"تصویر غیرت" اولین داستان از یک نویسنده ی افغانی ست که در هند چاپ می شود. در مورد نویسنده از شخصی به نام "عبدالقادر هندی" یاد شده. داستان مربوط به زندگی اشراف و درباریان است و بیشتر جنبه ی انتقادی دارد و اگرچه بیشتر به افسانه سرایی می ماند ولی از برخی ویژگی های داستان نویسی برخوردار است. در عین حال پر است از طنزهای تند و افشاگرانه در مورد عادات ناپسند خانواده های اعیان و اشراف. نویسنده در دیباچه و موخره نیز به استبداد و ظلمی که بر ملت افغان می رود اشاره هایی دارد و حتی از آزادی زن دفاع می کند و به روحانیت ریاکار می تازد. زبان داستان محاورده ای ست و در مجموع دارای تصویر سازی های گویایی ست که نشان می دهد نویسنده با ادبیات اروپا کم و بیش آشنا بوده است. تصویر غیرت نخستین اثر نزدیک به داستان در ادبیات معاصر دری ست.
از نمایندگاه دوره ی رمانتی سیسم دهه ی سی میلادی می توان از شاعر دربار "عبدالعلی مستغنی"(1934-1876) نام برد که مدتی مدیر سراج الاخبار و روزنامه ی قندهار به نام "طلوع افغان" و نیز معلم لیسه ی حبیبیه بود. دیگر "عبدالله خان قادری"(1944-1871) است که او نیز معلم لیسه ی حبیبیه و در دهه ی سی مدیر دوازده انجمن ادبی بود. و بالاخره "عبدالحق بیتاب" (1969-1880) که معلم ادبیات بود. در مورد شعر این دوره و سبک آن لازم به تذکر است که سبک و کار "عبدالقادر بیدل" شاعر سبک هندی قرن هفدهم، بر شعر این دوره تسلط کامل دارد.
در دهه ی 40 میلادی نوعی ادبیات جامعه گرا و در عین حال احساساتی معمول می شود که نمایندگانش "سلیمان علی جاغوری" نویسنده ی داستان "بیگم" و "محمد ابراهیم عالمشاهی" نویسنده ی "شام تاریک، صبح روشن"(1948) هستند. در آثار این دو نویسنده اختلاطی از شرح و انتقاد از بی عدالتی های اجتماعی، ارائه ی ایده آل ها و نظرگاه های شخصی در مورد افتخارات ملی، وظیفه ی میهنی، تقوا و مهربانی و اصالت ملی، توامن به چشم می خورد. در این دوره که سانسور به شدت رواج دارد و حتی انتقاد اجتماعی ساده برای اقلیت روشنفکر محال است، غرض اصلی این نویسندگان از انتقادهای اجتماعی، بیشتر دادن آگاهی های ملی در جهت بیدار کردن توده های مردم است.
سلیمان علی جاغوری که خود از اقلیت هزاره بود، در"بیگم"، شرایط زندگی هزاره جاتی را در یک دهکده در کوه های مرکزی افغانستان توصیف می کند. در مسیر پیشرفت داستان، نویسنده به حقوق زنان در اسلام می پردازد و به ازدواج های اجباری، فروش دختران به بهانه ی ازدواج از سوی والدین اشاره می کند که به زعم او همه ی اینها "مخالف مبانی قرآنی" و اسلام است. جاغوری ضمن پرداختن به عرق ملی و میهنی و شرایط ابتدایی کار به "اصالت تقوای دهقانی" اشاره می کند که از نظر او فردای روشن میهن است.
عالمشاهی، حقوقدانی که در ترکیه تحصیل کرده و از اولین نویسندگانی ست که از فساد و ظلم دولتمداران در مناطق روستایی با عناوینی چون "غیرانسانی، غیر اسلامی و ضد میهنی" نام می برد، در "شام تاریک، صبح روشن" به وضعیت رقت بار زنان در ارتباط با شوهر و پدر و مادر اشاره می کند و به انتقاد از سنن مذهبی می پردازد که اجازه می دهد زنن بازیچه و گروگان مردان باشند.
در اواخر دهه ی چهل میلادی گروهی از نویسندگان پیشرو، جمعیتی به نام "ویش زلمایان" یعنی "جوانان بیدار" تاسیس می کنند که بخشی از آنان به پارلمان تازه و نسبتن لیبرال راه می یابند و سپس "مطبوعات آزاد" را بنیاد می گذارند که به نوعی پایگاه ابتدایی مخالفین دولت می شود. در میان این گروه از نویسندگان کسانی هستند که "به یک سوسیالیسم احساساتی از نوع افغانی"(نانسی دوپره، 1985) معتقدند و آثارشان پر از قهرمانان ساده ی خلق، به سیاق قهرمانان گورکی، همراه با عرفان تاگوری ست. "عبدالرووف بی نوا"(1985-1913) شاعر و رییس انجمن جوانان بیدار، و دوست و همکارش "گلپاشا الفت" از بهترین نمونه های سوسیالیست های احساساتی اند. الفت فارغ التحصیل الهیات بود و بینوا روزنامه نگاری که بعدها در 1967 به پست وزارت فرهنگ هم رسید. بی نوا نویسندگان جوان را به عشق به میهن، زنده کردن شکوه تاریخی گذشته و پرداختن به نبرد تاریخی کشاورزان و توده های فقیر تشویق و ترغیب می کرد. در میان دیگر نویسندگان این نوع ادبی در این دوره به نمونه هایی چون "قیام الدین خادم"(1982-1912) و "ضیاء قاری زاده" (-1921) بر می خوریم که "آثارشان پر است از مضامینی چون میهن پرستی، صلح، اهمیت نیروی کار و برابری زنان. (نانسی دوپره 1985)
داستان نویسی در مطبوعات از دهه ی سی کم کم معمول می شود و آثاری از داستان نویسان مشهور آن دوره "محمد عثمان صدقی"، "عزیزالرحمن فتحی" و بعدتر "سید محمد ابراهیم دولتشاهی" در مطبوعات به چاپ می رسد. داستان نویسان دیگر این دوره که آثارشان در مطبوعات چاپ و منتشر شده، عبارتند از "گل محمد ژوندی"، "سلمان علی جاغوری" و "جلال الدین خوشنوا".
محمد عثمان صدقی از بهترین های این دوره است. وی فارغ التحصیل حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه کابل بود. صدقی مدتی نیز مدیر روزنامه ی انیس بود و چندین بار به وزارت و سفارت منصوب شد. نمونه ی کار او داستان کوتاه و رمانتیک "دورا" به خوبی روشن می کند که او متعلق به چه دوره و کدام گروه است؛
"پیر مرد خود را نباخت و با متانت زائدالوصفی بر استیج (صحنه) برآمد و از زیر یلان (بالاپوش بی دکمه) فرسوده و شاریده (نخ نما) خود ویلنی مانند آن کهنه بیرون کرد و همین قدر گفت:
- خانم ها، آقایان. غصه نخورید، من او را حاضر می کنم که سرود مرگ را بخواند.
مردم خندیدند و تصور کردند مسخره(دیوانه) خوبی ست و می خواهد ایشان را بخنداند. اما نخستین کشش کمان، آواز سحرآسایی برآورد که همه را خاموش ساخت. دانایان و موزیک چیان دریافتند که در زیر این ابر فلاکت و ادبار، آفتابی نهان است که به زودی ظاهر خواهد شد.
(نثر دری افغانستان، به کوشش علی رضوی غزنوی، بنیاد فرهنگ ایران، 1357، ص 128)
در همین دوره آثاری از "امین الدین انصاری" چاپ و منتشر می شود که چه از نظر مضمون و محتوا و چه از نظر شکل و قالب، از کار دیگران قوی تر است و به سبک های معمول داستان نویسی آن روزگار، نزدیک تر. داستان های "محمد حسین غمین" در دوره ای خاص، شهرت بسیاری کسب می کند و آنگاه آثاری از "عبداللطیف اریان" و "عبدالرشید لطیفی" چاپ و منتشر می شود. تمامی داستان های این دوره اگرچه از موضوعات مختلف تاریخی، حماسی یا عشقی استفاده می کنند، اما خمیرمایه ای رمانتیک دارند. از 1940 به بعد گرایش هایی به داستان کوتاه نویسی ظاهر می شود و داستان های بلند که به صورت پاورقی روزنامه ها معمول بود، کم کم از رونق می افتد. "علی احمد نعیمی"، "نجیب الله توروایانا" و "عبدالرحمن پژواک" را باید از پیشگامان داستان کوتاه نویسی در افغانستان دانست.
توروایانا که شاخص داستان کوتاه نویسان این دوره است، تحصیلات خود را تا درجه ی دکترا در رشته ی حقوق در انگلستان گذراند. او مدتی استاد دانشگاه کابل بود و در مشاغل دولتی به وزارت و سفارت رسید. آثار توروایانا از هر نظر بر آثار دیگر هم عصرانش رجحان دارد. با این تفاوت که او اکثرن در زمینه های تاریخی داستان نوشته و قهرمانانش اغلب در سده های پیشین زندگی می کنند. با این همه داستان های توروایانا به معیارها و ارزش های تکنیکی داستان کوتاه بسیار نزدیک است. او نماینده ی رمانتی سیسم تاریخی در داستان نویسی معاصر دری ست.
"دل اوشاس تپید و چهره ی ارشاک، تیرانداز جوان در نظرش جلوه نمود. گاهگاه منزل کوچک و تاکستان استالف را به خاطر می آورد، پدر رزبانش را با مادرش می دید. آسمان را خیل ستارگان درخشان گردانیده و چهره ی مادرش را قطرات پیهم (دنبال هم) اشک. غبار غم و سیاهی شب تلالو و فروغ عالم را خاموش نمی تواند. زبانه های آتش در بتکده ها می سوزد و پرتو آن غم انگیز است.
اوشاس سرکش بود، باید با تاریکی ستیز کند. افسردگی را براند و با نیروی زیبایی خود جاودان ماند. تسلیم زناریان نگردد. در قلعه سماق نماند. زیرا با اطاعت خود جمال و شادمانی، عشق و محبت، نوا و پرتو افشانی را اسیر و مغلوب زشتی و اندوه، تعصب و کینه، خاموشی و تیره گی می گرداند." (نثر دری افغانستان، داستان اوشاس، ص 92)
لطیف ناظم در مجموعه ای از مقالات درباره ی "سیر داستان نویسی در ادبیات دری" در مورد توروایانا می نویسد؛ "اگر توروایانا به گره های اجتماعی زمان خود می پرداخت، امروز آثار بهتری از او می داشتیم."
