در لباس انسان
[۱۳۸۸/۰۵/۰۵ ۱۱:۲۳:۲۱]
(بابت زبان بی ادبانه ی این یادداشت، پوزش می خواهم)
خیلی ها نقاشی پیپ Rene Magritte، هنرمند سوررئالیست بلژیکی را دیده اند. این تصویر چنان به دقت کشیده و رنگ آمیزی شده که بیشتر به عکس یک پیپ شبیه است. "رنه ماگریت" این تابلو را  La Trahison des Images(خیانت تصاویر) نامیده و زیر آن نوشته؛ Ceci n est pas une pipe (این یک پیپ نیست!) البته که نیست! این صرفن تصویری از یک پیپ است، و نه خود پیپ! چرا که شما نمی توانید آن را از توتون پر کنید، و بکشید.
سال هاست با نام "خامنه ای" و یا شیندن برخی از حرف هایش، بی اختیار به یاد پیپ "رنه ماگریت" می افتم، بی آن که هرگز فکر کرده باشم چه ارتباطی میان این دو وجود دارد. دیروز وقتی این حضرت را در یک بریده ای ویدئویی تماشا می کردم و در "زبان رفتاری" (Body Language) این "موجود" دقیق شده بودم، یاد مطلبی افتادم که بیش از بیست سال پیش، تحت عنوان: "چگونه دیکتاتورها به دنیا می آیند" از "ماکس گالو" خوانده بودم(1). بریده ی مجله را به مکافاتی در میان انبوه بریده های روزنامه ها و مجلات یافتم. بایستی رابطه ای را که در ذهن من میان این سه "چیز" برقرار شده بود، پیدا می کردم. شاید هم بی ارتباطی میان این سه چیز را!(2)
"ماکس گالو"، نویسنده و عضو فعلی آکادمی فرانسه، در ابتدای مطلب بیست سال پیشش می پرسد؛ "موسولینی و هیتلر چگونه توانستند در رم و در برلن به قدرت برسند و نظم خود را به جوامع پیچیده ای مملو از فرهنگ، سرشار از سنت، غنی از تاریخ سیاسی طولانی، قوی از احزاب سوسیالیست مقتدر و اتحادیه هایی که میلیون ها کارگر را گرد هم آورده بود، تحمیل کنند؟" سپس ادامه می دهد؛ "چگونه می توان کسی چون موسولینی را جدی گرفت در حالی که در انتخابات مجلس ایتالیا در 1919 در برابر 176 هزار رای نامزد سوسیالیست و 74 هزار رای نامزد حزب کاتولیک مردمی، تنها 4795 رای به دست آورد؟ چگونه می شد به آینده ی مردی باور داشت که در آن هنگام می خواست "همه چیز را رها کند" و گفت؛ "می توانم بنا شوم، من بنای خیلی خوبی هستم،... حتی می توانم با ویولنم نوازنده ی دوره گرد شوم" و هنگامی که پس از یک سوء قصد فاشیستی بازداشت شد، مدیر با نفوذ "کوریه رو دو لا سرا" توصیه کرد؛ "او آشغالی بیش نیست، مبدل به شهیدش نکنید"! دو سال بعد در 1921، موسولینی همراه با 35 نماینده ی فاشیست به پارلمانی که 535 عضو داشت، راه یافت. و یک سال بعد با رای اعتماد گسترده ای، رییس شورا شد..." به گفته ی ماکس گالو؛ چشم انداز سیاسی به جنگل خشکی می ماند که با وزش یک تندباد، زبانه می کشد"!
در آلمان، تاریخ کمی کندتر است. در 1925، ژنرال "لودندروف" نامزد نازی ها در انتخابات ریاست جمهوری، از 27 میلیون رای، 211 هزار رای کسب کرد. در 1928 حزب نازی یا 800 هزار عضو، 12 کرسی نمایندگی در رایشتاگ به دست آورد و در 1930 با 107 نماینده در رایشتاگ، معرف 3/18 درصد آراء بود. در 1932، هیتلر در مقابل مارشال هیندنبورگ، نامزد میانه روها و سوسیالیست ها که 53 درصد آراء را کسب کرد، تنها 8/36 درصد آراء را به دست آورد. 
نه موسولینی و نه هیتلر، هیچ کدام اعتبار اجتماعی نداشتند. هیتلر با وجودی که نامزد ریاست رایش بود، باید به سرعت خود را تبعه کند(او یک زاده ی اتریش مقیم آلمان بود). موسولینی نیز زندگی خصوصی پر سر و صدایی دارند. هیتلر به قتل خواهر زاده اش "گلی روبال" متهم شده بود که می خواسته با او ازدواج کند و گویا خودکشی کرده بود... هر دوی آنها بی شرمی را با شم فرصت طلبی و شهوت پیروزی را با حرص قدرت طلبی به هم می آمیزند. چیزی که همه ی معیارها اخلاقی را از میان بر می دارد. هر دوی آنها جز ادامه ی حیات و پیروز شدن، قانون دیگری نمی شناختند... شخصیت های نظر کرده ای که مردمان بی ریشه، بزن بهادر، جاه پرست و پاانداز را به دور خود گرد می آوردند، دار و دسته ای پست و حقیر، اغلب بیمارگونه، گرفتار رقابت های کثیف اما وحدت یافته، گرداگرد رهبری که باید توفیق یابد و به هر قیمت پیروز شود... به همین دلیل هیچ کدام از آنان دیگر نمی توانست به عقب بازگردد... موسولینی می گوید؛ "توده یک زن است"، باید "توده را فریفت، فتح کرد و بر او استیلا یافت"! هیتلر در "نبرد من" از این هم صریح تر، می نویسد؛ "روح توده در دسترس کسانی ست که قوی باشند. همان طور که زن برای رفتاری کامل، گرایشی عاطفی دارد و خود را در اختیار قوی قرار می دهد... توده هم ارباب را به خواستگار ترجیح می دهد"! و می افزاید؛ "هر که می خواهد توده را تسخیر کند، باید کلید گشودن قلبش را بشناسد..."
