سفر شش، قمصر و کاشان
[۱۳۸۷/۰۴/۲۸ ۱۹:۱۳:۴۱]
کویر در غیاب باغ
هیچ شده چهار و نیم صبح در تهران بیدار شوی، با شتاب ریش بزنی، لباس بپوشی و آماده شوی تا ساعت پنج و نیم یک نفر بیاید دنبالت و بعد، به سرعت براند تا به چند نفر دیگر برسد که بعد از ایستگاه عوارض قم، منتظر ایستاده اند و بعد، ده دوازده نفری از زن و مرد در سه اتومبیل، انگار که شاش داشته باشند، چنان برانند که حدود ساعت 7 صبح در کناره ی شهر قم، درست کنار یک تعمیرات اتومبیلی، با موزیک زمینه ی پمپ باد و کلنگ تعویض لاستیک و بوی روغن و بد و بیراه و داد و فریاد مکانیک چی با شاگردش ووو.. در یک قهوه خانه ی پر مگس و نه چندان تمیز، بنشینند و کله پاچه بخورند؟ خوب، این نمایش، چند روز پیش روی صحنه رفت و نقش آن که چهار و نیم صبح بیدار می شود هم به عهده ی من گذاشته شده بود! بیخود نبوده که قدیمی ها به هرکس که عجله داشته، می گفته اند؛ "سر آورده ای؟"!
اخوی گفته بود یکی از دوستان کوهش بر سر تپه ای در شهر قمصر ویلایی دارد و قرار است گروهی دو روز آخر این هفته مهمانش باشیم. می آیی؟ بی آن که صاحبخانه و یاران کوهی اخوی را بشناسم، خدا خواسته دعوت را لبیک گفتم. فصل، فصل گلابگیران است و اگرچه این مراسم را پیش از این دیده باشی، دو روز در قمصر و کاشان بهر رو هم فال است و هم تماشا. اما روی مخلفات این سفر، از جمله کله پاچه ی روز اول حساب نکرده بودم.
ساعت پنج و بیست دقیقه ی صبح پنج شنبه، هنوز کاملن حاضر نشده بودم که تلفن زنگ زد. اخوی ده دقیقه زودتر آمده و پایین ساختمان منتظر من است. این اولین شگفتی! وقتی کم کم عادت کنی که آدم ها دست کم یک ساعتی دیرتر سر قرار حاضر شوند، بی عذرخواهی که سهل است، انگار نه انگار که اتفاق غیر معمولی افتاده، حالا یکی پیدا شده که ده دقیقه هم زودتر رسیده! سوار که می شوم، معلوم می شود بنزین ندارد! پس این ده دقیقه را به بنزین بدهکاریم! اما "آزادگان" بسته و از راه دیگری باید وارد اتوبان قم شد و پمپ بنزینی سر راه نیست و... می رویم تا یکی پیدا می شود. شلوغ است اما چون بنزین ندارند! متصدی یکی از پمپ ها هم با یک راننده ی معترض دست به یقه شده و کار دعوا چنان بالا گرفته که هیچ راننده ای پشت فرمان نیست، و ما در میانه ی صف به تله افتاده ایم! تا به قوت بوق و فحش و فریاد، از این مهلکه به در آییم، تلفن دستی اخوی پیوسته می زنگد و همراهان می پرسند؛ پس کجایی؟ کی می رسی؟ پمپ بنزین بعدی با وجود شلوغی به خیر می گذرد و با بنزین راه می افتیم. بر سر یک دو راهی اما به اشتباه وارد جاده ی دیگری می شویم و سر از شاه عبدالعظیم در می آوریم! کنار جاده، همه جا یک تابلو به خوبی دیده می شود؛ "حرم مطهر"! ابتدا خیال می کنم منظور "شاه عبدالعظیم" است. معلوم می شود اما که آن طرف تر، نزدیکی های بهشت زهرا، "حرم مطهر"تری هم هست! چیزی نمی گویم اما چون نظرات آن که بغل دست راننده نشسته، معمولن حواس پرت کن و کار خراب کن است. از هر کس سراغ جاده ی قم را می گیریم، به یک طرفی اشاره می کند. مدتی در خیابان ها بالا و پایین می رویم. در یکی از تلفن ها، اخوی به همراهان می گوید؛ شما بروید، ما می رسیم! بالاخره به جاده ی قم می رسیم و اخوی البته می خواهد عقب افتادگی ها را جبران کند. سرعت سنج اتومبیل از 120 می گذرد و گاه تا 160 هم در نوسان است! زبان اخوی هم گرم "انتقاد از" و "ناسزا به" رانندگانی ست که در کمال خونسردی از منتها الیه دست چپ جاده می رانند، بی آن که اجازه دهند کسی سبقت بگیرد. انگار به فلانشان هم نیست که ما باید به کله پاچه برسیم!
