری تکان داد. دانشکده هم گرفتار شدی انگار، نه؟ 9 ماه! بیرون که آمدم، تا چند روز گوشه ی خانه نشسته بودم. دو تا یک ریالی نداشتم سوار اتوبوس بشوم، بروم دنبال کار. از حقوق ناچیز معلمی سوسن زندگی می کردیم. بعدش در یک مدرسه ی دور افتاده معلم قراردادی شدم. دو ماه بعد از طرف آموزش و پرورش منطقه، عذرم را خواستند. یک کتاب هم ترجمه کردم که به زحمتش نمی ارزید. چند لحظه ای ساکت، به جاده مات ماند ... چه جانی کندم تا دانشکده را تمام کنم. گفتم ولی سر و کله ی سوسن که پیدا شد، سر از پا نمی شناختی. همان هفته ای یکی دو شب هم در ولگردی های شبانه غیبت داشتی. لبخند زد؛ آره. سوسن همیشه نازنین و صبور بوده. خیلی مدیونش هستم، چه قبل از زندان، چه بعد، چه حالا. به عمرم زنی به این نازنینی ندیده ام. از گوشه ی چشم نگاهش کردم؛ ممکن است بفرمایید چند تا زن در زندگی تان دیده اید؟ با آرنج، محکم به بازویم زد؛ خفه! پیش روی یک باجه ایستاد. دو افسر فرانسوی نگاهی به پاسپورت ها انداختند و گفتند سفر خوش. پرسیدم می توانم پاسپورتت را ببینم، بد آلمانی فاشیست؟ خندید. بهرام؟ پس بالاخره رسمی اش کردی؟ لبخند زد؛ از زخم زبان های تو بهرامش کردم. گفتم؛ داستان خواهر جنده را شنیده ای؟ باز چه متلکی در آستین داری؟ گفتم؛ یکی به یکی گفت، برو خواهر جنده. گفت من خواهر ندارم. گفت به داشتن و نداشتن خواهر نیست، ذاتن خواهر جنده ای! غش غش خندید. جراحی پلاستیک هم که بکنی، مصطفایی!
ساکت که می شد، دلشوره می گرفتم. چین های پیشانی اش درهم می شد و چشم هایش نیم بسته می ماند. گفتم؛ جان ما را با این قصه گفتنت بالا آوردی. خندید؛ کجا بودیم؟ بعد از زندان. هیچی دیگر، کار روزانه که بود، هوس کردم فوق لیسانس را هم بگیرم. سگدویی ها ادامه پیدا کرد. یادش بخیر، مادر همیشه می گفت تو کون نشیمن نداری. تا یادم می آید، صبح زود رفته ام بیرون و شب و آخر شب برگشته ام. آن سال ها چند باری به سراغمان آمدی. من می آمدم ولی تو هیچ وقت نبودی. خوب تا چهار بعداز ظهر دفتر بودم. از آنجا هم می رفتم دانشکده تا ده شب. تو شده بودی سرگرمی سوسن. همیشه از این که می خندی و می خندانی، از تو خوشش می آمده... می گفت این هم یکی مثل تو، هم درس می خواند و هم هزار جا کار می کند اما یک لب است و هزار خنده. گفتم این پدر نامرد، از اولش هم دنیا به تخمش نبود. داستان قبض برق یادت هست؟ برای سوسن که گفتم، از خنده مرده بود. داستان قبض برق دیگر چیست؟ نگاهم کرد؛ یادت نیست؟ بابات پول داده بود که بروی قبض برق را بدهی. تو هم دختر اون دکتره را برده بودی سینما ... کدام دکتر؟ کدام دختر؟... نگاه تندی کرد؛ حالا با ما هم، تخم سگ؟ چشم یک شهری دنبال آن دختر بود، حالا تو یادت نمی آید؟ مشکات بود، مفتاح بود، چی بود؟ آهان! فهمیدم. تمام پول برق را خرج دختره کرده بودی و بعد هم امضاء و مهر رسید اداره ی برق را جعل کرده بودی، داده بودی دست ابوی. خندیدم. سوسن پرسید؛ اداره ی برق چه کرد؟ گفتم هیچی. اول برق را قطع کردند. باباش قبض رسید را برده بود، آنها هم معذرت خواستند! سوسن می گفت این دیگه به آرسن لوپن گفته زکی! لابد پول را از حقوق متصدی بدبخت اداره ی برق کم کرده اند. گفتم خیال می کنی کک کورش خان می گزید که پول برقشان را متصدی اداره ی برق پرداخت کند؟
دو روزی که پاریس بودیم، چند باری غیبش زد. وقتی می پرسیدم، جواب الکی می داد، یا اصلن به روی خودش نمی آورد. دو سال بعد، یک آخر هفته به دانمارک آمد. بعد از این که برگشت، یک شب، آخرهای شب بود، سوسن تلفن کرد. حال و احوال آناهیتا و بهرام را که پرسیدم، گفت تنهام. دوستت سر پیری عاشق شده. به خنده گفتم دوست من بیست سال است عاشق است. گفت نخیر، معشوق تازه پیدا کرده. ایرانی؟ نخیر، یک خانم هلندی! و زد زیر گریه. نیم ساعتی حرف زد. گفت؛ آناهیتا دو هفته ی دیگر هفده ساله می شود. سوسن! تو چرا این حرف را می زنی؟ حرفم را قطع کرد؛ من هیچ ایرادی ندارم. گفتم باشد، بر می گردم ایران. می گوید؛ نه! نمی خواهم از تو جدا شوم. گفتم لابد یک مساله ی موقتی ست. چی موقتی ست؟ چهار سالش را من خبر دارم. خانم از شوهرش جدا شده و منتظر بهرام نشسته. نه او را رها می کند، نه می خواهد از من جدا شود. گفتم؛ بهرام آدم صادقی ست، لابد زمان می خواهد... چه حرفی می زنی؟ چهار سال است می گویم تمامش کن. گفتم؛ منظورم این نیست. بهرام پیش از تو زندگی مرتبی نداشته. پدر را که درست و حسابی ندیده. مادرش را هم که آن همه دوست داشت، پرید. از آن زندگی یک خواهر مانده و هزار گرفتاری دیگر در ایران. بعد از آن همه بیچارگی و کار و تحصیل شبانه روزی، دلخوشی اش تو بوده ای. غربت را هم با تو تحمل کرده. تو و آناهیتا همه ی زندگی بهرامید. گفت؛ مشکل اینها نیست کورش. بهرام نمی تواند انتخاب کند...
در راه برگشت، گفتم تو عاشق فرانسه و پاریس بودی، چه شد که سر از آلمان درآوردی؟ گفت؛ سال 56 یک پذیرش از "ونسن" گرفتم که در آن جاکش بازی ها مهلتش تمام شد. آخرهای پاییز 58 که بالاخره پاسپورت را گرفتم و رفتم، مصاحبه گذاشتند، قبول شدم. از پاریس آمدم فرانکفورت تا برگردم تهران و بار و بندیل را ببندیم. چند روزی بود آقای بنی صدر رییس جمهور شده بودند. تلفنی با سوسن حرف زدم، گفت نیا. شب قبلش ریخته بودند خانه، کتاب و کاغذ و هرچه بود را برده بودند. شانس آورده بود که خودش را نبرده بودند. گفته بود از پارسال که دستگیر شده، خبری ندارم. حتی نمی دانم در کدام زندان است. این بود که همین جا ماندم تا پولم ته کشید. رفتم تقاضای پناهندگی دادم و کم کم ماندگار شدم. سوسن و آناهیتا هم نوروز بعدش آمدند، نوروز 60 بود انگار. گفتم؛ مگر غیر از یک مدیر کل وزارت علوم، چکاره بودی؟ گفت؛ از این جاکش ها بپرس! باور می کنی؟ خودم هم نفهمیدم کی مدیرکل شدم؟ سال ها بود فرصت نکرده بودم سری به خودم بزنم و حالی از خودم بپرسم. این کار را هم برادر سوسن برایم دست و پا کرد. اواخر مهر 55 بود. تازه از رامسر برگشته بودم. یک شب زنگ زد که فردا ساعت ده، بیا وزارت علوم، خیابان ویلا. گفتم آن ساعت سر کارم. گفت؛ بگو زنم دارد دو قلو می زاید. همان هم شد. چند دقیقه ای به ساعت ده، رسیدم وزارت علوم. محمود منتظرم بود. در همان سالن انتظار توضیح داد که یک مصاحبه ی کوتاه است، سعی کن مثل بچه ی آدم رفتار کنی، و رفت. نیم ساعتی خدمت آقای وزیر و معاونش بودیم و روز بعد هم ابلاغ آمد. همین! زنم دو قلو زایید! کسی هم نپرسید یک کارمند ساده، با شش سال سابقه، چطور یک شبه مدیر کل شد؟ گفتم؛ شکسته نفسی می فرمایید آقای مدیر کل سابق. مقالات دانشمندانه تان را خیلی ها در مجلات سنگین می خواندند. دو سال هم که در کنفرانس رامسر، کنار اعاظم اوباش، در خدمت اعلیحضرت عاری از مهر بودید. ناباورانه نگاهم کرد. با صدای آرامی از سر تاسف گفت؛ این همان اتهاماتی ست که در جمهوری اسلامی به دم ما بستند. لحظه ای سکوت کرد؛ برای هر کدام از آن مقالات، کم زحمت نکشیدم. بله بله گوی تخمی رژیم که نبودم. همه ی پادشاهی ما بر تخت سلطنت مدیر کلی، یک سال هم نکشید. از مهر 55 تا مهر 56. دولت ناشریف امامی که آمد، وزیر تازه عذرمان را خواست. بعداز یازده سال سابقه ی کارشناسی آموزشی و هفت سال خدمت در وزارت علوم، یک تکه کاغذ دستمان دادند که در خانه باشید تا خبرتان کنیم. وقتی انقلاب شد، پنج ماه بود بیکار بودم. چون دستشان به خایه ی هیچ وکیل و وزیری نرسید، ما شدیم حکیم باشی، درازمان کردند. حتی یکی از آن همه برنامه که برای دانشگاه ها و آموزش مملکت داشتم، عملی نشد که بگویم بخشی از آن رژیم بودم. دو بار هم اخطار کتبی گرفتم که تند نرو. بعد از پنج ماه بیکاری، شش ماه بابت گناهان نکرده، به یک مشت آخوند شپشو جواب پس می دادم. با تعجب نگاهش کردم؛ خیال می کردم همه اش سه چهار هفته بیشتر نبود. از گوشه ی چشم نگاهم کرد؛ از 18 اسفند 57 تا بیست و یکم شهریور 58... برای مدتی دراز، ساکت به جاده نگاه می کرد. صورتش پر درد بود. انگار یک یک آن روزها را کف جاده می دید. سکوت آزارم می داد. دنبال جمله ای می گشتم، حرفی، چیزی تا شوخی کنایه آمیزم را پس بگیرم. فکرش را هم نمی کردم یک شوخی احمقانه به اینجا بکشد. مگر چه گفته بودم؟ پرسیدم؛ میشه اینجا سیگار کشید؟ همان طور که به جاده نگاه می کرد، گفت؛ یکی هم برای من چاق کن. سیگار روشن را که گرفت، صورتش خیس بود. از گه خوردن خودم مثل سگ پشیمان شده بودم.