دروغ یا حقیقت، چه اهمیتی دارد؟ هیتلر در "نبرد من" تاکید می کند آنچه توده را بر می انگیزاند "نه اعلام یک تفکر علمی، بلکه ایجاد تعصبی محرک"ست. دو هزار سخنور حزب نازی همه جا شعارهایی را که از بر کرده بودند، تکرار می کردند؛ موضوع "نژاد خوب"، محکومیت "به هم آمیختن خون ها" که "احتضار تمدن های کهن" را به دنبال دارد، "ستایش وطن" که همواره به نژاد مرتبط است و... موضوعات و روش هایی که زمینه ی نهفته ی آن به وضوح جنسی ست، "تجاوز به توده ها"!... اما این پیام، تنها در جامعه ای گرفتار بحران نشر می یافت و نفوذ داشت. در ایتالیای پس از جنگ (1919 / 1920) بحران اقتصادی و اجتماعی، بیکاری و فشار انقلابی را به همراه آورد. بحران به موسولینی و حزب فاشیست امکان داد به عنوان حزب نظم، قادر به تامین "ضد انقللاب بعدی" شناخته شود. در آلمان تعداد بیکاران بین 1929(2 میلیون) تا 1932(6 میلیون) سه برابر شد. چیزی که بر وخامت فقر، پریشانی، از هم گسیختگی اجتماعی، بحران بیکاری و کسری بودجه می افزود. افزایش شمار بیکاران، تقریبن و دقیقن به همان آهنگ اضافه شدن بر تعداد اعضاء و رای دهندگان به حزب نازی بود... "بیکاری" و "فقر" به عنوان بحرانی ملی، "بحران هویت و بحران سرنوشت ملت" توجیه می شد. این موضوع به موسولینی و هیتلر امکان داد تا سرگردان ترین قشرهای کشاورزان، طبقات متوسط و جوانان را به دور خود گرد آورند؛ "نجات ملت"! بیکاری فقط یکی از جلوه های بحران ملی ست. و البته "دیگران"( فرانسه، انگلستان، یهودیان) مسوول این بدبختی ملی شناخته می شدند و این حزب ناسیونال فاشیست یا ناسیونال سوسیالیست بود که داروی بحران ملی و بر اثر آن داروی(رفع) بیکاری را به همراه داشت. همراه با موسولینی، باید ایتالیای وارث "رم باستان" را بازیافت. باید به ایتالیایی که به وسیله ی قدرت های بزرگ تحقیر شده، شرافت و سرنوشتش را بازگرداند. نیک بختی و کار در پی آن خواهد آمد! موسولینی فریاد می زد که "ایتالیا به دست من نجات خواهد یافت، برای این که تمام نیروهایی که امروزه بصورتی پراکنده، مرگ و بدبختی را به بازی گرفته اند، در پیرامون من گرد می آیند"! هیتلر نیز در المان شکست خورده، "نیروهای سالم" را فرا می خواند تا رایش هزار ساله را بیدار کنند. او تکرار می کرد "آلمان، بیدار شو"! در انتخابات سال 1932، حزب نازی لاینقطع تکرار می کرد؛ "هیتلر! این است فریاد تمام کسانی که به رستاخیز آلمان اعتقاد دارند... هیتلر، مرد توده است. دشمنانش از او نفرت دارند چون توده را می فهمد و برایش می جنگد. هیتلر، تجلی قدرت پیروزمند جوانان آلمانی ست که از میان نسلی خسته، طالب نظمی نوین اند... هیتلر مشعل تمام کسانی ست که آینده ی آلمانی می خواهند... هیتلر پیروز خواهد شد چون توده خواستار پیروزی اوست"!