اگرچه در میان آنچه تا سال های پایانی دهه ی 1940 در حیطه ی داستان نویسی معاصر دری در افغانستان چاپ و منتشر شده، اینجا و آنجا به کارهایی آشنا با اصول و تکنیک تازه بر می خوریم، ولی نویسندگان دری زبان برای رسیدن به یک سری موازین پخته و قابل تامل بین المللی در این میدان، هنوز هم راه درازی در پیش داشتند. و اگر برای چنین نمونه هایی به بالزاک، موام و از همه نزدیک تر به ما، چخوف بیاندیشیم، به سختی می توان گوشه هایی از تاریخ اجتماعی معاصر افغانستان را از میان ادبیات رایج در این سال ها دریافت. ویژگی های بومی از قبیل زبان، فرهنگ، سنن و آداب و رسوم و بالاخره تاریخ اجتماعی و سیاسی افغانستان به ندرت در آثار داستانی تا سال 1950 در افغانستان به چشم می خورد. از سال های 1940 به بعد، کم کم رنگ و بوی واقع گرایی در ادبیات دری ظاهر می شود. "عبدالغفور برشنا" که خود تحصیل کرده ی آلمان بود و بیشتر در نقاشی شهرت داشت، در داستان نویسی این دوره چهره ی آشنایی ست که بیشتر به قصه های فولکلوریک علاقه نشان می دهد؛
"کاکه (داش، لوطی) بدرو نعره ی سخت برکشید و اورنگ جوان را از زمین برداشته دوباره نقش زمین ساخت. غریو خلایق از هر سو برخاست و رستاخیزی در دامان کوه بر پا شد. تماشاچیان از جا برخاستند و دم فرو بستند. در این سکوت مرگبار، کاکه اورنگ جوان گردنش را برای تیغ حریف حاضر نموده گفت؛ تیغ از تو، گردن از من، خون حلالت باد.
کاکه بدرو با دست چپ از زنخ اورنگ گرفت و با دست راست دشته اش را از کمر کشیده آن را بلند کرد، چندان که در نور خورشید برق لامع درخشید. همگان آن را دیدند و نفس ها در هم کشیدند. آن دست توانا به همان تندی که بلند شد به آهستگی و درنگ فرود آمد و به جای دم تیز تیغ، پشت آن را در گردن اورنگ نهاد و به مهربانی گفت؛ بخیز بچو، حق من ادا شد. (نثر معاصر افغانستان، ص 114)
این داستان در جاهایی با داش آکل هدایت قابل مقایسه است.
پس از برشنا "سید محمد سلیمان"، "عزیزالرحمن فتحی" و "موسا همت" از جمله پیشروان خلق آثاری با حال و هوای بومی و ویژگی های تاریخی و جغرافیایی محدوده ی زبان دری هستند. فتحی دو رمان معروف این دوره به نام های "طلوع سحر" و "در پای نسترن" را می نویسد که در آنها بیشتر به مسایل اجتماعی می پردازد و آثارش از تکنیک نسبتن محکمی برخوردار است. از 1952 تا 1978، یعنی تا قبل از جریانات اخیر، چه در دوران پادشاهی ظاهر شاه و چه در سال های کوتاه جمهوری داوود خان، در طول 25 سال، ادبیات معاصر دری در افغانستان به شدت از جانب دو بعد ادبیات ایران ملهم و متاثر است.
از آنجا که کودتای آمریکایی-انگلیسی 1953 در ایران تمامی مخالفین، اعم از چپ و راست را در معرض شدید اتهام، تهدید، زندان، شکنجه و اعدام قرار داد، و در طول دهه ی پنجاه میلادی رژیم اختناق اثر سخت و جانکاهی بر روی تمام جریانات روشنفکری داشت، اغلب نویسندگان و شاعران و ادیبان وابسته به جنبش چپ، مهاجرت کردند و اغلب به عنوان پناهنده یا مهاجر در کشورهای سوسیالیستی زندگی تازه ای را آغاز کردند. این پناهندگان تا انقلاب فوریه 1979 به ایران باز نگشتند و آثارشان که اغلب در کشورهای شرق اروپا چاپ و منتشر می شد در ایران ممنوع بود.
گروه های متمایل به راست یا آن دسته که در طول آن سال ها از چپ بریده بودند نیز، در این دهه ی خفقان راه های گریز از سانسور را در تمثیل و نمادگرایی یافتند و جنبش ادبی تازه در ایران که به سرعتی شگرف از پیش از جنگ اول جهانی آغاز شده بود و بعداز کودتا مدتی کوتاه زیرزمینی شده بود، به ناگهان در داخل و در خارج از کشور به صورتی غیر قابل تصور گسترده شد و عمومیت یافت. از انتهای دهه ی پنجا تا سال های ابتدای دهه ی هفتاد میلادی(دهه های سی و چهل شمسی) در تمامی زمینه های هنر و ادبیات در ایران، ده ها برابر تمامی دو قرن اخیر فعالیت ادبی صورت گرفت و به ویژه در داستان نویسی، شعر و نمایش نامه نویسی آثار زیادی خلق شد. شکل و محتوای سنتی در نظم و نثر، در برابر جنبش معاصر بکلی از رونق افتاد و انواع و اقسام مکاتب و اسالیب هنر به نوعی مورد تجربه و آزمایش قرار گرفت و در انتها ادبیات و هنر کم کم هویتی بومی پیدا کرد و در میان توده ی وسیعی از مردم که اکنون بیش از تمامی تاریخ خود به هنر و ادبیات توجه نشان می دادند، راه یافت و گسترده شد.
از آنجا که در آن سال ها هیچ حزب و دسته و گروه مخالف خوانی نمی توانست ابراز وجود کند و حکومت، حتی در سال های اولیه ی دهه پنجاه شمسی نزدیک به 160 مجله و روزنامه را در تهران و شهرستان ها تعطیل کرد و سانسور تا آنجا پیش رفت که استفاده از برخی لغات مانند "زمستان"، "شقایق"، "شب"، "حصار" و غیره را در داستان و شعر ممنوع اعلام داشت، مخالفت با هر شکل ممکن در هنر و ادبیات متبلور شد و قدرت گرفت و مردم نیز از راه توجه به این مساله تشفی خاطر می کردند. از آنجا که ایران هرگز عضو کپی رایت(حق مولف) بین المللی نبوده، ترجمه ی آثار نویسندگان و ناقدان خارجی به ویژه اروپایی در ایران به قیمت ارزانی در دسترس عموم قرار می گرفت. در طول این سال ها بیشتر آثار مشهور نویسندگان بزرگ دنیا به سرعت ترجمه و چاپ می شد. تمام شاهکارهای بزرگ ادبیات که سال ها قبل ترجمه و چاپ شده بودند، بار دیگر با نثری تازه و توسط نسل تازه ی مترجمین، دوباره ترجمه و به چاپ رسیدند. یادگیری زبان به شکل حیرت آوری در میان طبقه ی متوسط و جوانان متداول شد و البته رژیم هم آن را به دلایلی دیگر تشویق و میسر می کرد. زبان های انگلیسی، فرانسه و آلمانی به ترتیب مشتاقان زیادی یافت. آثار فلاسفه، جامعه شنناسان، روانشناسان ، مردم شناسان، شرق شناسان، نویسندگان و شاعران ترجمه می شد و در دسترس عموم قرار می گرفت. ادبیات و هنر تنها روزنه ی بازمانده برای تحرک و رویارویی با رژیم بود. آشنایی با این جنبش، چه از خارج و چه از داخل، تحول تازه و چشم گیری در نویسندگان و شعرای معاصر افغانستان و در ادبیات و شعر معاصر دری به وجود آورد.
حزب کمونیست افغانستان که در همین سال ها تاسیس شد، چه از نگاه تیوریک و چه در عمل، از حزب کمونیست ایران، که اکنون در مهاجرت بود، دنباله روی داشت. کلیه ی آثار نویسندگان و شعرا و پژوهشگران جنبش چپ ایران(از جمله اعضاء حزب توده)از طریق حزب کمونیست افغانستان وارد آن کشور می شد و گاه از همین طریق به صورت پنهانی به ایران می رسید. از سوی دیگر اثار هنری و ادبی بسیاری که در داخل ایران منتشر می شد، تقریبن از سوی جامعه ی روشنفکری افغانستان بلعیده می شد. بیش از 90 درصد کتاب های کتابخانه ی بزرگ دانشگاه کابل در سال 1984 که خود شاهد آن بودم، کتاب های چاپ ایران در دهه ی چهل شمسی بود، و حتی مجلات دست دوم و سوم فارسی نظیر تهران مصور یا سپید و سیاه و بانوان .. نیز، هنوز در برخی از کتاب فروشی های کابل روی پیشخوان مغازه بود. از اوایل دهه ی شصت میلادی نیز به روشنی شاهد تحول در نثر و نظم معاصر دری هستیم. دوره ای که نوعی ادبیات انقلابی در جامعه ی افغانستان ظاهر می شود.
شعر معاصر افغنستان که سی سال بیشتر سابقه ندارد، بی تردید از اوزان و عروض شعر معاصر ایران معروف به اوزان نیمایی متاثر است و می توان گفت در بسیاری موارد از شعر معاصر ایران نمونه برداری کرده است. از آنجا که اوزان و عروض کلاسیک شعر فارسی هنوز هم به صورت گسترده ای در افغانستان رواج و مقبولیت عام و خاص دارد، جامعه به شکلی همه گیر به شعر معاصر و نو گرایشی پیدا نکرده و اثار شاعران نوپرداز افغانستان جز در جامعه ی محدود و بسته ی باسواد و روشنفکر، طرفداران و خریدارانی در میان مردم نیافته و به سطح درخواست و مقبولیت عمومی رشد نکرده و نرسیده است. اما از میان افراد نسلی که از ابتداری این دوره ی انقلابی، در شعر معاصر دری ظاهر شده و تا پایان دهه ی هفتاد در ادبیات افغانستان به صورتی چشمگیر فعال بوده اند، باید از "سلیمان لایق"(-1930) نام برد که شعر او برای سال ها نمونه و الگویی برای شاعران پیشرو هم وطنش بود.
لایق که بیشتر به زبان دری و کمتر به زبان پشتو و گاه به عربی و انگلیسی هم می نویسد، مدت ها روزنامه نگار بود. اشعارش مشحون از موضوعاتی چون اتحاد اسلام، ملی گرایی، ضدیت با امپریالیسم و سلطنت است. اینها مضامینی ست که از عصر محمود ترزی با کم و بیش تغییراتی تا پایان دهه ی هفتاد، هم چنان بر نظم و نثر دری مسلط بوده است. لایق به مسایل سیاسی نیز پرداخت و اگرچه پس از 1978 به پست های مهمی رسید اما طولی نکشید که به زندان افتاد و سپس با به قدرت رسیدن "ببرک کارمل"(1979) دوباره آزاد شد و به مقام های بالای اداری و دولتی منصوب گردید. از او یک مجموعه شعر به نام "بادبان" در 1981 در کابل به چاپ رسیده است.
دنیای داستان و رمان در این دوره با دنیای شعر متفاوت است. در داستان کوتاه که معمول ترین شکل نثر در زبان دری امروز است، واقعگرایی یا گرایش به آن، بیشترین سهم را در دو دهه ی اخیر به خود اختصاص داده است. شخصیت ها دیگر آن عاشقان آرمان گرای آسمانی و مجرد نیستند و اصولن نویسندگان کمتر به تخیلات افسانه ای و عشق های شاعرانه و قهرمان های آرمان گرا می پردازند. اگرچه در برخی از این داستان ها هنوز هم پهلوانان و قهرمانان رویایی و آرمانی، حضور دارند، ولی شخصیت ها اغلب از مردم واقعی هستند و داستان ها از فضا و تکنیک امروزی تر و واقع گرایانه تری برخوردارند. شاید یکی از دلایل پذیرش بهتر و بیشتر داستان در میان مردم در همین امر باشد. در مقابل بیشتر مردم هنوز از شعر کلاسیک استقبال می کنند. از این رو شاعران نوپرداز، گاه به پیروی از مقبولیت عام، اشعاری در اوزان کلاسیک و به صورت قصیده و غزل هم می سرایند.