دو سال بعد، بگمانم 93 بود! یک آخر هفته تنها به دانمارک آمد. شب دوم دو بطر ودکا و یک لیتر تکیلا را فنجان فنجان تا دم صبح سر کشید تا چند جمله بگوید. باران تندی می آمد. سر شب، پشت پنجره ی آشپزخانه نشسته بود. چند تا کتلت در تابه انداخته بودم، آرام سرخ می شدند. داشتم سالاد درست می کردم. انگار گفت؛ این بالا عجب منظره ای داری! تکه ای از کتلت داغ را توی دهان گذاشت و یک اووم کشدار گفت، دستی به شانه ام زد؛ سوسن همیشه از دستپخت تو تعریف می کند! گفتم؛ تعریف خشک و خالی چه فایده؟ ترشیدم، بگو تا نگندیده ام یک شوهر خوب برایم پیدا کند. گفت؛ اگر می توانست، یکی برای خودش پیدا می کرد. خواستم بگویم بعد از این همه سال، تازه فهمیده شوهر اولش مالی نیست؟ پشت به من، جلوی پنجره ایستاده بود. برای اولین بار متوجه شدم کمی قوز پیدا کرده. حرفم را خوردم... هرچه فکر می کنم، یادم نمی آید چه می گفتیم، همین شوخی های الکی بود یا چه؟ سر میز نشسته بودیم... ناگهان چین های پیشانی اش درهم رفت. سرش را که بالا کرد، چشم هایش قرمز بودند. نگاهش بیرون، روی باران قفل شد. آرام گفت؛ یک بقالی سر کوچه ی ما بود، ته ریش داشت. سرش همیشه زیر بود و تسبیح می انداخت و ورد می خواند. دو تا زن داشت و هفت هشت تایی بچه. اغلب ته دکان روی یک چارپایه می نشست. کاری هم به کار کسی نداشت. سر و کله زدن با مشتری، با شاگردش بود که هر دو سه هفته یک بار، عوض می کرد. بابای من از این آدم خوشش نمی آمد. نمی فهمیدیم چرا. سر مادر هوار می کشید که از این بی ناموس خرید نکن. هر وقت از جلوی دکانش رد می شد، بلند بلند فحش می داد. بقاله هم چیزی نمی گفت. یک بار هم پیشنماز مسجد محل، بابام را صدا کرد و چیزی یواشکی در گوشش گفت. ناگهان وسط کوچه شروع کرد به داد و هوار که شما باید پشت ناموس مردم باشید، نه پشت یک بی ناموس. قباحت دارد آقا... و کلی کلفت و گنده بار آخوند بیچاره کرد. در خانه را هم پشت سرش محکم بهم زد و رفت توی اتاقش. دوباره ساکت شد و باران را تماشا کرد.
چند دقیقه ای که گذشت. برگشت و بی آن که به من نگاه کند، لیوانش را سر کشید و گفت؛ بابا مرد. چند سال بعد، بقاله را گرفتند. دکان را هم بستند. به چه جرمی؟ مسلمانی؟ گیلاسش را پر کرد و معصومانه نگاهم کرد؛ گویا پدر یکی از شاگردها شکایت می کند. معلوم شد مومن جاکش، شاگردها را می برده پشت دکان. گفتم کتلت ها که سرد شد. جرعه ای سرکشید، یک تکه کتلت توی دهانش گذاشت. صورتش خیس بود. یک لحظه نگاهمان به هم افتاد. آتشی از چشم هایش می بارید که نگو. با صدای گرفته ای گفت؛ این مسلمان نماهای دو آتشه، از خود آخوندها هم کون دریده تر اند. هیچی ندارند، نه شرف، نه حیثیت، نه آبرو، نه هیچی. و ناگهان بغضش ترکید. آرنج هایش را روی میز تکیه داد، صورتش را میان دست ها پنهان کرد. یکی دو بار سرش را برداشت تا چیزی بگوید، اما به هق هق افتاد. تمام تنش تکان می خورد. دلم بود بغلش کنم اما با بهرام همیشه یک فاصله ی مردانه داشتیم. هیچ جوری نمی شد آن هیکل بلند و ورزیده را بغل کرد، یا دست به پشتش کشید. حتی حالا که به اندازه ی یک بچه گنجشگ حقیر شده بود و می لرزید. هربار نصف گیلاس را سر می کشید و می خواست چیزی بگوید، هق هق نمی