خَلافِت چیه، حاجی؟
علی گفته بین 5 تا 6 صبح می آید. عطسه و سرفه و ریزش بینی و تب امانم نمی دهد که بیش از پنج دقیقه سر پا بایستم. تلفن هر ده دقیقه یک بار زنگ می زند و ناچارم در مورد تغییر صدا و حال و روزم برای همه توضیح بدهم. ساکم میان اتاق، دهن دره می کند. ضعف تن و ریزش بینی و چشم ها نمی گذارند بیش از پنج دقیقه سر پا بایستم. دقایقی روی مبل می افتم و باز بر می خیزم. دوباره زنگ تلفن و تبریکات نوروزی و ... گیج و گول دور خودم و اتاق می چرخم. چیزی نخورده ام و گرسنه هم نیستم. دیشب و پریشب هم نخوابیده ام و با خود گفته ام امشب زودتر به رختخواب می روم تا پیش از سفر، هفت هشت ساعته ی فردا، به اندازه ی کافی استراحت کرده باشم. زنگ ساعت را روی چهار و نیم صبح تنظیم می کنم. وسایل را در ساک روی هم می گذارم و یک بار دیگر حمام و کمد و اتاق خواب و سالن و آشپزخانه را نگاه می کنم. یاد "گرت" و سفر شهر به شهر و ده به ده در هند هم بخیر! برای دیگران تعریف می کرد که در طول یک ماه و نیم، هیچ وقت این آدم را "خوابیده" ندیدم. انگار یک ساعت قبل از خوابیدن، بیدار می شد! برای صدمین بار چند دقیقه ای روی مبل می افتم و باز بر می خیزم. چیزی از ساعت یک صبح گذشته که ساک را پشت در می گذاردم و بعد از یک دوش سر دستی، بالاخره حدود 2 صبح، تن خسته را به رختخواب می کشانم.
غرق دریای خوابم که ساعت زنگ می زند. نمی دانم کجا هستم. فقط می خواهم بخوابم. اما از ترس خواب، بر می خیزم. ریش می زنم، لباس می پوشم، دوربین ها و دفترچه ی یادداشت و توتون و قرص سر درد و عینک و ... را یک بار دیگر بررسی می کنم. میوه ها را در کیسه های پلاستیکی می ریزم. یخچال را خاموش می کنم، ظرف ها را می شویم، ... وقتی روی مبل می افتم، ساعت چیزی از پنج صبح گذشته. اما علی یک ربع مانده به شش، تلفن می کند که تا بیست دقیقه ی دیگر جلوی در ساختمان است. می پرسم بیایم پایین دم در؟ می گوید نه! هوا کمی سرد است. شش و بیست و پنج دقیقه زنگ می زند و می گوید؛ با بیست دقیقه تاخیر، سلام!
در اتومبیل که قرار می گیرم، می گوید سر راهمان باید اخوی را برداریم. تلفنش را خاموش کرده، از صبح هرچه زنگ می زنم بر نمی دارد. شاید خوابش برده. می گوید خانه اش "سر راهمان" است. ولی راه ما از طریق کاشان به اصفهان است و ما نیم ساعت بعد در جنوب کرج هستیم! البته که حمید خواب مانده و نمی داند چطور تلفنش خاموش بوده. چیزی از 9 صبح گذشته که بالاخره بطرف کاشان می رویم تا از آنجا به اصفهان و بعد به "لوردگان"، شهرکی در بخش غربی استان چهار محال بختیاری برسیم. سال ها پیش بخش هایی از شرق و مرکز این ولایت، از کوهرنگ و فریدن و... را دیده ام. لوردگان یا به لهجه اصفهانی "لوردگون" را نه.