به یقین موسولینی و هیتلر ابتدا "کسب قدرت از طریق زور" را در خاطر می پروراندند. (خشونت و ضرب و شتم و کشتار و ترور، تاکتیک اولیه ی هر دو حزب در آلمان و ایتالیا بود). دسته های "پیراهن سیاه ها"(ایتالیا) و بخش های تهاجم "پیراهن قهوه ای ها"(آلمان) هر روز مخالفین را در خیابان ها کتک می زدند و می کشتند. اما موسولینی و هیتلر به زودی دریافتند که جامعه های کهن با چرخ دنده های متعدد، جز از طریق استفاده از "مشروعیت قانون" به عنوان "اسب تروا" منهدم نخواهند شد. موسولینی می گوید؛ "ترجیح می دهم فاشیسم از طریق تایید قانونی در حیات دولت شرکت جوید"! در حالی که هیتلر در "نبرد من" که پس از کودتای 1923 در زندان نوشته می گوید؛ "هنگامی که فعالیتم را دوباره آغاز کنم ... به جای رسیدن به قدرت از طریق زور، باید جلوی دماغمان را ببندیم و با وجود نماینده های کاتولیک و مارکسیسیست، به رایشتاگ داخل شویم. هرچند برای شکست آنان در انتخابات، بیش از کشتنشان در خیابان ها وقت لازم است! اما لا اقل نتیجه اش به وسیله ی مشروطیتی تضمین می شود که خودشان به آن رسمیت داده اند! هر روندی که قانون را محترم بدارد آهسته است ... اما دیر یا زود ما اکثریت خواهیم داشت...". در حقیقت نه موسولینی و نه هیتلر، با وجود موفقیت های انتخاباتی، اکثریت را در انتخابات به دست نیاوردند. قدرت فاشیسم یا نازیسم، قبل از هر چیز، مدیون بی بصیرتی یا گشاده رویی (تحمل و مدارای) مخالفین بود! بدتر از روش تهاجمی و کور حزب کمونیست در ایتالیا، حزب سوسیالیست المان خود را در "امور اجرایی" و در "سازش" های بدون آینده غرق کرد. در 1928، "مولر" سوسیالیست که صدراعظم رایش شد، به هیتلر اجازه داد پس از آزادی از زندان، در ملاء عام سخنرانی کند چرا که عقیده داشت "هیتلر هیستریکی ست که قادر به فعالیت پی گیر نیست"! برخی از سوسیالیست ها در 1932 در مدارا تا آنجا پیش رفتند که گفتند؛ "ممانعت نکردن از به قدرت رسیدن نازی ها می تواند نشانی از هوشمندی سیاسی باشد"!
ائتلاف با "راست کلاسیک"، اعتبار موسولینی و هیتلر را تضمین کرد چرا که راه برای کمک مالی صاحبان صنایع به فاشیسم و نازیسم گشوده شد. بدون پول، گسترش این هر دو امکان نداشت. موسولینی روابط نزدیکی با "کونفیدوستریا" برقرار کرد و بلافاصله با تایید پیوستن خود به لیبرالیسم، گفت؛ "باید دولت را به جنبه ی قضایی و سیاسی اش محدود کرد". در مورد هیتلر هم تماس ها از سال 1929 با امیل کردوف( ذغال سنگ) و سپس شرویدر(بانک) برقرار شد. گوبلز در 11 نوامبر 1932 در خاطراتش می نویسد؛ "موقعیت مالی جنبش در برلن ناامید کننده است. غیر از بدهی هیچ نداریم"! اما در 16 ژانویه 1933، تنها دو ماه بعد، می نویسد؛ "اساس وضع مالی به طور ناگهانی بهبودی یافته"! بدهی های حزب و بدهی های شخصی هیتلر توسط صاحبان صنایع پاک شده اند! دیگر چه کسی می تواند جلو کسب قدرت را بگیرد؟ به خصوص که آخرین عامل و نه کمتری عوامل، یعنی "مردان مسلح" (ارتش و پلیس) با آنها نظر موافق دارند. در واقع کادرهای ارتش بیش از سایرین نسبت به بحران هویت ملی، ضعف وطن و عوامفریبی موسولینی و هیتلر حساسیت نشان می دادند. بسیاری از سران احزاب فاشیست و نازی، افسران سابق بودند. نوعی همدستی ایدئولوژیکی آنان را با جوان ترین افسران مرتبط می کرد. بی بصیرتی، بی کفایتی و تصور موهوم "توانایی به زیر کنترل گرفتن" حزب جدید و رهبرش(فاشیسم یا نازیسم، موسولینی یا هیتلر)، وسواس در هم شکستن "چپ"، ائتلاف با بخشی از راست کلاسیک، و آنچه به همراه داشت؛ حمایت صاحبان صنایع، خیرخواهی ارتش ووو... در مجموع باعث شد تا فاشیست ها و نازیست ها در بدنه ی قدرت نفوذ کنند و به قدرت برسند. با نتایجی که امروز می شناسیم، قهرمانی دیررس و بیداری دردناک بسیاری از فریب خوردگان، به هیچ دردی نخورد... در حقیقت پارلمانتاریسم ایتالیایی و جمهوری آلمان کشته نشدند، بلکه خودکشی کردند..."