در بخش داستان نویسی از میان کسانی که در آغاز عصر تازه ظهور کردند و آثارشان به عنوان پلی برای گذار از دوره ی رمانتی سیسم به دوره ی ریالیسم محسوب می شود، بایستی از "محمد شفیع رهگذر"(تولد 1917) نام برد. او روزنامه نگار معروفی ست که مدت ها سردبیر روزنامه ی انیس بود. "رهگذر، نویسنده ی اولین نوول سیاسی در افغانستان است"(نانسی دوپره، 1985)
وقایع داستان "حاکم" که چاپ دوم آن در 1967 منتشر شده(به چاب اول آن دسترسی نداشتم ولی از روی مقدمه ی نویسنده بر چاپ دوم چنین استنباط می شود که چاپ اول آن در 1335 شمسی منتشر شده) بین سال های 1306 تا 1309 اتفاق می افتد و شرح تفاوت حکومت دو حاکم در یک محل است که یکی از آن ها بر مال و جان مردم تعدی روا داشته و دیگری مظهر عطوفت و مردمی ست. سوای زبان داستان که گهگاه به روانی و سادگی شیرینی متمایل می شود، مضمون بیشتر به آثاری از همین دست، در دوره ای مشابه از ادبیات داستانی ایران نزدیک است. نمونه ی داستان حاکم را نویسندگان ایرانی بارها و بارها در حاشیه ی مجلات نوشته اند و به صورت مستقل نیز چاپ شده است. این شکل اخلاق گرایی و نمونه پردازی از خوب و بد، دست کم در سه دهه ی دراز، از 1920 تا 1950 و حتی تا چند سالی پس از آن، بر ادبیات رونامه ای در ایران حاکم بود. نمونه ی این گونه نویسندگان در ایران، "محمد حجازی"، "علی دشتی"، "جواد فاضل"، "حسینقلی مستعان" و ... هستند.
از میان نویسندگان و شاعرانی که امروز در افغانستان دست به قلم دارند و نسبتن از محبوبیتی برخوردارند و آثارشان به عنوان داستان یا شعر معاصر دری درخور تعمق و غور و بررسی ست، به سختی می توان کسی را نام برد که در سال های پس از 1979 پا پا به عرصه ی ادبیات گذاشته باشد. گروهی که ما به آنها چشم داریم، تقرببن همه از سال های دهه ی شصت کار نویسندگی و شاعری را آغاز کرده اند و کم و بیش هم مواضع دموکرات و ضد استبداد دارند. این موضوع از آثارشتان که تاریخ این دوره ها، یعنی دهه های شصت و هفتاد شمسی را دارد، کم و بیش پیداست. این مواضع اما بعد از 1979 کم کم شکل و فورم قاطع تری گرفته و وقایع سیاسی و اجتماعی، تعلقات قومی و قبیله ای و بالاخره مذهب و سنت در جابجایی مواضع عقیدتی و سخت و سست شدن آنها اثر داشته است.
همان گونه که در هر جامعه ای ویژگی های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و بالاخره وضع طبقاتی، تشکیل دهنده ی بخش بزرگی از شخصیت فردی ست و موضع طبقاتی و مسایل حول و حوش آن در نگاه و دید و عقیده ی شخص نسبت به همه ی مسایل، تاثیر قاطعی دارد. این مساله در ادبیات و هنر افغانستان نیز به شکل بارزی به چشم می خورد و نویسندگان و شاعران نیز از آن مستثنی نیستند. نوع ادبی، نثر و طرز نگارش، شخصیت سازی و بالاخره تمثیل و نمادگرایی همه در خدمت موضعی ست که این یا آن نویسنده یا شاعر، له یا علیه جریانات جاری در جامعه ی امروز افغانستان دارد. از این نظر می توان نویسندگان و شاعران معاصر افغان را به دو گروه مشخص تقسیم کرد که البته در نزد هر دو گروه می توان به اثاری برخورد که در خور تعمق و بررسی اند.
لازم است در اینجا به این نکته اشاره کنم که آن عده که از دور در مورد مسایل افغانستان مطالعه می کنند، یا از نظر خاص عقیدتی به هنر و ادبیات آن سرزمین می نگرند و یا از طریق گروه خاصی که مورد نظرشان است، با جریانات ادبی افغانستان امروز ارتباط دارند، در داوری شان نسبت به آنچه در درون این جامعه می گذرد، دچار نقصان و اشتباه شده اند. قضاوت اینان، بخصوص در مورد مسایل فرهنگی و هنری این ده دوازده سال اخیر، اغلب یک جانبه است و همین امر آنان را در قضاوت نهایی دچار لغزش کرده است. به گمان من نگاه به رویدادهای ادبی و هنری در افغانستان امروز و حتی جوامع مشابه، بایستی به دور از حب و بغض های گرایش به شرق و غرب باشد. در غیر این صورت چهره های ادبی و هنری را مغشوش و پریشان جلوه می دهیم و از آنها تصاویری کاملن شخصی و متفاوت با آنچه در واقعیت امر هستند، و اغلب کاملن اشتباه، ارائه می کینم.
نویسندگان و شاعرانی که در فاصله ی زمانی سی چهل سال اخیر با دگرگونی های سریع و در عین حال شگرف در نثر و نظم دری کار کرده اند، به گروه ها و طبقات و قسمت های مختلف افغانستان، با پس زمینه های فرهنگی و اندوخته های غلمی و ادبی متفاوتی تعلق دارند و در یک خط و ربط اجتماعی یا سیاسی یا عقیدتی نبوده و نیستند. آثار آنان نیز از نظر فن و مکاتب ادبی، تصویر سازی و شخصیت آفرینی و ارزش های زیبایی شناختی، متفاوت است و بالاخره همه ی این ها باعث شده که طرز نگاه و تلقی شان از جامعه و ادبیات و هنر نیز متفاوت باشد. لذا آثارشان همان گونه که زندگی شان، آداب و روابطشان نیز متفاوت است. از این رو نمی شود به سادگی گفت یا نوشت که به عنوان مثال، فلان نویسنده یا شاعری که امروز با نشریه ی ارگان اتحادیه ی نویسندگان و شعرای افغانستان همکاری می کند، "سرسپرده"ی رژیم است و از حزب و دولت حاکم دفاع می کند و از مردم جدا افتاده و احیانن عروسک روس هاست.(نانسی دوپره، 1985) همان گونه که نمی شود برخی دیگر از نویسندگان و شاعران را جدا از متن آثارشان، و صرفن به این جهت که در این سال ها جلای وطن کرده اند، مردمی و انقلابی تلقی نمود. شاید گفته ی یاشار کمال صادقانه ترین نظر در این مورد باشد که؛
"در جوامع ما نویسندگی کاری بسیار شریف، بسیار زیبا، بسیار تلخ و بسیار دشوار است. در جوامع شرقی سزاوار نویسندگی بودن چنان دشوار است که کمتر کسی می تواند به آن دست یازد و از کار خود روسفید بیرون آید. (زمان، ویژه ی یاشار کمال، ترجمه ی رضا سیدحسینی، تهران، 1364)
گروه اول نویسندگاه مورد نظر ما سعی دارند تا از واقع گرایی، آن هم از نوع اجتماعی مرسوم در جوامع سوسیالیستی پیروی کنند. به همین دلیل بررسی کار این گروه از نظر اصول کلاسیک نقد و بررسی، ساده تر است چرا که مسیر مشخصی را طی می کنند که اغلب قراردادی ست. در حالی که گروه دوم اکثرن در زمینه های مختلف و مکاتب متعددی قلم می زنند و راه و روش های چند گانه ای دارند. بخشی از دلایل جهت گیری های ادبی این گروه، جبهه گیری در مقابل گروه اول و لذا نوعی دهن کجی به واقع گرایی اجتماعی ست. از این جهت تشتت و چندگانگی در اصول، سبک و نوشتار، بررسی آثار گروه دوم را به مراتب پیچیده تر می کند. در یک مقایسه ی سطحی می توان گفت که گروه اول یا پیروان واقع گرایی اجتماعی بی آن پشتوانه و سابقه ای که فرهنگ و ادب اروپایی از آن برخوردار است، به نوعی بی خدایی نیچه وار، تنها به پیروی از اعتقادات حزبی (زودرس از نظر جامعه شناختی) دست زده اند که گروه دوم را به عکس العمل ریلکه وار(و به همان اندازه بی پشتوانه ی اجتماعی) واداشته است. اما لطافت و عرفان ریلکه یا تولستوی، در نزد اینان و این بار، به درهم ریختگی عجیب و پیچیده ای از الگوها و نمونه های مختلف انجامیده که هر قلمی و دستی از جایی از ادبیات معاصر اروپا یا جوامع همسایه وام گرفته است.
در مورد گروه اول، ادبیات متعهد و ملتزم، به شکل مرسوم یا بهرحال نمونه برداری، بعینه از الگوی مادر در جوامع سوسیالیستی مطرح است. هم از این رو در اغلب آثار این گروه، محتوا و قالب اثر، اگر نه کاملن در دو سوی مخالف، اما بهررو در دو جهت متفاوت جریان دارد. لباس قهرمان جنگ های میهنی در استپ های روسیه در جنگ جهانی دوم یا جنگ داخلی سرخ ها و سفیدها در دوره ی انقلاب، را در عباراتی قالبی و فرسوده به سرباز ساده ی افغان پوشاندن، بی توجهی به تمام زمینه های اجتماعی و فرهنگی این دو قهرمان در دو تاریخ متفاوت از دو جامعه، در دو موقعیت مختلف تاریخی و اجتماعی، با اشکال طبقاتی مختلف، با تیپ های روانی متفاوت و بالاخره در مقابل دو دشمن متفاوت است. حتی اگر رمان یا داستان کوتاه تا سطح یک احتمال یا یک واقعه ی ممکن تاریخی، واقع بینانه تصور شود، حرکت و حضور دو انسان در افغانستان و استپ های روسیه، با همه ی ابعاد ویژه شان، دو احتمال یا واقعه ی ممکن تاریخی متفاوتی هستند که فرسنگ ها از هر نظر از هم دور اند.
از میان سرشناسان این گروه، در زمینه ی داستان نویسی می توان به "اسدالله حبیب"، "ببرک ارغند" و "عالم افتخار"، و در زمینه ی شعر به "عبدالله نایبی" اشاره کرد.
در داستان های این گروه از نویسندگان، بیشتر به قهرمانان خیالی خلق و میهن بر می خوریم. قهرمانانی که به نیروی ایمان به ایدئولوژی طبقانی برای نجات میهن از چنگ دشمنان خلق، به آب و آتش می زنند. قهرمانانی که وجود عینی آنان را به ندرت می توان در جامعه ی افغانستان یافت و اگر هم یافت شوند، اعمال آنان نیتجه ی واکنش به تبلیغات حزبی / عقیدتی و بر اثر تحریک اعتقدات ناسیونالیستی و سنتی فرد بوده است. این دسته از داستان ها اغلب تراژدی های خوش فرجامی هستند که حتی مرگ قهرمان که در بعضی از آنها برای پرهیز از تکرار و یک نواختی پیروزی نهایی و از پیش تعیین شده اتفاق می افتد، بیشتر در جهت تاکید بر ظفرمندی نهایی و اخلاقی / ایدئولوژیکی بر دشمن است.