باری، پنج دقیقه به هفت، در آستانه ی شهر قم، پیروزمندانه به دو اتومبیل دیگر می رسیم. همین قدر که سلام و احوالی از داخل پنجره ها صورت می گیرد، همگی به طرف "کله پاچه با مخلفات مگسی" موعود راه می افتند. اما از بد حادثه آن کله پزی "تمیز و خوب" که قولش را داده بودند، "به علت فوت ناگهانی پدر" تعطیل است. چون این همه تلاش نباید بی ثمر بماند، جا نمی زنیم و به کله پزی دیگری می رویم. با دیدن انبوه مگس ها، دو تا از خانم های همراه، در اتومبیل می مانند! چند نفری داخل کله پزی می شوند و من و اخوی و دو نفر دیگر هم در پیاده روی پیش روی دکان، کنار بساط مکانیکی معروف، سر یک میز می نشینیم! دیس دیس بناگوش و پاچه از راه می رسد و پنج تا پنج تا نان تازه روی میز گذاشته می شود و همراهان عین آب میوه گیری برقی، مواد را فرو می دهند. چکش و آچار و پمپ باد هم کنار گوشمان در کار است. کله پاچه ی گوسفند را همراه کله پاچه ی مگس ها لای نان می گذاریم و می بلعیم. هنگام حرکت معلوم می شود پیش از رسیدن به قمصر، به دیدن یک کارخانه ی شیر پاستوریزه می رویم! حسین آقا، برادر صاحب ویلا که تعجب مرا می بیند، تعریف می کند که صاحب کارخانه مردی ست با چند کلاس سواد قدیمی، اما مدیر و کاردان! در محوطه ی کارخانه اش یک باغ وحش کوچک هم دارد و دیدار ما از کارخانه بهانه ای ست برای دیدار از باغ وحش حاج آقا!
شگفتی های سفر هم چنان ادامه دارد. در اولین نگاه، حاج آقا آدمی ست معمولی که با روی خوش از همه استقبال می کند. وارد محوطه ی "باغ وحش" که می شویم، شگفتی ها یکی بعد از دیگری از آسمان می بارد. در اولین قفس، یک "گربه ی ایرانی" خاکستری (که خدا می داند چه قیمتی دارد) کنار ده پانزده جوجه و یک مرغ دراز کشیده است! حتی اگر شکل و شمایلش هم به گربه ی ایرانی نمی رفت، با این لختی و گشادی که خود را کنار این همه جوجه رها کرده بود، می شد حدس زد که "خودی"ست و "پارسی اصیل" است! به قیافه ی حاج آقا نگاه می کنم که در نهایت آرامش با لبخند می گوید؛ "این گربه پرستار جوجه هاست"! در قفس بعدی یک بز دراز کشیده و یک بچه آهو دور و اطرافش ورجه وورجه می کند! بالای سر قفس بز و آهوبچه، قفس مرغ میناست. حاج آقا به مرغ سلام می کند و مرغ جواب می دهد؛ "سلام. کجایی؟ چیکار می کنی!" حاج آقا می گوید؛ الله. و مرغ ادامه می دهد؛ "محمد، رسول الله". حاج آقا می گوید؛ بخند! و مرغ قاه قاه می خندد. بعد تکه ای از سوره ی حمد را می خواند؛ ... اهدنا الصراط المستقیم...