این که همین خلاصه مطلب "ماکس گالو" تا چه حد با مسایل نظام حاکم بر ایران و کوتوله هایی به نام "احمدی نژاد" شباهت دارد، به عهده ی خواننده. من تنها به دنبال رابطه ی یک تکه از هرم دیکتاتوری شوم لومپن ها به نام "رهبر"، با پیپ "رنه ماگریت" می گردم! در بررسی زندگی نامه ی خامنه ای، دست کم آنچه بصورت رسمی منتشر شده، هیچ نکته ی درخشان که سهل است، هیچ نقطه ی نیمه درخشانی هم نمی توان یافت. در ابتدای انقلاب، این حضرت یک روضه خوان معمولی ست که ابتدا با ماموریت هایی با نام های دهن پر کن که بسیار بالاتر از حجم مغز اوست، از طرف آیت الله خمینی در این یا آن سازمان گماشته می شود. به گمان من اگر حادثه ی بمب گذاری در مرکز حزب جمهوری اسلامی نبود، و ترور باهنر و رجایی در نخست وزیری اتفاق نمی افتاد، و سرنوشت بنی صدر به آنجا که کشید، کشیده نمی شد، و بسیاری از اتفاقات ریز و درشت دیگر، خامنه ای آدمی هرگز از آن حد و حدودی که بود، بالاتر نمی آمد، و تا اینجا که رسیده است، نمی رسید. یکی از ماموریت های این حضرت، نمایندگی "امام" در سپاه، آن هم در ایام جنگ ایران و عراق بود. و بعد، در سال های پایانی عمر آیت الله خمینی، به دلیل قحط الرجال، رییس جمهور برگزیده ی "امام" شد. از اینجاست که مردم با نام مبارک ایشان آشنا می شوند. و بعد، ناگهان خلعت "رهبری" بر دوشش انداختند و صاحب عنوان پر طمطراق "آیت اللهی" شد؛ رسیدن یک شبه از سربازی به سرداری! اگرچه مذاکرات مجلس به اصطلاح خبرگان در برگزیدن ایشان هرگز منتشر نشد، و مسایل حول و حوش مرگ خمینی و برگزیده شدن خامنه ای به عنوان رهبر جانشین، مکتوم ماند، اما می توان با یک نگاه به گذشته و عملکرد بیست سال اخیر این "رهبر"، تا اندازه ای به برخی علل این گزینش پی برد.
خامنه ای بر خلاف رفسنجانی و بسیاری دیگر از "یاران امام"، "سید" است، و این یعنی اولاد پیغمبر! خود پیامبر به شهادت تاریخ، هرگز با هیچ ایرانی ازدواج نکرده و در شرح احوال حضرات امامان هم نام هیچ ایرانی به چشم نمی خورد، بجز اخبار شایعه مانند ازدواج امام حسین با "شهربانو" نامی از موالی (اسرا و بندگان ایرانی، عجم). در برخی از اخبار، شهربانو را "شاهزاده"ی ایرانی می خوانند حال آن که پنج دهه پس از سقوط ساسانیان، معلوم نیست این شاهزاده، زاده ی کدام شاه عجم بوده است! باری، "سید اولاد پیغمبر" اگرچه سعی شده وجه ی احترام و برتری بحساب بیاید، اما معنای واقعی مطلب این است که باید جایی از تاریخ، مادری ایرانی با عربی از طایقه ی قریش ازدواج کرده باشد تا اعقابش به لقب "سید" خوانده شوند. حالا چرا پس از چهارده قرن، زاده ی عرب قریشی بودن، باعث افتخار است و مثلن شاهزاده ی چهل پنجاه ساله ایرانی، نوعی فحش و ناسزا به حساب می آید، برای من روشن نیست! در حالی که گفته شده که در اسلام، فرقی میان سید قریشی و برده ی حبشی نیست و هر دو، هم چنان که اولاد عجم، انسان اند و برابر. با این همه میان اعراب قریشی، نامسلمان مخالف پیامبر بسیار بوده و در بین شاهزادگان همین صد و چند ساله ی اخیر ایران، بسیاری مسلمان تر از برخی آخوندها بوده اند.
آنچه اما بیش از هر چیز، خامنه ای را شایسته ی جانشینی آیت الله خمینی نشان می دهد، مجموع خصلت هایی ست که در هیچ کدام از "یاران امام"، به این صورت جامع دیده نمی شود. با توجه به تهمت هایی که هنگام برکناری منتظری از "نیابت امام" شامل حال او شد، و از بارزترین آنها "رقت قلب" بود، وجود قساوتی تمام عیار در "حضرت رهبر فعلی" یکی از علت های بارز انتخاب اوست. در آستانه ی مرگ خمینی تغییرات بنیادی در قانون اساسی حکومت اسلامی صورت گرفت که علاوه بر نظارت مستقیم رهبر نظام در سپاه و ارتش و بسیج و غیره(آقای خامنه ای پیش از آن هم نماینده ی "امام" در سپاه و بسیج و ارتش بود)، وزارت اطلاعات و شورای امنیت ملی و بسیاری از ارگان های حساس دیگر نیز، مستقیم زیر نظارت رهبر قرار گرفت. آنچه از هنگام مبعوث شدن خامنه ای به مقام رهبری بر سر مخالفین نظام، چه در داخل و چه در خارج از ایران آمده، به گمان من ناشی از نظارت مستقیم "رهبر" بر دستگاه اطلاعاتی و ارتش و بسیج است. اگرچه بخش بزرگی از این اتفاقات در دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی و وزارت اطلاعات فلاحیان رخ داد، با این همه و به ویژه در مورد قتل های زنجیره ای و برائت فلاحیان از تمامی آن گناهان کبیره، می توان ریشه ی تمامی ترورها در این دوره را در پر عمامه ی "آقا" پیدا کرد. وقتی نتایج بررسی هیاتی که آقای خاتمی برای تحقیق در مورد قتل های زنجیزه ای تعیین کرد، در سکوت خفه شد، در ایران جمله ای به طنز، زبان به زبان مردم می گشت که؛ ریشه یابی قتل های زنجیره ای به خود خدا می رسد! همان زمان برخی از فلاحیان به عنوان متهم پرونده ی قتل های زنجیره ای نام بردند. فلاحیان تهدید کرد که در صورت دستگیری حرف ها و سخن های بسیاری دارد. اما ایشان نه تنها دستگیر نشد تا پاسخ گوی بسیاری از این جنایات از جمله قتل دکتر قاسملو، دکتر بختیار، دکتر شرفکندی، فروهرها، افتخاری، پوینده ووو... باشد، بلکه نامش به سایه رفت و زیر این "سایه" از مدارج و مداخل کنار نماند و از جمله نماینده ی مجلس شورای اسلامی هم شد. همان گونه که سعید امامی، متهم ردیف اول، پیش از آن که پایش به دادگاه کشیده شود، با "واجبی" کشته شد. چه نماد زیبایی که "آلت نظام" با واجبی "پاک" شد، همان گونه که "پیلات" پس از فرمان قتل عیسی، دست هایش را شست!