برخلاق هسته ی اصلی و موضوع، این داستان ها در بسیاری موارد از زبان و استحکام فنی نسبتن خوب و بالایی برخوردارند. پرداخت و توصیف، و در اغب موارد زیبایی شناختی داستان قوی و پخته است. از میان این گروه از نویسندگان، آثار اسدلله حبیب از انسجام نسبتن بیشتری برخوردارند و داستان هایش با فنون داستان نویسی در واقع گرایی مطابقت نزدیک تری دارد.
حبیب در 1320 شمسی در کابل به دنیا آمده، فارغ التحصیل انستیتوی زبان های شرق دانشگاه مسکو، در سال 1352 است. "آفتاب گرفتگی" اولین داستان اوست که در 1342 در روزنامه ی انیس چاپ شده و سپس مجموعه ی داستان های کوتاه "سه مزدور" 1367، داستان های نیمه بلند "داس ها و دست ها" 1983 و "سپید اندام" 1985 از او چاپ و منتشر شده است. او نمایش نامه هم می نویسد. "شب و شلاق" و "خشم خلق" از معروف ترین مایش نامه های اوست که در کابل به روی صحنه آمده است. آخرین سمت رسمی او پس از سال ها تدریس در دانشگاه کابل، ریاست این دانشگاه است.(1985)
نوول بلند "سپید اندام" در شرح ازدواج های سنتی و نامعقول رایج و استفاده ی والدین و عمومن مردان از زنان است. در "گذرگاه آتش" یک گروه از مبارزان میهنی در محاصره ی دشمن اند. کسی باید داوطلب شود تا به گروه فشنگ برساند. "همراه قل" داوطلب می شود و از میان رگبار مسلسل های دشمن قهرمانانه عبور می کند و بالاخره گروه محاصره شده به وسیله ی مهمات از راه رسیده، حلقه ی محاصره را می شکنند. ولی هنگامی که برای دادن مژده ی پیروزی به سر وقت همراه قل می آیند، او از شدت زخم ها و جراحات وارده جان سپرده است.
در داستان "دختری با پیراهن سفید"، دختر دکاندار ده که توسط افراد ضد انقلاب ربوده شده، هنگامی که می خواهند او را به عقد فرمانده ی دشمن در آورند، با چند بمب دستی که بسیار اتفاقی به دستش می افتد، تقریبن همه ی افراد گروه را از بین می برد و خود نیز شهید می شود!
"در روشنایی خیره ی شاماگاهی تنها صلیب گیسوان سیاه و دو چشم زاغ و بینی کشیده و بلند او از میان چادر الوانش که گرد گلو پیچیده بود، دیده می شد. "چمن لالا" فکر می کرد که "ولی زار" راست می گوید. او زیباست. غم غم کنان (قرقرکنان) افزود؛ ولی زار را چه کسی نمی شناسد؟ تا خرد بود مرغ های همسایه را دزدی می کرد. بعد زن بازی و تا که آدم کشت و آن سوی مرز گم و نیست شد. حالا آمده است و تفنگ زیر کیشش (شالش)، مردم را به مرگ تهدید می کند و به پول و مال و ناموس مردم چشم می دوزد. دخترم را به که بدهم؟ به تو؟ لاحول ولا ...(دختری با پیراهن سفید، از مجموعه ی گذرگاه آتش، کابل 1362، ص 22 و 23)
در "گلچهره" جهانگیر را که بیمار است به اتفاق دو فرزند کوچکش به بیمارستان می آورند و بعد از اصرار زیاد دکتر، رییس بیمارستان می پذیرد که چون بچه ها جز پدر کسی را ندارند، آنها را هم در بیمارستان نگاه دارند. جهانگیر اما می میرد و دکتر وجدانن خود را قاتل او می داند، چرا که جهانگیر زمانی او را در جایی کمک کرده و دکتر نتوانسته یاری او را به نوعی جبران کند. شاید دکتر سرپرستی دو فرزند جهانگیر را به عهده بگیرد، شاید به این وسیله دین خود را ادا کرده باشد!
داستان کوتاه "یادداشت ها" که به شکل دفتر روزانه نوشته شده، یادداشت های پنج روز یک افسر است که روز اول در پست ماموریت تیر می خورد. یاور و دوستش که بسیار به او علاقمند است، روز بعد به دشمن شبیخون می زند و پس از این که عده ای از افراد دشمن کشته می شوند، بقیه را که تسلیم شده اند، به انتقام زخمی شدن افسر به گلوله می بندد. یادداشت روز آخر شادباشی ست که افسر برای این محبت و به خاطر این انتقام، نصیب یاور و دوستش می کند.
"آخرین روز" داستان آخرین دفاع مدافعان یک پست نظامی برای حفاظت از یک مدرسه در مقابل اشرار است. سرور که تا آخرین لحظه از مدرسه، که نماد تعلیم و تربیت و با سواد شدن فرزندان خلق است، دفاع می کند، آخرین آرزویش این است که در حیاط همین مدرسه دفن شود.
حبیب در شرح فضای روستا و زندگی روستائیان زبانی پر شور و دستی توانا دارد؛
"راه به راست می گشت، باز به چپ و باز به راست و بعد سر بالایی دامنه دار دلگیری می آمد. در بلندی های نزدیک قلعه گردشی نیم دایره و سراشیبی تند بود که اگر از آنجا به پایین نگاه می کردی سرت چرخ می خورد، باز پیچاپیچ در کنار چپ دریا (رودخانه) می رفتی، گاه بر کمرگاه کوه و گاه در دامنه ها.
سراچ گره بر ابرو داشت و نگاهش گویی اسفالت را پاره می کرد. در تنگی های دره، آنجا که خرسنگ ها از دو جانب دست دراز می کردند تا همدیگر را در آغوش بکشند، چهره اش عبوس تر می شد. او منتظر یک حادثه بود.
از هده کابل که حرکت می کرد، نزدیکهای نماز دیگر(نماز عصر) بود. خیرگل دلال آنقدر کابل رو، کابل رو صدا کرد که گلویش به خارش افتاد و سرفه کنان نشست، اما سواری پیدا نمی شد. چند چوکی (صندلی) عقبی سرویس(اتوبوس) هنوز خالی بود.
دود کباب که چهار راهی را فتح کرده بود، خیرگل را که مردی سرخه شکمو بود، نشاط بخشید. او در حالی که می خندید دامنش را بالا کرد و به مالیدن شکمش پرداخت. (داس ها و دست ها، کابل، زمستان 1362، ص 1)
ببرک ارغند فارغ التحصیل رشته ی روزنامه نگاری از بلغارستان است و داستان های کوتاهش از 1973 در مطبوعات کشور چاپ شده است. "دفتر سرخ" نام مجموعه داستان های کوتاه اوست که در 1984 در کابل به چاپ رسیده.
عالم افتخار که تحصیلات دانشگاهی ندارد، در 1330 شمسی در روستایی از نواحی شمال افغانستان به دنیا آمد و به علت فقر نتوانست مدرسه را تمام کند و از 18 سالگی مجبور به کار شد. در سال های 1358 و 59 شمسی، مدتی در روزنامه ی انیس کار مطبوعاتی می کرد و از آن به بعد با رونامه ی "حقیقت انقلاب ثور" همکاری می کند. "افتخار" نثری روان و ساده و در عین حال سرشار از اصطلاحات و گویش های محلی و بومی دارد. داستان های کوتاه او در چند مجموعه داستان چاپ و منتشر شده که مشهورترین آنها مجموعه داستان کوتاهی ست به نام "و گلوله ها گپ می زنند" که در 1362 منتشر شده است. اکرم عثمان که خود نویسنده ای تواناست، در مقدمه ی این مجموعه داستان، در مورد عالم افتخار می نویسد؛
"او در تمام داستان هایش تصاویری بسیار گیرا و دلپذیر و سرشار از عواطف انسانی به دست داده که هر خواننده به خصوص خوانده ی شهری، از آن ها فراز و فرود زندگی روستائیان، و تضادهای طبقاتی و رنج های پنهان و آشکار ساکنان کشتزارها و دره ها را می خواند و پی می برد که او هم تمام این حوادث را چشیده و لمس کرده است." (اکرم عثمان، "و گلوله ها گپ می زنند"، کابل، 1362 شمسی)
از میان شعرایی که به زعم من در این گروه جای دارند، اشعار اسدالله حبیب و عبدالله نایبی، اگرچه بیشتر میهنی و پر از شعارند، اما از لحاظ احساس، ظرافت زیبایی شناختی و تکنیک شعر، بالاتر از آثار سایر شاعران این گروه قرار دارند.
نایبی در 1334 شمسی در کابل زاده شده و پس از پایان تحصیلات مقدماتی، جهت ادامه ی تحصیل به فرانسه رفته است. در1358 به وطن بازگشته و به مشاغل مختلف دولتی پرداخته است.
زنی ز قلعه ی خورشید
-ز چشم واره روزن-
بر آسمان شب اندوده با نگاه نگاشت؛
"چه روی داد که باز از گلوی دره فریاد
کبوتران سفید- هراس فاجعه درچشم-
به ناکرانه ی پرواز
خروش گریه ی رگبار می برند؟
چه روی داد که باز
زمینیان گل خونبرگ را ز مجمره ی چاشت
به ارمغان شفقسار می برند؟
چه شد که دیو سرشتان دخمه های قرون
- زشام "قاره ی آزاد"-
شفاف خوشه ی مرجان آبهای بنفشینه موج را
به تبگدازه ی کشتار می برند؟
(از "خنجری بر کبودی پندار"، مجموعه ی "با بال های طلوع"، عبدالله نایبی، کابل، 1362)
اما در آثار گروه دوم چندان ویژگی مشترکی نمی توان یافت جز این که بگوییم آنها که به زعم من در این گروه جای دارند، تنها وجه اشتراکشان، نگنجیدن در معیارها و ارزش هایی ست که از جانب گروه اول رعایت می شود. اگرچه نمی توان بر روی چنین وجه مشترکی به عنوان یک مشخصه در ادبایت انگشت نهاد، ولی آنچه بتواند اینان را در یک مقوله ی واحد و به عنوان یک گروه در کنار هم قرار دهد، به روشنی دیده نمی شود. اگرچه در آثار برخی از نویسندگان و شاعران این گروه، وجوه اشتراک زیادی به چشم می خورد و به هر حال و از نظر اصول مبانی ادبی در بسیاری زمینه ها از قبیل موازین زیبایی شناختی، تکینک و شخصیت پردازی با گروه اول نیز مشابهت های بسیار دارند.