گذاشت. دوباره در خود فرو می رفت. فقط تکرار می کرد؛ هرچه بگویم، کم گفته ام... خیلی بی ناموس اند... نفس های کوتاه می کشید. انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود. یک لیوان آب سرد را تا ته سر کشید؛ من در دوره ی شاه،... دوبار زندان رفتم... نه آن دفعه که هفده سالم بود،... یک لحظه از بابت مادر و زهره نگران بودم،... و نه بار دوم که سوسن با آناهیتا تنها بود... همیشه از مرگ و شکنجه ... مثل سگ می ترسیدم،... ناخن هایم را کشیدند،... به تخمم وزنه آویزان کردند،... اما هیچ وقت ... هیچ وقت نگران ... خانواده ام نبودم.... هق هق نمی گذاشت حرفش را تمام کند. گفتم آرام باش بهرام. چند دقیقه نفس بگیر. همین طور که اشک ها از چشم هایش می ریختند، به گلویش اشاره کرد؛ دارم خفه ... میشم. گفت؛ آن دو بار یکطرف،.. این شش ماه ... نفس عمیقی کشید. با درد تیزی که از چشم های سرخ و خیسش بیرون می ریخت، نگاهم کرد، از تلاشی که می کرد تا حرفش را میان هق هق، واضح بگوید، صدایش اوج می گرفت ... چیزهایی که از اینها شنیدم،... از هیچ حیوانی انتظار نداشتم... از جا بلند شد. تقریبن فریاد می زد؛ جاکش بی ناموس ... کیرش را در می آورد،... خم شد و خودش را رها کرد. تمام تنش تکان می خورد. حوله را دادم تا صورتش را خشک کند... با وقاحت توی چشمم نگاه می کرد... و می گفت با همین کس دخترت را .. دوباره شکست... همین طور که هق می زد، دور آشپزخانه و اتاق می گشت؛ بی ناموس ها،... از هرچه خدا و پیغمبر ... و امام است،... حالم بهم می خورد. به دستشویی رفت. شنیدم که به صورتش آب می زد. یک لحظه ساکت ماند. آناهیتا سه سالش بود ... و دوباره به هق هق افتاد. به صورتش آب زد... شب ها خواب و آرام نداشتم... از دستشویی بیرون آمد. پیش روی در ایستاد. تمام شب آناهیتا را می دیدم که پر و بال می زند... پیش روی دستشوی روی زمین کنده زد ... ضجه می کرد... هیچ چیز ندارند... چنگیز پیششان آقاست... کافی بود هیکل قناس و... شکم برآمده ی یکی از این جاکش ها... پیش چشمم ظاهر شود... سرش را میان زانوهایش فشار می داد و شیهه می کشید؛ ... تازیانه را می برد بالا... با تمام قدرت می زد... و فریاد می کشید یاحسین ... تمام شب سوسن یا آناهیتا را... زیر تنه ی لش این بی ناموس ها... کف دست هایش را روی پارکت گذاشت و همانطور دو زانو روی زمین ماند. می خواستم بلندش کنم روی صندلی بنشانمش. فکر می کردم دستش از تنش جدا می شود... تکه تکه شده بود... پخش زمین بود. یک لحظه نفس گرفت؛ اگر یک آدم... در زندگی اش... ذره ای محبت ... نمی تواند چنین رفتاری... زیر بغلش را گرفتم و آرام به سالن رفتیم. روی کاناپه نشاندمش. می لرزید... گیلاسش را پر کردم. از آشپزخانه به سالن آمدم؛ ریدی به هنر آشپزی ما آقا مصطفا، و اه نگفتی! بنظر می رسید کمی آرام شده. سرش را بالا کرد. همین طور که به نقاشی روی دیوار روبرو مات مانده بود، گفت؛ به ارواح خاک مادرم، اگر سوسن و آناهیتا را نداشتم، قادر بودم شکم سه چهارتاشان را تا زیر گلو پاره کنم. دست هایش که به غیظ مشت کرده بود، سر زانوهایش می لرزیدند... نمی دانم چطور زنده ماندم ... دوباره صدایش در هق هق شکست و در خود مچاله شد... پفیوزم، پفیوز!...
