بیست و پنج سال پیش، وقتی در انتهای یک بهار به سلامت به آن سوی مرز جمهوری رسیدم، یک روز تمام تا شام را در اتاقک خرابه ای در فکر به جزیره ای گذراندم که پشت سر گذاشته بودم. مردمی که هنوز گرم "انقلاب" بودند و رهایی از دژخیم، اگرچه کتک خورده و مبهوت از بند و بست های دژخیمی تازه، اما مردم همه به پلنگانی خفته در بیشه می مانستند که پشت لب های بسته شان دندان ها را به هم می فشردند، در کمین لحظه ای، لحظه هایی مناسب برای پریدن روی طعمه، میوه ی مبارزه ای که با تمام احساس در آن درگیر شده بودند، جنگ با چنگ و دندان برای آزادی! امروز اما، در انتهای بهاری دیگر با فاصله ی ربع قرن، آنچه پشت سر می گذارم به همه جیز شباهت دارد جز آنچه بود. بنظر می رسد دیگر نه پلنگی مانده و نه طعمه ای! انگار که ساکنین جزیره، تا خرخره زیر بار خرج و برج زندگی، با سنگینی "آل" دیگری که بر سینه هاشان افتاده خو کرده باشند، ساکت و پر شتاب و بی تفاوت به آنچه از بالای سرشان می گذرد، آزادی را پاک فراموش کرده باشند. آز آن پلنگان، گرگانی گرسنه زاده شده که گویی به انتظار نشسته اند تا همراهی، هم جنسی از پا بیفتد و زحمت و خستگی دریدن بر تنشان نماند. همه خشمگین، بی حوصله، سنگین و بی عطوفت!
در تمامی این گشت و گذار شتاب زده ای که در این یکی دو سفر اخیر در گوشه و کنار جزیره داشته ام، بنظر می رسد در هیچ کس در هیچ جا علاقه ای بر جای نمانده. همه می روند، می آیند، کار می کنند، پر شتاب، پرخاشگر، و بی "عشق"! انگیزه ای نیست مگر انگیزه ی "ماندن"، "ماندگانی" و نه "زندگانی"! زندگی هست، شادمانی هست، خیلی چیزها هست، علاقه ای اما نیست مگر به "گفتار" بر زبان، و چه فراوان، اما بی پشتوانه! تعارف، مجامله و حرف، اما بی عمق! همه هستند، چون باید باشند. کار نمی کنند چون به آن عشق می ورزند، کار می کنند چون باید درآمدی باشد تا "ماندگانی" ادامه داشته باشد. سخت کار می کنند چون درآمد کفاف این ماندگانی را نمی دهد، و ... اینطوری می شود که علاقه ی به کار، به دلیل مشقت و اضافه کاری و خستگی، کم و کم تر می شود و تبدیل به بیزاری و نفرت می گردد. صبح می رود چون باید برود، همانطور که غذا می خورد چون باید بخورد و می خندد چون باید بخندد... حتی عشق می ورزد، چون تنهاست، توسلی می خواهد، چیزی که این یک نواختی و تنهایی و بیزاری را دور کند ... مثل برخی از توریست ها که می چرخند و عکس می گیرند، از هرچیز یا هرجا. این "چیز" یا "جا" را اما نگاه نمی کنند، در دوربینشان "حفظ" می کنند، آن عمارت یا محل را در جیبشان می گذارند، تا به این شکل "مال خودشان" شود. شاید وقتی فرسنگ ها دور، در خانه نشسته اند، عکس ها را ورق بزنند، به فرزندان و بعدها نوه ها نشان بدهند؛ "من اینجا بودم"!
اینجا هم همه با کار، با زندگی، با روز، با عشق و.. روزهایی که می گذرد، عکس می گیرند، تا یک روز بنشینند و البوم بی رنگشان را ورق بزنند و بگویند "کار" می کرده ایم، "زندگی" می کرده ایم، "عشق" می ورزیده ایم. انجام کاری برای رفع کسالت، برای تسکین بیزاری در این "ماندگانی"! وقتی سراغ چیزی می روی تا از بیزاری و کسالت رها شوی، بی هدف، بی عشق، بی انگیزه، صرفن برای آن که کسل نباشی، آن وقت ساعتی بعد، چند روز بعدتر، کسل تر و بیزارتر و سرخورده تر، دست از آن "چیز" بر می داری و سراغ "چیز" دیگری می روی. بی برنامه و بی هدف، با سری به عقب، و پایی به جلو. دیروز خورش قیمه خوردیم، مزه ای نداشت. امروز قورمه سبزی بخوریم. نه برای این که قورمه سبزی دوست می داریم، فقط برای آن که قیمه ی دیروز را دوست نداشته ایم. فرار از بیزاری به ناکجا آباد.