از آنجا که آگاهی نقادانه هنری در زمنیه های مختلف اجتماعی، در هنرمندان نوپرداز این نسل، غالبن وجود ندارد، لذا طغیان نوآوری گاه به صورت تقلایی کور و عصیانی بی دورنما و بی سبب بروز می کند. نقص اساسی کار این نوپردازان اما در زمنیه ی شکل نیست، بلکه بیشتر در زمنیه ی مضمون است. در آثار اغلب اینان کلامی روان، شناختی عمیق، تخیلاتی وحشی و لطیف در قالب طنینی آشنا، از زمزمه های آرام گرفته تا غرش های خشم آگین، به چشم می خورد. اما این همه صناعت و فن در خدمت هدف هایی مغشوش و غالبن سر در گم است و اینجا و آنجا فریاد از ظلمی ست که صورت زمینی آن پیدا نیست و تنها به صورت یک کهن الگو (آرکه تایپ) در اشعار و نوشته ها چهره نشان می دهد. اگر این فردگرایی در بیراهه ها و در جهت هدف های گسسته، در تکامل تاریخی غرب، دست کم به جهت ناامیدی و شکست مکاتب فکری در درازای دو جنگ خانمانسوز، تا اندازه ای قابل درک است، در جامعه ای که می خواهد از عرصه ی قرون وسطایی به پهنه ی دنیای جدید و امروزین قدم بگذارد و تحولات و زیر و بم ها و تجربه های سترگ پنج قرن بعد از رنسانس اروپا را پشت سر خود ندارد، این فردگرایی ابزاری بیهوده و غیر قابل استفاده بنظر می رسد.
گرایش این گروه به نوعی گزاره گرایی (امپرسیونیسم) ایستا (پسیو) و نامتعادل، حرکت صوفی منشانه ای ست که ناشی از تصورات اغلب مبهم نسبت به جامعه ی امروز افغانستان و مقایسه ی تخیلی آن با افتخارات موهوم و غیر واقعی گذشته است. بدبینی (پسیمیسم) رایج کافکایی در شرایط اجتماعی امروز افغانستان، وصله ی ناهمرنگ و ناهماهنگی ست که اکثریت مردم گرفتار در چنبر ابتدایی ترین مشکلات روزمره ی زندگی، فرسنگ ها از آن دور و نسبت به آن بیگانه اند. لذا این مردم که قاعدتن می بایستی توده ی خواننده ی این آثار باشند، از این شکل ادبیات و هنر بکلی دور نگهداشته شده و با آن نا آشنا مانده اند.
شخصیت های اغلب داستان های کوتاه، نزد نویسندگان این گروه، در کل شخصیت های کاملی نیستند بلکه تنها قهرمانانی هستند که خط داستان را به فرمان نویسنده در دست های ناتوان خویش گرفته اند و با خود به این سو و آن سو، آن گونه که "استاد ازل" می گوید، می کشند. این قهرمانان اکثرن در جایی قرار دارند که گویی بر حسب اتفاق به آنها برخورد می کنیم و تصادفی حرف هایشان را می شنویم، و تنها در لحظه های گذرای زندگی شاهد اعمالشان هستیم. تقریبن هیچ گونه کشمکشی در هیچ کجا در کار نیست. آدم ها نه مبارزه می کنند، نه شکست می خورند، نه از خود دفاع می کنند و نه حتی به حل مشکلات و مصایبی که در برابرشان قرار می گیرد می پردازند. آنها منتظر حادثه می نشینند و تقدیر می راندشان و تقدیریشان را با شکیبایی تحمل می کنند، گویی نیروی اراده شان فلج شده است. بیشتر آنانن تیپ های خاص احتماعی اند تا شخصیت، که در لحظات مجرد زندگی غرقه شده اند. برخی بی جهت تنهایند، بعضی بی حس و بی احساس، نیست انگار و ناامید، در فضایی امپرسیونیستی و نمادگرا غوطه می خورند؛
"گروهی از اینان به جامعه گرایان مکتب اصالت زیست اروپایی، نظیر سارتر و کامو نظر دارند که ابتدا حلقه های ادبی ایران و سپس افغانستان را زیر تاثیر خود گرفت" (نانسی دوپره، 1985)
ویژگی های بارز این گروه مجموعه ای ست از درماندگی آدم های فالکنر، فلاکت و ناتوانی شخصیت های همینگوی، دردمندی شوم و در عین حال بی حمیتی آدم های جخوف، تقدیر محتوم و سیاه شخصیت های آثار چوبک و کسالت و نومیدی فضای آثار کامو.
از این عده می توان به نمونه های خوب "سپوژمی زریاب"، اعظم رهنورد زریاب" در قصه نویسی و "لطیف پدرام" در شعر و شاعری اشاره کرد.
از رهنورد زریاب (متولد 1344) اضافه بر داستان هایی که در مجلات چاپ شده، سه مجموعه داستان کوتاه به نام های "آوازی از میان قرن ها"(1983)، "مرد کوهستان"(1984) و "دوستی از شهری دور"(1986) منتشر شده است. وی پس از اتمام دوره ی لیسانس در دانشگاه کابل، فوق لیسانس روزنامه نگاری را در انگلستان به پایان برده است. از آنجا که رهنورد زریاب یکی از پر کارترین و در عین حال مطرح ترین نویسندگان معاصر ادبیات دری در افغانستان است، جا دارد به صورتی گسترده تر به آثار او پرداخته شود.
داستان های کوتاه زریاب اگرچه در مقایسه با دیگر داستان نویسان دری زبان از مضامینی غنی و نسبتن بکر برخوردارند، اما از پرداختی خوب و تکنیکی شسته رفته بی بهره اند. داستان ها جملکی آغازی خوب همراه با توصیف های همینگوی وار و گاه مانند آثار چوبک، طبیعت گرایانه دارند. ولی از اواسط داستان با شتاب زدگی به طرف پایان برده می شوند و اکثرن به پایانی سست و عجولانه می رسند و شخصیت ها، در جایی معلق و پا در هوا می مانند. اصولن زریاب داستان نویسی ست شتاب زده و کم حوصله که تنها یک طرح خوب برایش کافی ست. وی کار خود را در دهه ی شصت با واقع گرایی همراه رگه هایی از طبیعت گرایی آغاز می کند. تکنیک کار او در این دوره از آثارش از غنای بیشتری برخوردار است. اما در سال های اخیر، گرایش سختی به روانکاوی پیدا کرده و شخصیت های داستان هایش بی جهت ملانکولیک شده اند و در عالم برزخ زندگی می کنند. قلم زریاب در این زمینه چه از نظر زبان و چه از نگاه قضا و پرداخت، چندان موفق نیست و یا بهرحال در در گام های نخستین تجربه و تمرین است. "لطیف ناظم" در مقدمه ای بر مجموعه ی "دوستی از شهری دور" می نویسد؛
"آن فریادهای پر طنین سال های آغازین (در آثار زریاب) به غم های فروخفته ی سال های پسین جای تهی کرده اند و آن پرخاش ها، مرگ ها و فاجعه ها به دلهره و اضطراب، سیما عوض کرده اند"!
در روند کلی داستان های اعظم رهنورد زریاب، آدم ها بی دلیل می مانند، زندگی می کنند و در این زندگی و در تمامی طول راه، بی دلیل بدبختند، پژمرده اند و نکبت و ادبار از همه جای زندگی شان می بارد. در انتها هم بی دلیل می میرند، در فقر و رنج و اندوه، تنها و بی ارزش. ناگهان فقر و بدبختی از راه می رسد، گریبان همه را می گیرد و همه فضای قصه را پر می کند. آدم ها تا خرخره در آن فرو می روند و در رنج و حرمان به جان هم می افتند، گوسفند و قصاب یکدیگر می شوند. برخی از همان هنگامی که پا به قصه می گذارند، بای و خان و کلان اند و بدون هیچ زمینه ای بایستی عامل بدبختی ناداران باشند. زمینه های اجتماعی و اقتصادی آن فقر و بدبختی و ناداری و سپس این عیش و نوش و فربهی و دارایی را بایستی خود از پیش بدانیم، و بپذیریم، و بنا بر یک اصل نانوشته اما محتوم، بایستی از مالدارها و پولداران بیزار باشیم و بدبخت ها و فقرا را دوست بداریم، چرا که، و این نیز جزیی از کل است، اولی همیشه ظالم است و دومی همیشه مظلوم!
گاه پس از یکی دو قسمت کوتاه اول داستان، شخصیتی هنوز ناروشن، بهانه ای می شود تا داستان به یک نقل شبیه شود. نقلی تازه با شخصیت هایی تازه متولد می شوند و پیش از آن که ابعاد مشخصی بیابند، می میرند، بی آن که این تولد و مرگ، تاثیری در روند قصه ی اصلی یا نقل بعدی داشته باشند. کسی می نشیند، نقلی را روایت می کند و جمع، یا بر جای می ماند، یا متفرق می شود. فضا و شخصیت ها در بعضی از این داستان های کوتاه، گروتسک گونه اند و ما هم چنان نمی دانیم چرا این یکی زشت و ناهنجار است و آن دیگری زیباست، چرا این می خندد و آن دیگری می گرید و سومی مات به سقف نگاه می کند. همین قدر می بینیم که هرکس به نوعی علیل است، عیبی در جایی دارد و این البته بایستی نشانه ی فلاکت او باشد، معلولی از علتی که نمی بینیم! لابد شرایط اجتماعی؟ یا دولت و رژیمی ناخواسته؟ یا استعمار و استثمار؟
تمامی شخصیت ها، حتی ولگردها و بیکاره ها، به زعم دانای کل، برای بودن، نبودن، ماندن، رفتن، خوردن، نخوردن و هر کار ریز و درشتشان فلسفه ای دارند، حتی برای ناتوانی و عجزشان در پر قبای ژنده شان دلیلی فیلسوف مابانه ارائه می دهند، و این همه با زبانی نیم بند و بیشتر شبیه یک مغلطه، بی رنگ و سطحی و اغلب یک سر و گردن بالاتر از هستی طبیعی شخصیت ها، با زبانی روشنفکرانه به من و شما تحویل داده می شوند، که گاه نه تنها با شخصیت که با کل خط داستان و فلسفه ی شخصیت های دیگر منافات دارد، و چپ اندر قیچی می زند. همه ی اینها جمعبند نظرات دانای کل است که بر حسب زمان و مکان و گاه بصورتی خیلی اتفاقی گفته می شوند، برای آن که گفته شوند! نویسنده همه جا بیش از توان شخصیت ها بر بار فلسفی و اندیشگی شان افزوده است. این مساله وقتی چشم و ذهن را می آزارد که به نتیجه گیری های اخلاقی آخر داستان ها می رسیم. چیزی که نویسنده را تا سطح یک مصلح اجتماعی و داستان ها را تا حد یک پندنامه ی اخلاقی و رمانتیک نزول می دهد. شگفت این که "واصف باختری" که خود از شاعران برجسته ی معاصر افغانستان است و در کار نقد و ادبیات، دستی و اندیشه ای توانا دارد، در مقدمه ای بر"آوازی از میان قرن ها" می نویسد؛
"تلاش ورزیده شده، او (زریاب) را به مثابه نویسنده ای که بیشتر داستان ذهنی می نویسد، بشناسانند ... آنچه پرنیان هفت رنگ داستان های رهنورد را به این آراستگی و بشکوهی از کارگاه اندیش(ه) وی بیرون می آرد، آگاهی ژرف نویسنده ی آنهاست از فلسفه و روان شناسی و بهره ور بودن از شم نیرومند فلسفی. داستان های رهنورد در بررسی های روان شناختی بیش از کار هر داستان نویس دیگر ما ثمر بخش است. گذشته از این رهنورد از زبان دری و پیشینه ی آن آگاهی کم مانندی دارد و در نثر او از خواب آلودگی جمله ها و بیماری واژه ها نشانی پدیدار نیست و نیز از زبان مردم، این سرچشمه ی زایای زبان نوشتار، هوشمندانه بهره می گیرد"!