اولین دیدارم از این مناطق به هشت سالگی ام بر می گردد. زلزله ای مهیب، بخش های بزرگی از دو استان فعلی چهارمحال و بختیاری و کهکیلویه را که جزو استان دهم اصفهان بود، لرزانده و با خاک یکسان کرده بود. بازاریان و ثروتمندان اصفهان که هرگز به دولت و شیر و خورشید سرخ اعتمادی نداشتند، بصورتی خودجوش، برای بازماندگان زلزله پول و لباس و خوراک تهیه کرده بودند. این "ان. جی. او."ی خودجوش، پدر را که در حین فقر، به ایمان و امانت در شهر مشهور بود، انتخاب کرده بودند تا پول و هدایا را به مردم نیازمند منطقه برساند. به چه دلیلی پدر اصرار داشت مرا در این سفر در کوه و در و دشت ویران که پوشیده از مصیبت بود، همراه خود ببرد؟ هیچ نمی دانم. سه روز تمام بخش بزرگی از منطقه ی شرق چهارمحال و بختیاری، از کوهرنگ، سر منشاء زاینده رود تا یاسوج را در یک جیپ گشتیم و شب ها را زیر سقف های نیمه ویرانه به صبح رساندیم و روزها با نان و پنیر و گردو سر کردیم. مردمی که زنده مانده بودند، بر سر تپه های خاک و خل، جایی که روزهایی نه چندان دور، خانه شان بوده بود، نشسته بودند. از ویرانه های خانه شان جدا نمی شدند، انگار که تپه های خاک چند قدم آنطرف تر، خانه ی همسایه باشد، یا منطقه ی بیگانه! حتی ویرانه های بی سقف خانه هم دلگرمشان می کرد که جایی دارند. بچه ها بر تپه های خشت و گل، در میان آوارها، بازی می کردند. چه بارها از این که لباسی بر تن داشتم و گرسنه نبودم، از یک حس دو گانه ی افتخار و شرم پر و خالی می شدم.
بعد از آن بارها از طبیعت بکر و حیرت آور این منطقه دیدن کرده ام و از زندگی میان مردم ساده و بی پیرایه ی آن لذت برده ام. اینجا همه چیز، همیشه، بی آن که زلزله ای شده باشد، پوشیده از فقر و ویرانی بوده، مثل بسیاری از شهرها و روستاهای ایران که هنگام دیدار، هرگز از آن حس دو گانه ی افتخار و شرم تهی نبوده ام. یک بار هم در کوچه های "آخوره"، جایی که هنوز هم فکر می کنم بخشی از بهشت روی زمین است، پیر زنی را دیدم دست به دیوار، که به زحمت راه می رفت. نگاهی به رهگذر غریبه انداخت و لبخندی زد. ده دقیقه بعد که از همان کوچه باز می گشتم، تمامی تن خسته اش کنار دیوار، روی دو پای ناتوان فرو ریخته بود. چشم ها بسته، نشسته بر خاک، سر بر دیوار کاهگلی تکیه داده بود. صدایش زدم، تکانش دادم، و بر جای ماندم. باید چه می کردم؟ به اطراف نگاه کردم. میان کوچه ای در بهشت "آخوره"، با مرگ تنها مانده بودم.
چشم که باز می کنم، لحظاتی به دور و اطراف نگاه می کنم. پتوهای ملافه شده، دراز به دراز در دو طرف اتاق افتاده و بالش های بزرگ با گلدوزی های دستی به دیوار تکیه داده اند. اینجا اتاق پذیرایی خانه ی تازه ساز عباس، دهیار "ارمند سفلی" از توابع لوردگان است. جایی که در سه گوشه اش، علی، حمید و من دراز کشیده ایم. آخرین باری که شب را در اتاقی در یک روستای ایران به صبح رسانده ام، به سال ها پیش باز می گردد، چیزی حدود بیست و شش سال شاید! در درازای آن سه ماهی که خود را در گوشه و کنار این جزیره از گزمه های حکومت اسلامیپنهان می کردم. یاد دردناک آن کابوس بزرگ، لحظه ای دور و بر ذهنم می چرخد.
از گرمای خفه کننده ی اتاق که به ایوان و حیاط می آیم، هوای سبک و تازه ی صبحگاهی به جسم و روح و ذهنم آرامش می بخشد. مرغی با قد قدهای مضطرب، پشت حصار کوتاهی در حیاط، به جوجه هایش از حضور یک غریبه هشدار می دهد. بر سر شیر آب، در وسط حیاط نیمه ویران خانه ی نیمساز عباس که در سراشیب تپه قرار دارد، دست و رویی می شویم، ساک دستی ام را به شانه می اندازم و از لای در به کوچه می خزم و در بوی روستا ولو می شوم. اینجا و آنجا گاوها و بزها به چرا مشغول اند. سر بر می دارند، نگاه کنجکاوانه ای به این رهگذر غریبه می اندازند و باز به کار خویش می پردازند.
فرقی نمی کند که در چهارمحال بختیاری باشی یا کردستان، شمال یا بلوچستان، جنوب یا آذربایجان، چهره ی روستا در این جزیره هنوز هم پس از سه چهار دهه تغییر چندانی نکرده است. شاید یکی دو خانه ی خشتی، نیمه کاره و ناتمام، آجری شده باشند و بر سر چند بام، آنتنی سر به هوا کشیده باشد. کوچه ها اما و دیوارها و زندگی،... زندگی هنوز هم در روستاهای ما ارثیه ای ست مانده از دوران ارباب ها، لخت و ویران و فقر زده. دیشب همراه عباس، گشتی در کوچه ها زده ایم و تا دیر وقت در گپ و گفتگو در مورد مسایل و مشکلات این نواحی سخت فقیر مانده، نشستیم. ریاست جمهوری یکی دو هفته پیش این طرف ها بوده اند و قول ها داده اند! انشاء الله!