کنار استخر، چند فلامینگوی صورتی مبهوت به ما نگاه می کنند. لابد آنها هم مثل ما از آنچه در این گرمای کویری می بینند، تعجب کرده اند. یکی دو پلیکان در سایه سار درخت ها، مشغول تمیز کردن پرهای خود هستند. مرغ چاق و چله ای با پاهای پشم آلود(پر آلود؟) در محوطه قدم می زند. حاج آقا می گوید این "مرغ وزنه بردار" است. حق با حاج آقاست، چون مرغه شبیه "رضازاده" راه می رود! چند سگ کوچولو میان دست و پا وول می خورند. حاج آقا به آن که بزرگ تر است اشاره می کند و می گوید؛ این پسر آن یکی ست. قد و قواره ی سگ دوم به اندازه ی یک سوم سگ اولی ست. در میان تعجب همراهان، یاد آن قزوینی می افتم که از دریچه ی کوچک گیشه ی سینما به خانم چاق بلیت فروش نگاه کرد و انگشت به دهان از رفیقش پرسید؛ این به این بزرگی، چطوری رفته ست اون تو؟ و رفیقش متبخترانه پاسخ داد؛ بابا امروز که نرفته ست. بچه که بوده ست، رفته ست تو، حالا بزرگ شده ست! بعد قفس طوطی های رنگ به رنگ و اندازه به اندازه است. بعد قفس عقاب هاست. پنج تا، به چه بزرگی! یکی از راهنمایان توضیح می دهد که آن عقاب سیاه، روزانه سه ساعت به شکار می رود! یکی از همراهان می پرسد؛ و دوباره به قفس بر می گردد؟ راهنما به لهجه ی کاشی می گوید؛ ها! کجا دارد برود؟ برای غش غش خندیدنم هیچ توضیحی ندارم! چطور می توانم به همراهان بگویم این درست همان جوابی ست که بر لبان شصت میلیون زندانی این جزیره است؛ "ها، کجا داره بره؟"

بعد قفس طاووس ها و بعد ...
در انبوهی از بوی فضله ی مرغ و عوعوی سگ و داغی آفتابی که بر سرمان می تابد، بر می گردیم. با بستنی سنتی تولید کارخانه، از ما پذیرایی می شود. حاج آقا به یکی از راهنمایان که با لباسی معمولی و دمپایی کنارمان ایستاده، اشاره می کند و می گوید آقای مهندس، کارخانه را به شما نشان می دهد! مهندس با دقت یکایک دستگاه ها و کاربردها و جریان تولیدات را تا بسته بندی و یخچال و ... برایمان توضیح می دهد. به ماشین های جوش و تصفیه و پاستوریزه و غیره اشاره می کند که همه را خود از روی اصل دانمارکی شان ساخته! حسین آقا زیر گوشم می گوید؛ اول که به کارخانه آمده، به حاج آقا گفته؛ به من پول بده تا خودم دستگاه ها را برایت بسازم. حاج آقا هم دریغ نکرده. حالا آقای مهندس از محل ساختن دستگاه ها و فروش به کارخانه های دیگر، صاحب میلیون ها شده است. حسین آقا با افتخار ادامه می دهد که؛ ولی هرگز این کارخانه و حاج آقا را تنها نگذاشته!
به محوطه باز می گردیم و شگفتی ها هم چنان ادامه دارد! حاج آقا مثل کشورهای سردسیر اسکاندیناوی، در زمین های اطراف کارخانه، مزرعه های سرپوشیده ی گوجه و خیار و سبزیجات درست کرده. خیارها و گوجه های تازه چیده می شوند و مقادیری از آنها به اتومبیل ها منتقل می گردند تا در ویلای قمصر بلعیده شوند. هرکس خیار یا گوجه ای به نیش می کشد. سوار می شویم و همراه ریحان و گوجه و خیار و سبزی و ماست و ... بطرف قمصر می رانیم. پس از طی مسافتی در آستانه ی شهر، از بلوار بلندی که هنوز در دست ساختمان است، از میان انبوه بوته های رز می گذریم، در خیابان اصلی شهر به یک فرعی می پیچیم و بعد سر بالایی تند را تا نوک تپه پیچاپیچ طی می کنیم تا ... به ویلای محل اقامت می رسیم! همین که وارد می شویم، همراهان به خنکای اتاق بزرگ پناه می برند و یله می شوند. و من، نیم ساعتی همه جا را پله به بالا و پله به پایین، ایوان و تراس و زیرزمین و حوض و آب نما و آلاچیق و گل و درخت و گیاه و ... محوطه ی ویلا در دامنه ی تپه مشرف به شهر را می چرخم. شهر چون کاسه ی سبزی درون دره، در محاصره ی کوه ها، زیر پایم در پایین این تپه دراز کشیده است. اینجا قمصر است! باید از نو به دنیا بیایم و هیچ کاری در هیچ کجای عالم نداشته باشم تا آنچه از عمر باقی ست را در گوشه ای از این ویلا بسر آورم! شگفتا! بهشت اینجاست!