در آثار زریاب، خانواده به شکلی سنتی و قبیله ای همه جا حضور دارد. مادر دستی از مهربانی و نگاهی از عطوفت دارد که رنج خانه و خانواده را در انزوا و در سایه می کشد و از کناره های می گذرد. او، مثل هر زن دیگر در این فرهنگ، وقتی جامه ی مادری به تن دارد، پس غم شوی و فرزند را بر دل بار می کند. (داستان های "شهر طلسم شده"، و "ده دقیقه به هشت مانده") زحمتکشی ست که پینه ی رنج بر همه جای هستی مادی و معنوی اش جوانه زده و همه جا نشانه ای ست از دردی خفته و پنهان که بالاخره جایی در تاریکی مرگی سوزناک فرو می رود ("بچه ی بد" و "ماه عید بود"). از رنج می زاید و در رنج می میرد و گویی بار هستی در ناکجا آباد داستان را به تنهایی و در سکوت، بر شانه می کشد. تنها کسی ست که ناظر صبور و دردمند زندگی با شوهری (پدری)ست ظالم یا بیکاره، یا عاجز از تقدیری شوم، و پسری دزد و قمارباز و عیاش ("بچه ی بد") و دختری شاید فریب خورده و بر باد رفته. او، مادر، ناظر همه ی پوسیدگی ها و فروریختن هاست(دیوار) و مرد- پدر، محور خشونتی ست بی پایان که گاه حتی خال مایه ای از عطوفت ندارد ("دایه"، "آتش"، "گلخنی"، "بلستی فراری"، "برادر زاده"، "پاها"، و ...) و یا عاجزی ست مانده زیر بار هستی خانواده ("دیوار"، "شهری طلسم شده") مردی که گاه می کشد و گاه کشته می شود. با این همه پدرها به راحتی می میرند و خبر مرگ مادر، در یک کلمه یا جمله ی کوتاه به فرزند می رسد. و برادر- فرزند، اغلب روبری ست از همان مرد- پدر، با رنگ مایه هایی از عطوفت نسبت به خانواده ("آتش") که تنها در مقابل مادر به زانو در می آید("بچه ی بد") نشانه ی رقت عاطفی در جامعه ی سنتی! و خواهر-دختر، تصویری ست کوچک تر و محوتر از مادر که در اغلب داستان ها گذری دارد از سایه به سایه. این ترکیب از خانواده، هسته ی اجتماعی، که در آثار رهنورد زریاب غالب است، یک تعریف ظاهری، بدون ریشه یابی، بدون چرا، یک عکس تک بعدی از فلاکتی بی پسله و بی پشت بند.
کسی که اما در کار انتقام از هجوم این تقدیر شوم و ظلم جاری بر جمع خانواده است، بایستی دایی یا عمویی باشد و یا شبگردی، عیاری، جوانمردی که به رسم قبیله اغلب در تنهایی و دور از اطراقگاه قوم و خانواده در کوهی، بیابانی، بیغوله ای، جایی دور بهرحال، صوفیانه زندگی می کند و عاقبت سر بر خاک غربت می ساید و حضورش تنها امیدی ست بر دل دردمند قبیله و خانواده. (انتظار موعود؟) اغلب شب ها و در تاریکی مثل شهابی می درخشد و لحظه ای با خنجری یا تفنگی در دست، بر پشت اسبی ظاهر می شود، در واقعیت یا در رویا(سمک عیار؟ زورو؟) این قهرمان قصه، گاه زخمی هم بر تن دارد که تا فرصت یک زخم بندی، مهمان مظلومی آرزومند است و .. علی رغم حضور گهگاهش در واقعیت، بیشتر عمر در افسانه می زید؛
"پنداری آدم نشسته است و از رازهای بر باد رفته ی کودکی حکایت می کند"(لطیف ناظم)
گاه مطلب نقل یک خاطره است تا داستان ("دوستی از شهری دور"، "شکست") و یا طرحی ست نیم بند با کلی حشو و زوائد("پاها"، "سگ زرد"، "تصویری بر دیوار"). از 51 داستان دو مجموعه ی "آوازی از میان قرن ها" و "دوستی از شهری دور"، 26 داستان، یعنی چیزی بیش از نیمی از آنها مستقیمن در "کوچه ی ما" و "در خانه ی ما" می گذرد و هفت داستان دیگر غیر مستقیم با "کوچه و خانه ی ما" ارتباط دارند. گاه می شود که این خاطرات اصلن ربطی به هسته ی اصلی طرح یا قصه ندارند ("دوستی از شهری دور"، "شکست"، "معلم رسم"، "دختر همسایه ی ما"، "خواستم نویسنده شوم"، و ...)
"آدم های او (زریاب) در گذشته های دور خویش می زیند ... از دور دست ها، از بن چاه های ژرف و از پس کوه های سنگین و هیبتناک با تو نجوا می کنند" (لطیف ناظم)
در داستان های رهنورد، گویش و اصطلاحات عادی مردم دری زبان، بر خلاف نظر واصف باختری، بسیار کم یافت می شود، بلکه او در توصیف و نمایش موقعیت، بیشتر از نثر معاصر فارسی متاثر است.
"گردبادهای تند خود را به در و دیوار شهر می زد، می غرید و به هر سو حمله می برد. چون جانوری درنده که در قفس افتاده باشد-توده های خاک و خاشاک، مثل مار روی سرک(خیابان)ها و کنار کوچه های تنگ می خزید. از دیوارها بالا می رفت، روی بام ها می رقصید و از پشت شیشه ها مردم را تهدید می کرد. هوای شهر تیره بود و شهر در هاله ای از بادهای گردآلود خاموشی افتاده بود، انگار بیهوش شده بود."(شهر طلسم شده")
همین نثر در برخی جاها به شیوه ای ابتدایی نزول می کند و به اغراق های غلط می رسد؛
"نسیم غرور چهره اش را نوازش بدهد"
و یا
"با سماجت گریه آلودی گفت..."
و یا زبان بی بند و بار این بخش؛
"نوت(اسکناس)ها روی همدیگر خوابیده بودند. حاجی کهن سال بوی آنها را شنیده لمسشان کرد. حرارت اطمینان گرمش کرد. کلید دوباره در قفل چرخید. نوت ها از پشت در آهنی ناله و فریاد را سر دادند و این ناله و فریادها گویا به پیر مرد یک شادی حیوانی می بخشید"(برادرزاده)
و یا
"ستاره ها که پاسخی نمی توانستند داد. تنها باد سرد صدای برگ درختان خشک را با خود آورد. صدای مرگ برگ ها را، صدای گذشت زمان را..."(برادرزاده)
در برخی موارد جملات توضیحی اضافی و تکرار بی رویه و تفننی کلمات و جملات، داستانی با مضمون و شکلی زیبا را به یک قطعه ی بلند و کسالت آور از نت های کوتاه یک شکل و تکراری تبدیل می کند("بلستی فراری"). گاه توصیف ها و تمثیل های زیبا با تکرار و توضیح دوباره و چند باره می شکنند و از زیبایی خود تهی می شوند.("باشه و درخت").
برخی از قصه ها مانند "دانشمند و سگ همسایه"، "فریاد"، "دزد اسب"، "بچه ی بد"، "آوازی از میان قرن ها"، "رقاصه"، "پیرمرد و گربه اش"، "پاها"، "سگ و تفنگ"، و ... بیشتر به انشاء های کشدار و طویلی شبیه اند تا داستان، که اگر با حوصله ی بیشتر و بی شتاب پرداخته می شدند، شاید از بهترین داستان های مجموعه می بودند. برخی از توصیف ها به صورتی ملانکولیک، فیلسوف مابانه اند و گاه تا حد یک ملودرام هندی سقوط می کنند("رقاصه")، یک چهار دیواری بی جهت سیاه و تاریک از زندگی، با لکه هایی بی شکل و نامرتب از نکبت. و بالاخره داستان هایی هم هستند که رونوشتی ناپخته و ضعیف از اصل اند. به عنوان مثال می توان "مرغی که مرد" را با "انتری که لوطی اش مرده بود" مقایسه کرد.
فضای آثار رهنورد زریاب را می توان به این شکل توصیف کرد؛ واقع گرایی در ترسیم نکبت تقدیری نازدودنی و محتوم، پرداخت رمانتیک و شوم از نابرابری و ظلم، جوانمردی و عیاری، انتقام و بالاخره عشق های ملودرام و بی فرجام("چوری های ارغوانی"، "چاه") و داستان هایی چند نیز لعابی از عرفان شرقی دارند ("مار") و این همه با روبری ناموفق از زبان و پرداختی هدایت وار، که زریاب ارادتی تام به آن دارد، و در برخی داستان ها تا حد تقلید و همسازی قضا و شخصیت های هدایت هم پیش می رود("مرگ یک قصاب"، "تابوت ساز"، "گلخنی"، "مار"، "دانشمند و سگ همسایه" و... )
بیشتر داستان های رهنورد زریاب به یک گزارش- خاطره شبیه اند که همه جور آدمی و فضایی، از همه جای کوچه و بازار و زندگی و جامعه، از حاجی پولدار، خدمتکار، گدا، ملاک، راهزن، بیکاره، رییس اداره، منشی، کارمند، میرزا بنویس و بازنشسته گرفته تا دانشمند، قمارباز، شاعر، دزد، کبوترباز، نویسنده، رقاصه، راننده ، معلم، محصل، هنرپیشه، ساعت ساز، قصاب، نقاش، تابوت ساز، فرنگی، قهوه خانه چی، تونتاب، عکاس، ماهیگیر، و... در آنها وجود دارد. اما تنها به نامی و نشانی و شغلی، و البته خاطره ای که نویسنده از این آدم ها و فضاها دارد.
با این همه در داستان های اعظم رهنورد، بسیارند آنها که در داستان نویسی معاصر دری نقطه های عطفی به شمار می روند. ("مقاله"، "مار"، "گدی پران"، "آتش"، "شام"، "باشه و درخت" و...) داستان هایی که در پرداخت و زبان، مضمون و شکل از بهترین داستان های کوتاه معاصر دری محسوب می شوند و همین ها باعث شده تا زریاب، بحق در عداد مطرح ترین نویسنده ی دری زبان بشمار آید.
خانم "سپوژمی زریاب" نیز در گروه بندی ما جزو گروه دوم محسوب می شود. وی در 1329 در کابل به دنیا آمده و تحصیلات خود را در ادبیات و زبان فرانسه در پاریس گذرانده است. داستان های او پیش از ازدواج با رهنورد زریاب، با نام سپوژمی رئوف در مجلات مختلف چاپ شده و مجموعه ی داستان های کوتاهش با نام "شرنگ شرنگ زنگ ها" در 1983 در کابل منتشر شده است.