جاده ی باریک و ویرانی را که از پیش روی مدرسه و درمانگاه می گذرد، ادامه می دهم. این مرتفع ترین گذر روستاست که در دامنه ی کوه، دراز کشیده است. از اینجا تمامی "ارمند سفلی" و روستاهای اطراف، به خوبی دیده می شوند. آب چشمه ای از فراز کوه سرازیر می شود، در دامنه ی سر سبز، به آب باریکه های چشمه های دیگر می پیوندد و جایی نه چندان دور، به رود می ریزد. در ادامه ی جاده ی ویران به دنبال آثاری از رود می گردم. هرچه می روم اما کمتر از رود خبری هست.
به خانه که بر می گردم همه بیدارند. شتاب درونی من در حرکت و دیدار از روستاهای اطراف، با آرامش و بی خیالی علی و حمید همخوانی ندارد. علی دو سالی در این نواحی، پزشک روستا بوده و حمید چند باری به دیدارش آمده. پس هر دو همه چیز را دیده اند و می شناسند. وقتی بالاخره راه می افتیم، علی قول می دهد در کناره ی رود، آتشی برپا کند و قهوه ای سر بار بگذارد. از جاده ی اصلی به رود می رسیم و بعد، روستاهای اطراف. نام اولین روستا را حفظ می کنم، با نام دومی، اولی از خاطرم محو می شود و سومین روستا... و قبرستان و امامزاده ای در قبرستان، نام های دیگر را از یادم پاک می کند. سنگ قبرهای بیضی شکل و شیرهای سنگی روی قبرها و ... روز دیگر که به آتشگاه می رویم، آبادی "مرگستان"ها را با ویرانی خانه های زندگی، مقایسه می کنم. سنگ قبرهای درخشنده و آلاچیق های فلزی بر سر قبرها و ده ها زن سیاهپوش که چند کیلومتر راه در اولین روزهای سال، برای زیارت اهل قبور عازم گورستان اند. پارک و تفریحگاه زندگی این مردم، قبرستان است. زیارت اهل قبور در اولین روزهای سال تازه! همیشه به یاد دارم پیک نیک های خانوادگی برخی جمعه ها را در تکیه های گورستان "تخت فولاد" و "تاس کباب"های خوشمزه ی پدر را.
حوالی ظهر به کناره ی رود باز می گردیم. علی برای خرید سیب زمینی به یکی از روستاها می رود. من و حمید برای پیدا کردن جایی خوش در کناره ی رود، آرام آرام از جاده و روستا و مردم دور می شویم و در جهت خلاف جریان رود، به پشت صخره ها می رویم. اگر دستی مسوول و مهربان روی هر گوشه و تکه ای از این فضا را آرایشی می کرد و شانه ای بر زلف دشت و کوه و رود می کشید، جاده ها روبراه می شدند، مهمانسرا و قهوه خانه ای تاسیس می شد و ... چه جاذبه های توریستی بی نظیری می بودند و چه میزان اشتغال و درآمدی که برای مردم منطقه نداشت. چه خیال عبثی! مرگ در قبرستان ها چندین بار درخشنده تر از زندگی در روستاهاست.
علی از کجا سیب زمینی خریده، نمی دانم. در روستاهای این منطقه یک نانوایی هم نیست. هرخانه خود تولید کننده و مصرف کننده است. در تلاش برپایی آتش و انتظار قهوه ایم که چند جوان محلی از راه می رسند. سلامی و دستی و خوش و بشی. پای یکی شان در برخورد با سنگی، آسیب دیده. علی مشغول مداوا می شود و کم کم سر حرف و گفتگو و شوخی باز می شود و ... نیم ساعتی نمی گذرد که گویی سال هاست همدیگر را می شناخته ایم. با دست جوانان محل، آتش گر می کشد، کبابی بر سر آتش بریان می کنند و در لقمه شان شریک می شویم. انگار که از صبح با هم آمده باشیم. بعد از نان و کباب و چای و شیرینی، بر سر سنگی نشسته ام و به انگشت های درشت ابوالحسن نگاه می کنم که در کف دست دیگرش توتون سیگار را با کمی "علف" مخلوط می کند. این جوان خوش هیکل و رعنا که از پس کله اش متوجه نگاه من شده، تنها یک لحظه چشمان درشت و نافذش را روی نگاهم می کشد و همان طور که سر در کار خویش دارد، با لهجه ی شیرینش می پرسد؛ "خلافت چیه حاجی؟" اول خیال می کنم اشتباه شنیده ام. پیش از آن که سوالی این چنین دور از ذهن، شلیک خنده ام را در آورد، چند ثانیه ای می مانم تا این دو سه کلمه را در خود مرور کنم. انگار که پرسیده باشد؛ شغلت چیه، یا چه تحصیلاتی داری؟ "اسلام" که رفتار و گفتارش بسیار بزرگ تر و بلند تر از بیست و شش سال است، پاسخ از پیش آماده ای را زیر لب زمزمه می کند؛"عرق خوردنمان با سطله، کم ترین خلافمان قتله"!