آقای خمینی در ماه های پایانی عمرش در پاسخ نامه ها و صحبت های منتظری که جمهوری اسلامی را از کشتار فله ای زندانیان منع و "امام" را به رافت و بخشندگی اسلامی دعوت کرده بود، گفت؛ (نقل به مضمون) مصلحت نظام و اسلام تا آنجا پیش می رود که می شود از نماز و روزه هم گذشت! آقای خمینی در این مصلحت اندیشی برای "نظام" تا آنجا پیش رفت که از اسرائیل و آمریکا اسلحه خرید تا علیه صدام و ملت مسلمان عراق استفاده کند! رعایت مصلحت نظام تا این حد، در پیکره ی "رهبر فعلی" به کمال به چشم می خورد. این موجود قسی که اندیشه ای سخت اطلاعاتی و امنیتی دارد، و این همه را می شود در بیانات و وجناتش به خوبی مشاهده کرد، به راستی پس از "رهبر فقید" شایسته ترین موجود برای رهبری بود. به گمان من علت اصلی انتخاب ایشان به رهبری توسط مجلس خبرگان که در آن زمان مجموعه ای از امثال یزدی و مصباح و جنتی و ... بود، باید جمع قساوت و مصلحت اندیشی در مورد نظام بوده باشد. مجموعه ای که در هیچ کدام از یاران مرده و زنده ی "امام" تا این حد یکجا جمع نبوده و نیست.
اما آنچه این "رهبر" در دو سه صحبت اخیرش بعد از انتخابات می گوید، در حقیقت هیچ چیز خارق العاده ای نیست جز یک سری "حرف"های پیش پا افتاده که به صورتی کلی، مبهم و پیچیده بیان شده است. مثلن این که؛ (نقل به مضمون) "خیلی چیزها نباید گفته شود، و خیلی چیزها باید گفته شود(یا للعجب!) برخی حرف ها هست که اگر گفته نشود، خطاست، و برخی چیزها را اگر بگوییم، مرتکب گناه شده ایم"! هرکسی با مثقالی شعور متعارف می تواند این کلمات ابلهانه را پشت سر هم ردیف کند. کیست اما که مرز این "باید"ها و "نباید"ها را مشخص کند؟ جدای از این سوال آشکار ابتدایی که "چرا چیزی باید گفته شود و چیزی نباید گفته شود؟"، هیچ احدی جز گوینده ی این گونه مهملات، نمی تواند مشخص کند کدام چیز و در کدام موقعیت باید گفته شود، و کدام چیز در کدام موقعیت نباید گفته شود! اما از این هم جالب تر این فرمایش "آقا"ست که بطور سربسته در پاسخ مسایلی که هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه مطرح کرده بود، فرمودند؛ "هر فردی با هر موقعیتی، اگر بخواهد جامعه را به سمت ناامنی سوق دهد، از نظر عموم ملت ایران، انسان منفوری ست"! به راستی در این بیست ساله چه کسی بیش از همه جامعه ی ایران را به سوی ناامنی سوق داده است؟ و گوش های "رهبر" و دار و دسته ی سوسمارها در این سی ساله هرگز این ابراز نفرت ملت ایران را که در این یک ماهه ی اخیر بصورت های مختلف و آشکارا در خیابان ها فریاد زده شده، شنیده است؟ مگر این که "ملت ایران" از نگاه این "آقا" و مدافعینش، همان سفله گان بی سر و پایی باشند که در هر شرایطی این فرمایشات را تایید می کنند. این گونه جملات میزان نخوت ناشی از نادانی گوینده را به روشنی نشان می دهد. در عین حال این گونه سخن از کسی که در راس هرم "نظام" نشسته، نفس "بی قانونی" و هرج و مرج است! وقتی ضوابط یک "نظام" در یک سری "حرف" کلی خلاصه می شود که به هزار شکل قابل تاویل و تفسیر است، میدان برای چاپلوسی و هرزه گویی و خایه مالی به وسعت "حکومت اسلامی" گشاده است. در چنین نظامی نه قانون که "آقایان" مدعی آنند، که هیچ نظم و قاعده ای در هیچ یک از روابط اجتماعی جایی ندارد. از نظام سفله گان، جز سفله پروری هیچ انتظار دیگری نمی رود. از چنین جامعه ای جز مسوولیت گریزی و بی بند و باری در گفتار و کردار، هیچ توقع دیگری نمی توان داشت چرا که با دروغگویی و تقلب و ریا نمی توان به عدل و برابری و انصاف و "مهرورزی" رسید و با بی حرمتی به مردم نمی شود حرمت کسب کرد، چیزی که این سفله گان از مردم انتظار دارند. تاریخ ما پر است از سفله گان بلند آوازه ای که با حرف های گاه زیبا، مردم را به آنچه خود اصلن به آن پای بند نبوده اند، دعوت کرده اند.    