فضا و زبان داستان های او نسبت به آثار دیگر نویسندگان این گروه دارای استخوان بندی حساب شده تری است و از لحاظ مضمون و شکل، اصولی تر بنظر می رسند و از نظر موازین و ارزش ها به داستان کوتاه نزدیک ترند. وی در ساختار داستان نسبت به کامو و کافکا شیفتگی بسیاری دارد و در زبان و شکل، گاه تا حد روبری و تقلید از آثار ادبیات معاصر فرانسه پیش می رود("نقاش دیوانه و تابلوی کبودش"، "کتابفروش دیوانه"، ...) و در داستان های "سفر بری"، "در چنگل اعداد"، "ساعت دری"، "امضاء ها" و "چپن سیاهرنگ" به زبان هدایت بسیار نزدیک است.
"پنجره ها و درها سفت بسته شده بودند. پنجره ها و درها جز(و) دیوار شده بودند، جز(و) دیوارهای عریض. کوچه هیچ آدم نداشت. من تنها بودم. برف زیر پایم ناله خفه یی می کرد: خش خش. چند سگ هم این طرف و آن طرف می دویدند. خیال کردم گرسنه اند. حرکاتشان چابک و پر تلاش بود. از شکاف های بینی های لرزانشان تف سفید رنگ بیرون می دوید. برف زیر پایشان ناله خفه ای می کرد. خش ... خش. پاهایشان روی برف تصویرهای زیبا بجا می گذاشتند. روی برف تصاویر زیاد بود. جای پاهای بزرگ، جای پاهای کوچک، جای پاهای آنان که لخشیده بودند و روی برف خط عمیق و طولانی به جا مانده بودند."
شخصیت ها در آثار سپوژمی، بر خلاف دیگر نویسندگان این گروه، گم و نارس نیستند. وی در نشان دادن ابعاد مختلف شخصیت ها و زندگی آنها کلامی کوتاه و مناسب به کار می برد و برخلاف معمول داستان نویسان هم وطنش، در آثار او به ندرت حشو و زواید و توضیحات اضافی به چشم می خورد. در توصیف صحنه ها و مکان ها و فضا سازی قصه ها نسبت به دیگر نویسندگانی که تا به حال از انها یاد کرده ایم، زبانی روان تر، محکم تر و شسته رفته تر بکار می برد؛
"مثل این که دل پیرزن سوخت، خواست مادر اکرم را تسلی دهد، با مهربانی گفت؛
-بچیم، میگن امیر گفته جهاد اس، اینه هم خرما و هم ثواب، اگه بخیر آمدن و غازی ... اگه ..
اینجا اندکی سکوت کرد. دلش می خواست این اگر را به زبان نیاورد. وقتی چشمان منتظر و نمناک مخاطبش را دید، ادامه داد؛
-اگه خدا ناکده به رضای خدا رفتن، شهید میشن.
مادر اکرم می دانست که فریبنده ترین و خیره کننده ترین کلمات را هم به بهای فرزندش نمی خواهد. اما هیچ نگفت و خودش را تسلی داد؛
-چیزی که سر عام، سر مام، چه کنم؟
یکبار از جایش برخاست. سرشار تواضع کنار چوب بلندی که تکه(پارچه) سرخی آن را پوشانده بود ایستاد و بندی را که با خود آورده بود به دور آن بست و گرهی به گره های بی شمار آن افزود. دوباره رفت سر جایش کنار پیرزن نشست و گفت؛
- بند بسته کدم که اگه انگریزا از ای (از این) ملک برن و اکرمک، بچیم، کتی(همراه) جوانای مسلمانا زنده و سلامت پس بیایه (برگرده)، یک نذر کلان میتم...
روی بستر خیره چشمان پیرزن تحسینی لغزید، سرش را تکان داد و با لحن عصبانی گفت؛
- اگه انگریزا ای ملکه بگیرن چی میشه، به ما هیچ نمی مانه.
مثل این که با گفتن این جمله ترس در تنش دوید.
- توبه، توبه ... خدایا توبه... و پیشانی اش را به سنگ سرد زمین سایید و بعد به چشمان مادر اکرم نگریست و گفت؛
- بچیم! صد نباشه، از تو کده چند پیران (پیراهن) زیادتر پاره کدیم ... ایقد غصه نکو(نخور) هرچی رضای خدا باشه همو میشه. (سفر بری)
اگرچه سپوژمی نیز همچون رهنور زریاب، به روانکاوی شخصیت ها علاقه ی وافری نشان می دهد و حتی در این زمینه در برخی از داستان ها به افراط کشیده می شود ("من و ساعتم")، اما اینجا آن گونه که در آثار اعظم رهنورد دیده می شود، از تکنیکی ابتدایی استفاده نشده. این امر ناشی از آگاهی نسبتن بالای سپوژمی زریاب از ادبیات اروپایی به ویژه فرانسه است. از میان 16 داستان مجموعه ی "شرنگ شرنگ زنگ ها" در 13 مورد، نویسنده خود در مرکز وقایع قرار دارد و گاه به شدت روانکاوانه به معرفی عناصر قسه می پردازد("کتابفروش دیوانه"). در عین حال در آثار او تمثیل جای ویژه ای دراد و در "شکار فرشته" و "رستم ها و سهراب ها" این تمثیل و نمادگرایی، قصه را تا حد یک گزارش زوزنامه ای تنزل داده است.
در آثار سپوژمی برای آدم های ملانکولیک و فضاهای مه گرفته و وهم انگیز، شرایط بالنسبه معقول تری مهیا شده و عناصر داستان قابل پذیرش تراند. با این حال فضای اغلب داستان ها از چهارچوب آشنای محلی و بومی دور می شود و شمایل برون مرزی و یا همه جا-هیچ جایی پیدا می کنند.("نقاش دیوانه و .."، "هم، هم، هم"، "کتابفروش دیوانه"، "آدم ها و خانه ها"، "بازار"، "من و ساعتم"، ...)
نقش جنس در آثار سپوژمی برجسته و بارز است. در تمامی داستان های مجموعه، زن در مرکز وقایع قرار دارد و عنصری تعیین کننده است. حتی زنان نویسنده در ادبیات معاصر ایران، آن گونه که سپوژمی در همین داستان های محدودش به مسایل زن در جامعه ی خود پرداخته، نگاهی عمیق و چند جانبه به جنس دوم نداشته اند. شخصیت های زن در داستان های او از هر جهت نمونه اند و نگاه نویسنده به زوایای پنهان و پیدای زندگی شان از رنج آشنایی او سخن می گوید. رنج آشنایی صمیمی و سخت همدرد.
"سفر بری" داستان زنانی ست که پسرانشان تنها همدم و یاور و نان آور خانه شان، عازم جبهه ی جنگ اند. "انگشتری طلا" قصه ی زنی ست که علیرغم رنجی که از کار رختشویی برای تامین زندگی خود و فرزندانش می برد، در خانه ی صاحب کار، به دزدی هم متهم می شود. "چپن سیاهرنگ" شرح درد زن بودن در جامعه ای شدیدن مردسالار و سنتی ست. "ساعت دری" ملال زندگی معلمه ای ست که در یک نواختی بیهوده ای دست و پا می زند و در "امضاء ها" زنی کارمند در میان پرونده ها و گرد گرفتگی کسالت بار اداری می پوسد و ... همه جای قصه ها چهره های درهم و فشرده از رنج و درد زنان دیده می شود. تقریبن هیچ جا زنی دیده نمی شود که گذرا و سطحی بماند، بی آن که دست کم برای نشان دادن عمق آرزوها و آمالش تلاشی صورت نگرفته باشد. با این وصف زنان داستان های سپوژمی شباهتی به زنان سیاهپوش "گورستان کورز" در آثار آندره مالرو دارند.
شخصیت های آثار سپوژمی کمتر بی دلیل زنده اند و به ندرت بی حجت می میرند. در اینجا فقر و ناداری و بی عدالتی ابعاد درشت تر و شناخته شده تری دارند و عمق زخم ها به روشنی نمایانده شده اند. از میان آثار او به عنوان نمونه ی بارز در ادبیات معاصر دری می توان به "چپن سیاهرنگ" و "سفربری" اشاره کرد.
در چپن(بالاپوش)سیاهرنگ، عایشه که بسیار زود به خانه ی شوهر رفته و اکنون فرزند دوم خود را حامله است، شوهرش اسماعیل را تنها بالاپوشی سیاه می بیند که از میان آن دستی یا پایی هیولاوار دراز می شود و بر تن و بدن عایشه می کوبد، و سوراخی که باز و بسته می شود و از میان آن صداهای ناهنجار همراه با ناسزا و بد و بیراه به سر و روی او می بارد. فرزند اول عایشه بیمار و رنجور، شبی خون قی می کند و می میرد و عایشه که مداوم زیر مشت و لگد چپن سیاهرنگ قرارا دارد، از رنج تصور گرفتاری دخترش در چنگال چپن سیاهرنگی دیگر، آسوده از مرگ زیب النساء، پیش از آن که فرزند دومش نیز به دنیا بیاید، در مبرز(آبریزگاه) به شکلی دردناک بچه را می اندازد.
سپوژمی در وصف درد هرگز خود را درگیر نمی کند. لذا از بار رمانتیک داستان به حد کافی می کاهد و با نگاه از دور به واقعیت، آن را درشت، تلخ و زشت، همان گونه که هست، جلوه می دهد، روایت می کند، عاطفی و احساساتی با شخصیت هایش برخورد نمی کند. آنها را همان گونه که هستند روایت می کند و خود کنار می ایستد تا خواننده آن گونه که می خواهد و حس می کند با قصه درگیر شود.
علی رغم فضاهای فراواقع گرایی و امپرسیونیستی بعضی از داستان ها، و گرایش به فلسفه بیهوده انگاری متداول در ادبیات پس از جنگ اروپا، که زمینه ی ساختار، فضا و شخصیت سازی برخی از داستان های اوست، ارزش کارهای سپوژمی زریاب در نمایش واقع گرایانه ی آنهاست. اگرچه این واقع گرایی در یکی دو جا به صورت خاطره نویسی معمول در ادبیات معاصر دری بروز می کند ("معلم مشق ما") و گاه به شکل گزارشی روزنامه ای در می آید ("رستم ها و سهراب ها"، "شکار فرشته"،... )، با این همه آثار محدود منتشر شده ی سپوژمی زریاب، از نمونه های خوب داستان نویسی معاصر دری ست و به نظر من برخی از آنها از جمله "چپن سیاهرنگ"، "سفربری"، "در چنگال اعداد"، ... از بهترین داستان های کوتاه معاصر دری در افغانستان محسوب می شوند.
از فرازهای ادبیات معاصر دری، یکی هم دکتر "اکرم عثمان" است که علی رغم زندگی سیاسی و اجتماعی اش، از نگاه روش نوشتار و محتوای آثار، از دو گروهی که تا به حال نام برده ایم، متفاوت بنظر می رسد. وی در 1937 در شهر هرات به دنیا آمده و در رشته ی حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه کابل و سپس دانشگاه تهران فارغ التحصیل شده است. از او دو مجموعه داستان با نام های "وقتی که گل ها نی می کنند"(1983) و "درز دیوار"(1985) چاپ و منتشر شده. پس از 1979 اثری به نام "دراکولا و شاگردش" از او به چاپ رسیده که مضمون آن به شکلی شباهت به اعمال و روابط "نورمحمد ترکی" و "حفیظ الله امین" دارد. این امر باعث شد تا وی دستگیر و مدتی زندانی شود و بعدن با روی کار آمدن "ببرک کارمل" و اشغال افغانستان توسط قوای شوروی، دوباره آزاد گردد.