رسول صاحب ویلا، متخصص قلب است و خانمش مرضیه، تهیه کننده ی برنامه های رادیوست. حسین برادر رسول در کار تجارت و خرید و فروش است و فروغ همسرش، خانه دار است. حسن چیزی به نام فوق تخصص در امر قلب دارد و خانمش سودابه، نرس است. سودابه از مگس ها بیزار است، خوابیدن در ایوان و چادر و آلاچیق را خوش ندارد و معتقد است که از میان جمع، تنها شوهرش حسن، خوب و درست رانندگی می کند. احسان سال ها در آمریکا زندگی و تحصیل کرده و هایده هم جایی در آمریکا "استاد" بوده، دختر سه ساله شان در این دو روزه ی سفر نزد مادر هایده مانده و هایده خانم از صبح پنج شنبه تا عصر جمعه، هر یکی دو ساعت به مادرش تلفن می زند، از خواب و خوراک دخترش می پرسد، مدتی با دخترش حرف می زند و فراموش نمی کند بعد از هر یکی دو جمله حتمن بگوید؛ "هانی، آی لاو یو. فهمیدی؟ آی لاو یو"! جواد دکتر داروساز است و "بانو" یا آن طور که جواد صدایش می کند؛ "مامان"، خانه دار است. هسته ی اصلی این جرگه ی دوستی حسین است که هر پنج شنبه صبح، همراه جواد، حسن و برادرم به کوه می روند. حسین گاهی مسافرتی هم ترتیب می دهد. سال گذشته هم همین گروه را به همین ویلا آورده است. تمامی این دو روزه حسین و فروغ در کار تهیه صبحانه و تدارک نهار و شام اند، خرید می کنند، چای حاضر می کنند و ... بجز مرضیه و هایده که گاه یاری می کنند، بقیه یا می خوریم، یا می خوابیم یا می گوییم و می خندیم و بعضن معضلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی جهان را در چند جمله حل و فصل می کنیم. می دانید که، هیچ کس بهتر از ما از کار جهان سر در نمی آورد!
هنوز مزه ی کله پاچه ی مگس ها زیر زبان من است که همسفران بساط نهار را در اتاق بزرگ پهن می کنند. از کوکوی سیب زمینی تا خورش قورمه سبزی و سالاد، همراه نان سنگگ و پنیر و البته خیار و گوجه و ریحانی که از مزرعه سرپوشیده ی حاج آقا آمده، در سفره جا می گیرد. کسی نمی پذیرد که من هنوز از شر کله پاچه ی صبح رها نشده ام. ناچار سر سفره می نشینم و لقمه ای نان و پنیر و ریحان می گیرم و همراه خیاری که هایده خانم پوست کنده، در پستوهای شکم جا می دهم. عجب عطری دارد این ریحان! استکان های چای بعداز نهار هنوز روی فرش است که پاها کم کم دراز می شود و یکی یکی سر روی متکاهای پشتشان می گذارند. یواشکی از حسین می پرسم؛ فکر می کنی پایین این تپه یک تاکسی پیدا می شود که مرا به کاشان ببرد، چند ساعتی آنجا ولو باشم و باز برم گرداند؟ انگار حرف بی حرمتی شنیده، بلند می گوید؛ در این آفتاب؟ مگر می گذارم بروی! بگیر بخواب، هوا که خنک شد خودم می برمت! جماعت که پلک هایشان سنگین شده، یکی یکی زیر لب اظهار نظری می کنند و به ریش من و فکرم در این آفتاب، می خندند. 
دوری دیگر به حسرت در اطراف ویلا می زنم. این آلاچیق در دامنه ی این تپه با منظره ی شهر زیر پایش، دل مرا برده است. ساعت سه بعداز ظهر، همراهان یکی یکی از صورت خط افقی به شکل زاویه ی قائم در می آیند. بساط چای فروغ خانم به راه است. اخوی که ظاهرن دلش برای بیکاری و بی تابی من سوخته، حاضر می شود مرا به کاشان ببرد. احسان و هایده خانم هم راهی می شوند. حسین هم که طبق معمول خرید دارد، حسن سفارش بستنی سنتی می دهد، جواد فالوده می خواهد، و البته جملگی پنیر. در راه صحبت از خانه های قدیمی کاشان می شود که در محله ی قدیمی شهر باقی مانده و برای دیدار مسافرین آزاد است. در محله ی قدیمی به زحمت جای پارکی پیدا می شود و ما در کوچه پس کوچه ها ولو می شویم. شگفتا! بارها به کاشان آمده ام، حتی "گلستانه" را هم دیده ام. همانجا که سپهری می گوید؛ "در گلستانه چه بوی علفی می آید ... و چه اندازه تنم هشیار است!" اما هرگز این خانه ها را ندیده بودم. وارد اولین خانه که می شوم، به راستی سبز می شوم، بی آن که پایم در آب باشد. خاطرات کودکی در خانه ی "انصاری"، محو و گردگرفته به سراغم می آیند... آن حیاط گسترده با چنارها و کبوده ها و تابی که یکی از پسر عمه ها میان دو درخت کبوده بسته بود و ... خنکای سایه سار درخت ها در بعداز ظهرهای تابستان، وقتی پدر و عموها هر کدام در هزارتوی خانه ی انصاری در خواب بودند ... اصفهان، پشت "دروازه اشرف"، محله ی "شترگلو"، خیابان "مشیر" ...