این که پایه ی اصلی "نظام حکومت اسلامی" بر همین روال "میزان های شخصی" نهاده شده، حرفی نیست؛ تشخیص مصلحت از سوی یک نفر! نکته اینجاست که تمامی ارکان نظام، حتی بسیاری از مخالفین هم بی تامل و بی اختیار، پیرو همین خط می شوند و برای هر کلام و هر حرکت، از مسایل جزیی داخلی گرفته تا مسایل بزرگ خارجی، منتظر اشاره ی این "یک نفر" نشسته اند! این همان تک تک خشت هایی ست که همه در ساخت یک نظام استبدادی، ناخواسته روی هم می چینند و از موجودی کم دان و بی عاطفه، "رهبر" می سازند. این درست که عمده ی سیاست رفتاری کشورهای خارجی با ایران با توجه به مسایل اقتصادی تنظیم شده و بخش عمده ی احترامی که "دیگران" برای "نظام" حاکم بر ایران قایل می شوند، هیچ ارتباطی به شخص بخصوصی ندارد بلکه مستقیم به خرید نفت ارزان و فروش بنجل های گران قیمت مربوط می شود. بخش ناچیزی هم به رعایت حال مردم ایران باز می گردد که دولت های خارجی دریافته اند با هر پشتیبانی از مردم ایران، منجر به دستگیری و شکنجه و اعدام افراد بیشتری در داخل کشور می گردد. اما بخشی که برای من لاینحل مانده، بیشتر شامل موضع گیری رسانه های بین المللی ست. این که مثلن چرا خبرگزاری های عمده، از جمله بی بی سی و سی ان ان "فرمایشات" حضرت رهبر را که هیچ بار و محتوای ارزشی ندارد، این چنین درشت می کنند و پیوسته از او با نام "آیت الله خامنه ای" نام می برند در حالی که همیشه از دیگران یا "اوباما" یا "سارکوزی" یا "مرکل" نام برده می شود و در نهایت لقب "پرزیدنت" پیش از نام آنها می آید. هرگز در این گونه رسانه ها القابی نظیر "مهندس" یا "دکتر" یا هرچه ی دیگر پیش از نام سران دیگر کشورها نمی آید. حال آن که برای همه روشن است، و بارها تاکید شده که لقب "آیت اللهی" در مورد "رهبر نظام اسلامی"، یک لقب جعلی ست و حتی به استناد گفته ی بسیاری از رهبران مذهبی، از جمله آقای منتظری، ایشان به هیچ وجه نه صلاحیت چنین لقبی را دارند، و نه می توانند در این لباس جعلی فتوا صادر کنند.       
باری، من در عمرم روضه خوان انسان، راستگو و بی ادعا کم ندیده ام. در بین روضه خوان ها اما، پر مدعا و دروغگو و شارلاتان بیشتر به چشم می خورد. بسیاری شان مانند "رهبر" فعلی روضه خوان ها در پر مدعایی، گوی سبقت از همتایان خود ربوده اند. در سخنان گهربار حضرت رهبر در نماز جمعه ی پس از انتخابات، میلیون ها مردمی که به اعتراض در خیابان ها ریخته بودند و علیرغم حضور چماقداران و چاقوکشان و هفت تیربندان بی آبروی رژیم، در نهایت شجاعت، متانت و مسالمت "مرگ بر دیکتاتور"، "مرگ بر خامنه ای" و "مرگ بر جمهوری اسلامی" سر داده بودند، یا "مزدبگیر خارجی" خوانده شدند یا "اغتشاشگر"، و در نهایت، کسانی که علیرغم مفت خوران حاکمیت که سخت پایبند قانون اند(حیرتا) "علیه قانون" و طرفدار هرج و مرج اند. چند روز بعد اما ناگهان ماسک رهبر روضه خوان ها عوض شد و روزنامه های خارجی "اغتشاشگر" لقب گرفتند که غرضشان از اغتشاش، جدا کردن "مردم ما" از همدیگر بوده(یا للعجب) و معترضین به تقلب در انتخابات، نه تنها "اغتشاشگر" نبودند، بلکه "اینها مردم ما هستند" و "از خودمان" محسوب می شوند که البته از "باخت" در انتخابات "سرخورده" اند، که حق هر بازنده ای ست و...!