از جا بلند شد و تا در توالت کمی تلو تلو خورد. نفسی عمیق کشیدم. فرصتی بود تا صحبت را بجای دیگر بکشانم. چشمم به آنیتا افتاد. با لباس خواب، میانه ی در ایستاده بود. به دستشویی اشاره کردم. آرام آمد، جرعه ای از گیلاس بهرام سر کشید. از تلخی ودکا اخمش در هم شد. یک پسته برداشت و روی کاناپه نشست. پسته را که باز می کرد، پرسید؛ در مورد سوسن حرف می زند، نه؟ سر تکان دادم؛ نه. همان طور در چشم هایم خیره بود. گفتم؛ درباره ی خانمی می گفت که نمی شناختم اما در طول شب، کم کم عاشقش شدم. لبخندی زد، دستی تکان داد و سرش را زیر انداخت؛ ولی غمگین است. گفتم؛ خوب، طبیعی ست. اما تو را دارد. گفت؛ دو تای دیگر را به خاطر من از دست داده ... نمی دانستم چه باید بگویم؛ برای هر چیز، باید قیمتی پرداخت. ساکت نگاهم می کرد. مطمئن تر گفتم؛ بهرام انتخابش را کرده. سرش را ریز و کوتاه، به چپ و راست چرخاند. نگاهش از من، روی فرش، و روی میز پیش روی کاناپه لغزید؛ اشکال بهرام این است که نمی تواند انتخاب کند. صدای در دستشویی آمد. آنیتا را که دید، گفت؛ اگر مزاحمم، می توانم تا صبح، سر توالت بنشینم! آنیتا به فارسی گفت؛ کوشمزه! بهرام سنگین پیش آمد، خم شد و آنیتا را بغل کرد؛ عزیزمی! از روی شانه ی بهرام گفت؛ در تمام این یک ساله، این تنها کلمه ی فارسی ست که یاد گرفته ام؛ عزیزمی! بهرام کنارش نشست؛ یک بار گفتم قربونت بروم. معنی ش را که فهمید، گفت نه! این را دوست ندارم. زن سرش را روی شانه ی بهرام گذاشت. چشم هایش را بست و زیر لب گفت؛ نه نمیر! به این شانه و این گرما تا صد سال دیگر نیاز دارم.
کشتی دیگر به ساحل دانمارک رسید. پرسیدم آدرسی، تلفنی چیزی از خودش نگذاشته؟ نه! از بابت این یک سال و نیم معذرت خواسته، بعد هم برایم، در کنار سوسن آرزوی زندگی بهتری کرده. دوستت دارم، آنیتا! سرما تا زیر پتو هم آمده. بر می خیزم. پتو را لوله می کنم و توی اتاق می اندازم. انگار بلند گفتم؛ سه عشق در سه سوی عالم دارد بهرام، و تنهاست! پرسیدم؛ به سوسن گفتی؟ خندید؛ نه. چه بگویم؟ بگویم آنیتا رفت، نوبت توست، پاشو بیا؟ ولش کن. بالاخره یه جوری درست میشه! تلفن را از روی میز بر می دارم. وارد اتاق می شوم و همین طور که در بالکن را می بندم، شماره ی بهرام را می گیرم؛ ببین منو! بهرحال آخر هفته می آیم. دوباره می گوید؛ آخر من که صبح تا شب ... می گویم؛ بهتر. نصف روز از دستت راحتم. می روم شهر گردی. با این همه سفر به فرانکفورت، هنوز این شهر را نگشته ام.
1379 |