در تو در توهای خانه های قدیمی کاشان غرق می شوم. "سه دری" را می بینم و "پنج دری" را و "تالار" را و اندرونی و بیرونی و دالان های سرپوشیده ی کاهگلی خنک و "مهتابی"های گسترده پیش روی اتاق ها، گچ کاری های روی دیوارها و ... چقدر معماری این خانه ها زیباست! "انگار همه جای خانه را از بر می شناسی، قبلن هم دیده بودی؟" هایده خانم است که با لبخندی کنارم ایستاده و شیفتگی ام را می ستاید. از خانه ی انصاری می گویم، گچ بری ها را نشانش می دهم و می گویم؛ می بینی؟ در کناره ی کویر، نقش سروها و گل ها و باغ و باغچه را روی دیوار و سقف می بینی؟ نقش "نداشته ها" را، نقش "آرزوها" را که روی دیوارها نقر شده اند. قالی دستباف کاشان با نقش باغ بهشت هم زیر پایشان بوده و تمامی این ایوان ها و مهتابی ها پر بوده است از کوزه های گل و گیاه. آن چهار باغچه را در وسط حیاط می بینی؟ اینجا هم سرو بوده است و بوته های گل محمدی و لاله عباسی و شمعدانی و اطلسی و... با تعجب می پرسد؛ از کجا می دانی؟ می گویم در خانه ی "انصاری" هم بود. در خانه های دیگر هم. پدر از این گل ها می کاشت. اواخر اسفند باغچه ها پر از گل های رنگ به رنگ می شدند و حاشیه ی کویر به رنگ بهشت و بوی نوروز آراسته می شد. می گویم ما کویرنشین ها همه جای زندگی مان پر از گل و گیاه است، حتی فرش زیر پایمان نمادی از باغ بهشت، تا کمبودها را اینجوری جبران کنیم. "مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید ..."
مست از دیدار خانه های "بروجردی" و "طباطبایی" و ... در محله ی قدیمی کاشان، به ویلا باز می گردیم. حسین و خانمش در کار تدارک شام اند و من هم چنان در حسرت آن آلاچیق که لب پرتگاه تپه نشسته است! بساط جوجه کباب به راه است. باز خوردن است و گپ و گفتگو و خنده تا پاسی از شب که خواب از راه برسد. همراهان از خرخر کردن های جواد در سفرهای قبلی نالان اند. جواد و بانو یک اتاق جداگانه در دامنه ی تپه می گیرند و در تاریکی پله ها گم و گور می شوند. هرکس به اتاقی یا چادری در ایوان و بهارخواب می خزد ... به حسین می گویم اگر من هم خرخر کنم، جایی هست که تنها بخوابم تا آزارم به کسی نرسد؟ دنبال چادری می گردد. می گویم؛ در آن آلاچیق کسی می خوابد؟ با تعجب نگاهم می کند. "شب های کویر را می شناسی؟ خیلی سرد است!" می خندم! من از قطب می آیم، حسین آقا! با احسان و هایده قرار صبح زود را می گذاریم که به دیدار گل چینی و گلابگیری پایین تپه برویم. ساک و ملافه را بر می دارم و به آلاچیق می خزم. تا ساعاتی از نیمه شب گذشته پشت پنجره می نشینم. چراغ های شهر را تماشا می کنم که یکی یکی به تاریکی می پیوندند. به موسیقی ریزش آب در آب نماها همراه با آواز جیرجیرک ها گوش می دهم. انگار در بهار خواب خانه ی "تل عاشقان" در پشه بندی کنار برادرها دراز کشیده باشم ...
... و داستان صبح زود و گلابگیری و بعد عزیمت به مرکز، شب خسته رسیدن و صبح زود عازم فرودگاه و ... طلبت، که تازه رسیده ام، و اندوه و دلتنگی و ... حال و حوصله ای برایم نگذاشته ...
اول خرداد 1385  
 
[لينک ثابت] [ تعداد بازديد : ۸۹۳۲ ]