اکرم عثمان طنز پردازی ست نمونه که نثری روان و گویا دارد و شخصیت های آثارش تصویری واقعی و روشن از مردمان کوچه و بازار اند. رنگ و ریتم و فضای زیست، فرهنگ بومی و سرزمینی، توصیف های دقیق، موجز و در عین حال زیبا و صمیمی، از ویژگی های زبان نوشتاری اکرم عثمان است؛
"نبی از بیخ بته بود. هیجکس کس و کویش را نمی شناخت، حتی خودش. مثل سمارق که بهاران لب جویکی می روید، او هم غلفتن در آن کوچه سبز شده بود. گویی زمین ترکیده و او از میانش سر بر آورده است. جارشانه و شاه زور و شیرمست بود و قدش یک و نیم قد دیگران، مورچه زیر پایش آزار نمی دید و بدترین دشمنش شکمش بود، چه پر می خورد و زود سیر نمی کرد. سفله بچه های کوچه که غریب آزار و یله گرد بودند، بر او شیرک شده بودند و نامش را گذاشته بودند؛ "نبی شتر". اما او یک گوشش را در می کرد و گوش دیگر را دیوار(دروازه؟) چه خود از زور وافرش می ترسید، نمی خواست با سفله گان برابری کند و از شانش چیزی بکاهد" ("بیخ بته"، از مجموعه ی "وقتی که نی ها گل می کنند")
در آثار اکرم عثمان از واقعه به معنای متداول در داستان نویسی خبری نیست بلکه همه چیز به زبانی شیرین روایت می شود. لذا آثار او علی رغم آن که به نام داستان کوتاه قلمداد شده اند، بیشتر به قصه و افسانه شبیه اند، به ویژه که گاه نیز زمینه ای تاریخی نیز دارند. قصه ی "از بیخ بته" شباهتی هم به فیلم نامه ی "بلوچ" دارد، مردی دهاتی و ساده که مورد توجه یک خانم آلامد شهری قرار می گیرد و مسایل بعدی.
"مرداره قول اس"(مردها بر سر قولشان می مانند) بیشتر به یک افسانه ی عیاری می ماند که شباهت هایی به "داش آکل" هدایت می برد. "وقتی که نی ها گل می کنند" سرگذشت لوطی جوانمردی ست، یکه و تنها که با امیر وقت سر و سری دارد. "مرد و نامرد" حدیث بی اعبتاری روزگار و سوگ نامه ی زندگی هنرمندی ست درباری که زمانه ی عزت و احترامش بسر آمده، "یک گور مفت" قصه ی مرد خسیسی ست که به اقتباس های کم رنگ و بی مایه ی فارسی از مولیر شبیه است. "سوال حتمی" سرگذشت سستی ست از یک عاشق که بیشتر در رویا زندگی می کند تا در واقعیت، و "بن بست" یک طنز رادیویی در باره ی مردی ست که از دست مادر زنش به ستوه آمده است.
در مجموعه ی آثار اکرم عثمان گاه به یک درازگویی گزارش گونه بر می خوریم ("مغز متفکر خانواده"، "دشمن مرغابی"، "میانه رو" و ..) که اینجا و آنجا زبان طنزی هم در آن به کار رفته است، گاه حدیثی از آرزوهای نویسنده را در قالبی روزنامه ای و شعارگونه می خوانیم ("آن بالا و این پایین"، "عقاب نابینا")، گاه با قطعه ای سوزناک و با رنگ و بویی از غربت ایام گذشته در قالب کلامی شیرین و افسانه گونه روبرو می شویم("من و پهلوان برات"، "آن سوی پل، آن سوی دریا") و بالاخره گاه به سرگذشت سست عشقی بی سرانجام با وصفی جانگذاز و ملودراماتیک می رسیم ("نقطه ی نیرنگی"، "نازی جان همدم است") که وجه مشترک همه ی آنها زبانی ست نسبتن روان، روایت گونه، بومی و صمیمی، و گاه بسیار شیرین که از کلام محاوره ای دری استفاده های فراوان برده است. به این هم اشاره کنم که زبان روایت اکرم عثمان نسبت به دیگر نویسندگان معاصر دری در افغانستان، بیش از هرکس دیگر به زبان روزمره ی و بومی دری با تفادت های آشکار با زبان فارسی معمول در ایران، نزدیک است. اکرم عثمان با وجودی که بخشی از تحصیلات خود را در ایران گذرانده، بیش از هر نویسنده ی دیگری در افغانستان امروز، "دری" می نویسد؛
"غچی ها(گنجشگ ها) در وسط آسمان و زمین چرخک می زدند و دم جانبخش و عطر آگین بهار به بال های کوچک شان جانی تازه می داد. دخترکان در میدان نزدیک ده، دست به دست هم، در دایره ای چنین می خواندند؛
قوقوقو برگ چنار، دخترا شیشته(نشسته) قطار
میچینن برگ چنار، می خورن دانی(دانه ی) انار
کاشکی کفتر می بودم، ده (در) هوا پر می زدم
آب زمزم می خوردم، ریگ دریا می چیندم
باران نم نم و یگان یگان بر سر آنها می بارید و غچی ها زیر چتر سفید و آبی آسمان، در دایره های کوچک و بزرگ، می رقصیدند." ("حسن غم کش"، از مجموعه ی "وقتی که نی ها گل می کنند")
در میان شاعران این گروه، اشعار "رازق روئین" اگرچه از استحکام نسبتن خوبی برخوردارند ولی بسیار جوان تر از آن بنظر می رسند که بتوانند از لحاظ پختگی و جاافتادگی، چه از نگاه مضمون و چه از نگاه شکل، با شعر معاصر فارسی مقایسه شوند. هم چنین "لطیف پدرام"، نوپردازی ست که بسیار مجرد از توان درک ادبی جامعه اش، از هر گونه تجربه ای در این زمینه گریز ندارد. زبان شعر او دارای پیچیدگی و سنگینی های عمدی و آگاهانه است. شاید پدرام تمایل دارد از این طریق نشان دهد که قادر است از مفاهیم مغلق و دور از ذهن و در عین حال سنگین، برای ساختن تصاویری هرچه مبهم تر استفاده کند. او بیشتر شکل گراست و مضامین اشعارش با وجود سادگی، در لفاف فلسفه باقی و فورمالیسم، گم می شود.
آخرین نامی که در این مبحث از آن صحبت خواهم کرد، "واصف باختری"ست که در ادبیات معاصر دری یک سر و گردن از دیگران بالاتر ایستاده. واصف شاعری ست با تکینک قوی که کلاسیک و معاصر را به یک اندازه پر توان می سراید. او ادبیات شناس است و بر اوزان کلاسیک شعر فارسی و هم چنین بدعت های عروضی نیمایی آگاهی دارد. باختری در ادبیات معاصر دری از دست به قلمان نادری ست که فضای اجتماعی و تاریخی جامعه اش را نیک می شناسد. وی شاعری ست از مزار شریف که در 1321 به دنیا آمده، از دانشکده ی ادبیات و زبان دانشگاه کابل فارغ التحصیل شده و دوره ی فوق لیسانس آموزش و پرورش را در دانشگاه کلمبیا (آمریکا) به پایان برده است.
اشعار او بیشتر رمزآمیز، نمادگرا و کنایه آمیز است. واصف مانند اکثر نوپردازان معاصر ایران، ابتدا در غزل طبع آزمایی کرده و به گفته ی خود مدتی تحت تاثیر "رهی معیری" بوده است؛
اگرچه عاشق و زیباپرست و باده گسارم
به تابناکی و روشندلی چو صبح بهارم
چسان خموش کنم شعله های سرکش دل را
ز ابر دیده اگر گوهر سرشک نبارم
تو ای سهیل درخشنده ی امید، کجایی
که چون هلال، تهی مانده است بی تو کنارم
آنگاه به اوزان نیمایی روی آورده و در این زمینه گاه از نادرپور و مکتب سخن متاثر است؛
نه راهبی، نه جذامی، از آن جزیره برون آی
از آن جزیره که هر نخل بر کرانه ی آن
صلیب مرگ پیام آوارن خورشید است
از آن جزیره که هر سنگ و سنگریزه ی آن
به زهر شسته خدنگیست
که آشیانه ی مرغان را
به روی گستره ی زرد مرگ می ریزد.
گاه بر اخوان و سبک خراسانی در شعر معاصر ایران نزدیک می شود و به روایت می گراید؛
چنین گفتند در افسانه های باستان، افسانه آرایان
که بابل-این ابرشهر- این سپیدار کهن در جنگل تاریخ-
چو شد بر سرزمین های دگر چیره
گل آزرم بر شاخ روان پژمرد، سالاران بابل را
و هریک خویشتن را ایزدی پنداشت
غرور شهروندان نیز از آیین سالاران فزونی یافت.
گاه گوشه ی چشمی به شعر فروغ دارد؛
سپیده پیر روشنی فروش دوره گرد
به شهر شرق شادمانه پا گذاشت
سپیده پیر روشینی فروش دوره گرد
ز کودکان کوچه های شهر شرق
دو سکه خنده می گرفت
به دستشان دو خوشه نور می نهاد.
و گاه به شاملو تاسی می جوید و اوزان تازه و بی وزنی در شعر سپید را می آزماید؛
مرداب و رودخانه- این دو کودک ابر-
یکی در فصل هجوم ملخ های لحظه های آماسیده ی زخم آلود
و دیگر چونان رهاترین فریاد عریانی زمین
به دیار بهارانه های شاد شتافت.
آنچه مسلم است، واصف در همه ی زمینه ها از حد روبری و تقلید می گذرد و روایت خویش را به زبان و سبکی شخصی و آزاد می سراید. باختری الگوی شاعران معاصر دری ست و اشعارش که به ویژه این اواخر لحنی حماسی و روایی یافته و بعضن از نمادهای اساطیری مایه می گیرند، در میان روشنفکران افغانستان مقبولیت عام و تام دارد.
نوشته ست بر برگ های شقایق
که گل را نچینید
که این کودک نازپرورده ز آغوش مادر نگیرید
ولیکن دریغا که باد
ندارد سواد
(برگرفته از یک هایکوی ژاپنی)
اگرچه نویسندگان و شاعرام خوب بسیاری چون "میثاق"، "قسیم"، "روستا باختری"، "یحیایی"، "باباکوهی"، ... و در میان بانوان "ماکه رحمانی"، "رقیه ابوبکر"، "معصومه عصمتی"، "ملالی موسوی"، "مریم محبوب" و ... نیز هستند که در ادبیات دری به ویژه در سه دهه ی اخیر خوش درخشیده اند، اما آنچه باعث می شود که به فرازهایی چون واصف باختری، سپوژمی زریاب و رهنورد زریاب به گونه بارز اشاره کنم، بی تردید تکنیک بهتر و مضامینی بکر در چارچوب آثاری پخته تر است، و البته درک روشن تری که اینان در مورد جامعه ی خویش و ادبیات امروز دارند.
پایان
شاید در فرصتی دو نمونه از داستان های کوتاه معاصر افغانستان را به عنوان شاهد و دنباله ای بر این مقدمه، آوردم. تا چه در قبول افتد و چه در نظر آید.