هر روضه خوانی اگر هیچ چیز نداند، دست کم می داند که هر روز چگونه "امام حسین" را در صحرای کربلا بکشد تا از پامنبری ها اشک بیشتری بگیرد. روضه خوانی این یکی اما بیشتر خنده آور است. حیران می مانی که با این همه مشاور در امور مختلف و یادداشت هایی که هر بار به "دست چپ" حضرت می دهند، این همه تناقض گویی و به میخ و به نعل زدن، اگر نشانه ی تقلب و ریا نیست، نشانه ی چیست؟ اگر کسی کمی عقل در کاسه ی سرش باشد و دل و زبانش با مردم راست و صریح باشد، چه نیازی به این همه پشت هم اندازی و چندگانه گویی دارد؟ کسانی که پیوسته از مردم می خواهند به قوانین احترام بگذارند، دروغ نگویند، بهتر و شایسته تر شوند و... همین که مردم به موازات شایستگی شان به پیش رفتن تمایل نشان می دهند، آنها را به تهمت بی دینی و دشمنی و ارتداد، متهم می کنند، و خرابکار و اغتشاشگر می خوانند! می گویند خدا به انسان اختیار و آزادی بخشیده تا همچون آزاده انتخاب کند. و چون مردم به اختیار، انتخاب می کنند، رای آنها را می دزدند، آنها را به "اغتشاش" و "ضد قانون بودن" متهم می کنند، دستگیر و زندانی و شکنجه می کنند، می کشند و... این وقاحت نیست که با این همه عکس و بریده ی فیلم، باز هم منکر حضور "لباس شخصی"ها می شوند، منکر شلیک نظامی ها می شوند و ادعا می کنند که اسلحه ها اسرائیلی و آمریکایی بوده و از سوی "اغتشاشگران" شلیک شده و در کمال وقاحت و بی آبرویی دستور می دهند به برخی از قتل ها رسیدگی شود و ...
پیوسته می گویند صلح خواه و مهرورز اند. می گویند اسلام، مظهر آشتی و مهربانی و بخشندگی ست، و ما (یعنی آقایان) خیر بشر را می خواهیم، پس به شمشیر و تفنگ و قداره و اسلحه ی اتمی نیاز نداریم، و ... اما مردمان صلح جو و آشتی جوی را در خیابان به گلوله می بندند و همه ی جهان را "دشمن" می بینند و در عوض دشمنان ملت، یعنی چین و روسیه را "دوست" خطاب می کنند. هرکس خلاف گفته شان چیزی بگوید، علیه انقلاب و دین و خدا ایستاده و هر بی شرم بی سر و پایی که بنده و فرمانبرشان باشد، اسلام خواه و خداپرست است. کی تعیین می کند که اوباشی نظیر جنتی و مصباح یزدی و... برگزیده ی خدا هستند و مردمی که صاحب آن سرزمین اند و برای دفاع از حقوق ابتدایی انسانی شان، مسالمت جویانه به خیابان ها ریخته اند، دشمن خدا هستند؟ چه کسی این خطوط را ترسیم و تعیین کرده؟ چطور می شود شخصی مانند آقای منتظری روزی برگزیده ی خدا و فقیه عالیقدر باشد و دیگر روز علیه خدا و دشمن اسلام؟
باری، بر گردیم به پیپ "رنه ماگریت"! دیروز با دیدن آن چشم ها که سرشار از دروغ و تقلب و بطالت و مرگ اند، زیر این "موجود"، تابلوی کوچکی دیدم که خالق این "اثر" بر آن نوشته بود؛ "این یک انسان نیست"، بلکه تنها تصویری از انسان است! آن وقت به تمام لمپن های بی سر و پایی نظیر حسین شریعتمداری فکر کردم که این همه سال، چنین تصویری را به عنوان "رهبر" سر پا نگهداشته اند و در تعریف و تمجید و مجیزگویی از او، از همدیگر سبقت می گیرند. مانده ام که این موجودات سفله ی بی سر و پا، و از آن بدتر، رسانه های فرنگی با این همه احترام "اضافی"، تلاش می کنند تا چه چیزی را "چیز" جلوه دهند؟
در افسانه های اساطیری یونان، چون "تیتان"ها علیه زئوس می جنگند، و شکست می خورند، اطلس که یکی از "تیتان"هاست، محکوم می شود تا ابد "آسمان" را بر دوش خود نگه دارد. این آسمان که کنایه از "جهان" است، بعدها در هنرهای تجسمی تبدیل به نماد کره ی زمین شد. مجسمه ای هست که اطلس را به صورت مردی ورزیده با بازوانی ستبر نشان می دهد که کره ی زمین را بر سر دو دست و بر پشت شانه ها و گردن خود نگهداشته است. عضلات صورت این مجسمه به نشان تحمل سنگینی این بار و این عقوبت ابدی، بهم پیچیده و دردناک نشان داده شده. هنرمند طنازی این مرد را با همان عضلات پیچیده و دردمند صورت، اما بدون کره ی زمین بر دوش و شانه هایش، تصویر کرده که به شکلی سهمگین، زیبا و گویاست. چرا که با وجود آن همه تلاش و رنج، "هیچ" چیز بر شانه ها و گردن خمیده ی این مرد نیرومند، نیست! تلاش سهمگین و در عین حال مضحکی که تمامی ارکان نظام حکومت اسلامی برای نگهداشتن این تحفه بر دوش خود، و تحمیل آن به مردم دارند، این سوال را به ذهن می آورد که موجوداتی شبیه آن "زائده ی کیهانی" چه را بر سر دست و شانه ها نگهداشته اند؟ 
وقتی می بینی توان اقتصادی یک سرزمین پهناور و شایستگی ملتی سزاوار، در دستان بی کفایت یک مشت "تصاویر انسانی" نظیر خامنه ای، یزدی، جنتی، مصباح، احمدی نژاد، و... به کثافت کشیده شده، به عنوان یک ایرانی دلت به درد می آید و سخت مایلی از یکایک آن مردم دلجویی کنی، بگویی عزیزان! شرمنده ام که آبروی تاریخی شما و سرزمینمان در دستان این "تصاویر انسانی" در پهنه ی جهان به بازی گرفته شده است. ماکس گالو در انتهای مقاله اش می پرسد؛ ایا درس های تاریخ وجود دارند؟ یا تجربه چیزی نیست مگر فانوسی که بر دوش می کشند، و چیزی جز "گذشته" را روشن نمی کند؟
...