طرف های عصر که دستان زمخت پنج جوان لوردجانی را می فشاریم، در آغوشمان می گیرند و نگاه غمزده ای که در ذات چشم هاشان نشسته، بدرقه ی راهمان می شود. تمام راه تا لوردگان و بازگشت به ارمند، هرجا که لحظه ای با خود هستم، تک تک رفتار و حرکات و حرف های ابوالحسن، اسلام، حسن، روح الله و قاسم در گوشم می پیچد. هیچ کدام بیش از 26 سال ندارند و هرکدام مثل پنجاه ساله ها حرف می زنند. ابوالحسن می گوید؛ "کاری برایمان در تهران روبراه کن، حاجی! جوشکاری، ساختمان، .." بلوز سیاه بی آستینی به تن دارد. به حرکات و رفتارش که به هنرپیشه های هالیوود می ماند، نگاه می کنم و می گویم؛ تو در تهران یک روز بیشتر جوشکار نمی مانی، رولم! انگار که حرفم را فهمیده و نفهمیده باشد، پرسشگرانه نگاهم می کند. می گویم؛ با این شکل و رفتار که تو داری، در تهران روی زمین نمی مانندت، برادر!
هیچ کس به خواهش های من توجه نمی کند. یک هفته قبل از سفر به علی گفته ام در صورتی به این سفر رویایی می آیم که مخارج خودم را بپردازم. یک کلام گفت؛ چشم! از همان صبح اولی که راه افتاده ایم اما تا همین آخرین ساعات سفر نگذاشته یک ریال بابت هیچی بپردازم. حتی قرص هایی که برای آنفلوانزای من تجویز کرده را از جیب مبارک خریده. می دانم بنزین در اروپا و حتی آمریکا چقدر گران است، هر بار که بنزین زده، تعداد صفرهای روی صفحه ی پمپ، حکم چوب هایی را داشته که بر گرده ی وجدان عاطل و باطل من نواخته اند. عباس هم که صبح و ظهر و شب، هرچه جوجه در خانه داشته، سر بریده و به شکم ما سرازیر کرده. روز آخر در راه اصفهان، وقتیوارد پمپ بنزین شدیم، به بهانه ی این که کمی سر پا باشم، پیاده شدم و دور و اطراف کارگر و پمپ مربوطه چرخیدم تا این بار فرصت را از دست ندهم. دستم روی کیف پولم خشکیده بود. وقتی علی لوله ی شیلنگ را از باک ماشین بیرون کشید، رقم 24000 را روی صفحه ی پمپ دیدم، کیفم را فوری بیرون کشیدم، دوازده تا هزاری کف دست کارگر پمپ گذاشتم و گفتم اینها را بشمار تا بقیه اش را بدهم و شروع کردم به شمردن 12 هزار دیگر. همه ش نگران بودم که علی فرصت را از من بگیرد. کارگر پمپ پرسید؛ اینها چیه؟ با تعجب نگاهش کردم. گفتم، پول! پول بنزین! نگاهی کرد، سه تا هزاری برداشت و بقیه را به من پس داد. بعد هم یک پانصدی و یک صدی دیگر کف دستم گذاشت و گفت؛ خدا بده برکت! به علی و حمید که پای اتومبیل ایستاده بودند نگاه کردم. از خنده به خود می پیچیدند. عدد 24000 روی صفحه ی پمب هم به من می خندید. علی می گوید این بهترین قسمت سفر بود. باید یکجا بنویسی! هنوز هم باور نمی کنم که سی لیتر بنزین کمتر از سه دلار می ارزد. حمید می گوید؛ آقا ریاضی ات هم معرکه است. سی لیتر بنزین از قرار لیتری 80 تومان، می شود بیست و چهار هزار ریال!باعث شرمندگی ست، یعنی خواسته ام کاری کرده باشم! مادرم همیشه می گفت؛ "نکرده کار که کار کوند، پروردگار نیگا کوند"!
فروردین 1385
|