بر ما چه رفته است؟ این را بعد از ساعتی که ساکت در هواپیما نشسته ام و "و در آن اوج هزاران پایی" توده ی ابرها را زیر پایم تماشا می کنم، از خود می پرسم. پاسخ آسان است. وقتی از هر طرف بروی یک "عبور ممنوع" پیش رویت سبز شود، موسیقی، ورزش، سینما، تیاتر، رقص، عشق، زندگی، ... حرام باشد، ممنوع باشد، شوق و ذوقت در کیسه ی زمان می ماند، می ماسد، و رنگ و بو و خاصیتش را از دست می دهد. به همین سادگی ذوق و استعداد و توانائی هایت کور و نابود می شوند. گیرم هر ده انگشتت سالم باشد و قادر به هر کاری، اگر اما همه را ببندی، بعد از یکی دو هفته توانایی ها در انگشتانت می ماسند، و کم کم می میرند. سیاه می شوند. گیرم که روزی انگشت ها را دوباره باز کنی، زمانی طول خواهد کشید تا به توانایی های گذشته برسی. این انگشتان اما دیگر آن انگشتان سابق نیستند!
این کوتاه ترین تعریف یک جامعه ی بسته است. جامعه ای که در آن همه ی استعدادها و ذوق ها و توانایی ها به یک سمت مشخص و از پیش تعیین شده راهنمایی می شوند، به یک سمت مجاز! آنجا که نه خلاقیت و ذوق فرد به کار گرفته می شود و نه توانایی هایش، نه میل و خواستش و نه اراده اش. یک جامعه ی محروم، مطیع تر و فرمانبردارتر است. برای حفظ این فرمانبرداری، محرومیت را باید حفظ کرد و اطاعت را پاداش داد. این است که در جامعه ی محروم، انسان ها خوار و خفیف می شوند تا اطاعت و مجیزگویی بیاموزند. در تراژدی "آنتیگونه"، کرئون حاکم شهر است و حافظ نظم سنت. عواطف طبیعی انسان زیر سلطه ی این نظم، خمیر می شود. اگر انسانی چون "آنتیگونه" تن به مجیز و اطاعت ندهد، مصیبت از پس مصیبت می زاید. انسان ها اما دارای قدرت های متفاوت اند. آنتیگونه یک استثناء ست، و قاعده بر همان روال است که خواهرش "ایسمنه" انجام می دهد؛ پذیرش نظم سنت شهر و اطاعت از کرئون! اکثریت مردم قادر به "مقاومت" و حفظ حرمت انسانی شان نیستند، آن گونه که آنتیگونه به تنهایی علیه کرئون می ایستد. انسانی که حرمت و کرامتش از دست می رود، مجیزگو و زبان باز می شد چرا که ناچار است در عدم توانایی برای مقابله و مقاومت، راهی برای "ماندن" بیابد، و این جز از طریق تکریم قدرت به دست نمی آید، حتی اگر این تکریم، تظاهر باشد و دروغ و دو رویی و.... در چنین جامعه ای مجیزگویی پاداش می بیند تا انسان ها حرمت انسانی خویش را از دست بدهند و هستی خود را مدیون نظام بدانند. انسان مدیون، هر روز سر به زیر تر و خوارتر، کرامت و حرمت خود را با اطاعت و تکریم قدرت می فروشد. درست مثل معتادی که به آن حد حقارت می رسد که حتی خانواده اش را در مقابل "ماندن" می فروشد.
با این همه هیچ انسانی خواری را بر نمی تابد. آنچه در یک نظام توتالیتر بر اکثریت خاموش می گذرد، جایی در ناخودآگاه انسان ها بایگانی می شود، اگرچه در روزمره گی حقارت از آن یادی نمی کنند و به روی خود نمی آورند. خوش ندارند حقارتشان را به رخشان بکشی، حتی اگر استعدادها و توانایی هایشان را یادآوری کنی و بارها بگویی؛ "می توانی"، "برخیز"، "از حق خود دفاع کن" و ...! نه، آنها خوش ندارند "ناتوانی" و عجزشان را پیش رویشان در آفتاب بگسترانی. و اگر چنین کنی، تنها نتیجه اش آن است که از تو روی بگیرند و دور شوند. انسان ها در جایی از ذهنشان به ضعف خود در مقابل زور و قلدری آگاه اند و کاری از دستشان بر نمی آید. پس ترجیح می دهند چشم بگردانند و سمت دیگر را نگاه کنند، وانمود کنند که بی حرمتی را نمی بینند. انسان خو گرفته به دیکتاتوری، اگرچه به ناتوانی خود واقف است، اما میل ندارد هر روز این ناتوانی را در آینه تماشا کند. پس از هشدار دهنده می گریزد و لاجرم به قلدر و دیکتاتور نزدیک تر می شود. برای تسکین خود افتخاراتی هرچند موهوم می آفریند. از تاریخ و گذشته و هرچه برای خود مجسمه می سازد تا کرامت زخمی شده اش را تسکین دهد. پس آن که به افتخارات دروغ او را تشویق می کند، اطاعت او را می خرد و او را مجیزگوتر و مطیع تر بار می آورد. تشویق و ترغیب و جایزه و پاداش برای هرچه بیشتر حرمت انسانی را از دست دادن، باد کردن انسان ها به افتخارات موهوم و توخالی، تا هرچه مطیع تر بار آیند.
در چنین جامعه ای آن که راز بر ملا می کند، روز به روز تنها تر می شود!
خرداد 1385
|