(1)- "نوول ابسرواتور"، شماره ی 1226، مه 1988 که با ترجمه ی خانم "سیما کوبان" در "آدینه"ی شماره ی 25 منتشر شده است. 
2)- سال ها پیش آقای علی رضا نوری زاده که اصلن مشهدی ست و با بسیاری از جماعت ملایان از پیش از انقلاب سر و کار داشته، در ماهنامه ی "روزگار نو" به سردبیری زنده یاد "اسماعیل پوروالی" که در پاریس منتشر می شد، در مورد گذشته ی برخی از این آقایان چیزهایی می نوشت. آقای نوری زاده از جمله مدعی بود که از یاران نزدیک سیدعلی خامنه ای بوده، و ایشان در گذشته چه و چه و چه بوده اند و "قدرت" باعث شده تا از این رو به آن رو شوند. از جمله مشخصاتی که برای خامنه ای می نوشت و به یادم مانده یکی این بود که گویا "آقا" زمانی پیپ می کشیده و از توتون "آنفورا"(در ایران معمول بود) استفاده می کرده. دیگر این که درویش مسلک بوده، به دعا و مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی اعتقادی نداشته، نسبت به دشمنان رژیم اهل گذشت بوده و مثلن در همان اوایل در پست معاونت وزارت دفاع، سی چهل تن از فرماندهان رژیم گذشته را از مرگ نجات داده. دیگر این که اهل شور و حال و سماع است و گویا سه تار هم می زده، و هر بعداز ظهر را با امیری فیروزکوهی و استاد عبادی (تار و سه تار) بسر می آورده و به این دو ارادتی خاص داشته است. گویا تریاک را هم از همان زمان ها می کشیده. در مورد یاران و نزدیکان خامنه ای هم حرف و نقل بسیار بود، مصطفی میرسلیم، یار و مشاور ایشان در دوران ریاست جمهوری که اعتقادی به ولایت فقیه نداشته، یا محمد جواد حجتی کرمانی که اصلن زردشتی و جدیدالاسلام است، یا علی موسوی گرمارودی یا سرتیب جمالی یا مسیح مهاجری سردبیر وقت روزنامه ی جمهوری اسلامی و شیخ تهرانی شوهر خواهر سیدعلی که در طول جنگ به عراق و صدام پناه برد و در رادیو درباره ی سید و خامنه ای چه حرف ها زد، یا شیخ عباس واعظ طبسی که حالا سلطان خراسان شده و خیلی های دیگر. در مورد عروسی دختر سید با پسر حداد عادل یا بعکس (یادم نیست) هفت شبانه روز بزن و بکوب بوده، و این که خامنه ای عارف و درویش، با رسیدن به مقام رهبری، ناگهان دگرگون شده و دل به قدرت باخته و اخلاص را کنار گذاشته و خیلی حرف های دیگر که چون راوی اش آقای نوری زاده است، چندان اعتمادی به آنها نیست، کم و زیادش به عهده ی راوی.
اما این که خامنه ای یکی دو باری در دوران ریاست جمهوری حرف هایی زد که به مذاق خمینی خوش نیامد و بلافاصله نوکش را چید، از واقعیت هایی ست که همه به یاد دارند. در مورد مخالفت رفسنجانی با شورایی بودن رهبری بعد از خمینی هم از خبرها روشن بود، خود رفسنجانی هم گفت که "من و آقای خامنه ای با شورایی بودن مخالف بودیم" علتش هم این بود که در چنان شورایی لابد کسانی چون سید احمد و مشکینی و غیره می بایستی حضور داشته باشند که هیچ کدام به مذاق آقایان خوش نمی آمد. بالاخره هم با آن خبرهای جعلی از قول خمینی که "شما آقای خامنه ای را دارید، از کمبود رهبری نترسید" یا خوابی که ناگهان آقای مهدوی کنی در لندن دیده بود(هنگام معالجه!) بالاخره مساله ی رهبری را رفع و رجوع کردند.
 
[لينک ثابت] [ تعداد بازديد : 3506 ]